فرهنگ شرقی- اسلامی و نیست انگاری غربی1
عبدالجواد فلاطورى
ترجمه خسرو ناقد
انتشار در کتاب: انديشهی غربی و گفتوگوی تمدنها.
انتشارات فرزانروز، مجموعهی مطالعات اجتماعی. تهران 1379.
پيشانتشار در:
مجله کیان. سال نهم، شماره 50، دی و بهمن
1378.
بازچاپ در روزنامه همشهری. شنبه 21 خرداد، دوشنبه 23
خرداد و چهارشنبه 25 خرداد 1379.
بازچاپ در روزنامه شرق. چهارشنبه 21 مرداد 1383 (بخش اول)
بهصورت
html
بهصورت
pdf
و پنجشنبه 22 مرداد 1383 (بخش پايانی) بهصورت
html
بهصورت
pdf
.
نقد و نظر:
نيچه و اسلام. آيا اسلام بدون نيستانگاری است؟
محمد سعيد حنايی کاشانی.
1-
طرح مسئله
معنا و
نيز فايده برخورد و گفتوگوى فرهنگها و تمدنها اين است كه ناقل هر تمدنى آنچه
را از فرهنگِ خود فهم مىكند و شاخص آن مىداند، با مخاطبش در ميان گذارد و بهاو
نشان دهد؛ چرا كه شناخت صحيح و درك متقابل نقطه نظرات، اين امكان را مىتواند
فراهم آورد كه هر يك در عين حفظ و پاسدارى از فرهنگِ خود، از فرهنگها و تمدنهاى
ديگر نيز در جهت توسعه و تعالى فرهنگى الهام گيرند. حال اين پرسش پيش مىآيد كه
آيا چنين برخوردها و گفتوگوهايى ضرورى و يا اصولاً امكانپذير است؟ در پاسخ بايد
خاطر نشان كرد كه تاريخ سير تكامل فرهنگها و تمدنها- بهويژه تاريخچه رشد
فرهنگهاى شرق و غرب- نشاندهنده اين واقعيت است كه اين برخوردها و گفت و گوها هم
ضرورى و هم امكان پذيراند؛ زيرا، صرفنظر از سازگارى و ناسازگارىِ ماهوى اين
فرهنگها، هر تجديد حيات و نوسازىِ دورانساز و هر رشد و تكامل متناسب در اين دو
حوزه فرهنگى، هميشه در نتيجه برخورد با فرهنگهاى بيگانه پديد آمدهاست.
بدون آشنايى با روح تمدنهاى باستانى شرق،
بىگمان افلاطونى پديد نمىآمد و بدون برخورد با عناصر فرهنگىِ پاگرفته در يونان
باستان، بىترديد مراكز علمى بيشمارى در آسياى غربى و خاور ميانه ايجاد نمىشد.
بدون آشنايى با مسيحيت، مفهوم يكپارچگى و وحدتِ مغربزمين- بمثابه وجه تمايز آن با
مشرقزمين- معنايى نمىداشت. همچنانكه بدون برخورد با چنين مغربزمينى، فرهنگ
اسلامى هستى نمىيافت و بدون آشنايى با فرهنگ اسلامى، رُنسانس اروپا پديد
نمىآمد. و سرانجام اينكه بدون تلاقى سرزمينهاى شرقى با مغربزمين و تمدنى
با چنين پيشينه فرهنگى، ظهور عصرى جديد در سرتاسر جهان و براى تمام بشريت ممكن
نمىگرديد. البته در اغلب اين موارد، برخورد و تلاقى فرهنگها و تمدنهاى
گوناگون، بدون برنامهريزى قبلى صورت گرفتهاست. ولى اين برخوردها آنجا بهبار
نشسته و آنگاه ثمر داده است كه ناقل ارزشهاى فرهنگى، آگاهانه و هوشيارانه، خود
را با عناصر مأخوذ از فرهنگ بيگانه مشغول داشته و با كند و كاو و بررسى همهجانبه
آنها، از ميانشان متناسبترين و بهترين عناصر را برگزيده است. اين فرايند امروز
در كشورهاى شرقى و سرزمينهاى اسلامى و بهويژه در ايران قابل اجراست و كاربرد
دارد. بايد دانست كه تلاقى فرهنگهاى غرب و شرق در اين سرزمينها مدتهاست كه
بهوقوع پيوسته و در جريان است و اين واقعيتى است كه نمىتوان آنرا ناديده گرفت و
از اذهان زُدود. بااين همه ممكن و حتى ضرورى است كه با برقرارى گفت و گويى ميان
فرهنگها، تمام توان و تلاش خود را در جهت حفظ هويت فرهنگى مشرقزمين، خاصه هويت
ايرانى و حمايت از آن بهكار گيريم. نبايد فراموش كرد كه ايران از همان آغاز
گسترش اسلام، تنها كشور در ميان سرزمينهاى مغلوب بود كه با حفظ هويت خود، يعنى پاسدارى از
فرهنگ و زبان خود، توانمندى فرهنگى خويش را بهاثبات رساند. از اينرو با
برانگيختن و تحريك احساسات مردم و مردود و محكوم دانستن اين فرهنگ و ستايش از آن
فرهنگ و اينجا و آنجا دنبال بلاگردان و مقصر گشتن تا مسئوليت اين كمبود و آن
كاستى و عقبماندگى را در گردن اين و آن كردن، نه كارى پيش مىرود و نه مسألهاى
حل مىشود. آنچه اما در آغاز بايد در هر حال تحقق يابد، فراهم آوردن ابزارهايى
براى هدايتى سنجيده در جهت خروج از اين تنگناست. اما راهاندازى چنين هدايت
آگاهانهاى مستلزم شناختِ روشن از ماهيت فرهنگها و سير تكامل تمدنهاى شرق و غرب
است. از سوى ديگر، تعريف و توصيفِ دقيق ماهيت فرهنگها مسألهاى دشوار و حتى غير
ممكن است. ولى اين امر مانع كار ما نيست؛ زيرا ما با بهكارگيرى روش قياسىِ دقيق
و در عين حال فشرده، مىتوانيم راهى براى دستيابى بهاركان اصلى و بنياد جوهرى
فرهنگها بيابيم؛ اركانى كه حتىالامكان اساسىترين عناصر حوزه فرهنگى مورد نظر
را در خود منعكس كنند.
بر اين اساس، و تنها بر اين اساس است كه در
اينجا مفهوم نيستانگارى برگزيده شده است تا موضوع تحقيق و بررسى قرار گيرد؛ چرا
كه نيستانگارى هميشه و همهجا چون سايهاى نامريى، يا بهتر بگوئيم، همانند
سايهاى سركوبشده، فرهنگ غرب را تعقيب كردهاست. لذا بررسى مفهوم نيستانگارى
مىتواند فرهنگ مغربزمين را در قياس با فرهنگ شرق، در يكى از مهمترين اركان
اصلىاش بهما بنماياند و ابعاد گوناگون آن را روشن كند.
ما در آغازِ اين گفتار بهمطالعه آراء نماينده و
بيانگر اصلى اين گرايش، يعنى فريدريش نيچه مىپردازيم؛ كسى كه پيش از هر چيز با
كشف خود يكى از اركان اصلى، ولى نهانِ فرهنگ مغربزمين را بهگونهاى چشمگير آشكار
ساخت. افزون براين، اهميت نظرات نيچه براى بررسى ما از آن روست كه او در تجزيه و
تحليل نقادانه خود، با پافشارى بر واقعيت، كوشيده است تا فرهنگهاى ديگر و از
آنجمله فرهنگ اسلامى را نيز از منظر اين ركن اصلى بررسى كند. البته بحث ما بر سر
روا يا ناروا بودن نقد نيچه و درستى يا نادرستى كشف او نيست. ما در اينجا، نه
بههيچوجه قصد تفسيرِ آراء و افكار او را داريم و نه قصد آن را داريم كه تفسيرهاى
ديگران از انديشههاى نيچه را اساس كار خود قرار دهيم؛ آن هم بهاين دليل ساده كه
موضوعِ بررسى ما بهندرت مورد توجه ديگران واقع شده است. منظور ما از توصيف ماهيت
و تشريح ويژگىهاى فرهنگهاى شرق و غرب از منظر نيستانگارى، صرفاً براى پاسخ
بهاين پرسش است كه آيا فرهنگ شرقى- اسلامى نيز مىتواند دليلى مشابه و عذرى موجه
بهدست منتقدى چون نيچه بدهد تا او رأى بهوجود نيستانگارى دراين فرهنگ دهد يا
نه؟ چرا كه ما مايليم عناصرِ پنهان در فرهنگ اسلامى- شرقى را نيز از اين طريق
پيگيرى كنيم.
2-
در جستجوى نيستانگارى غربى
نخست بهبحث درباره اين موضوع مىپردازيم كه چه
عواملى در فرهنگ مغربزمين نيچه را بهكاوش در مضمون نيستانگارى كشاند؟ براى پاسخ
بهاين پرسش بايد دانست كه نيچه تحت لواى نيستانگارى چه فهم مىكند.
بهباور نيچه، نيستانگارى مفهومى است «دو
پهلو». اول نيستانگارى بهمعناى قدرت روح؛ كه نيچه آن را «نيستانگارى فعال»
مىنامد. دوم نيستانگارى بهمعناى سقوط و زوال قدرت روح؛ كه نيچه نام
«نيستانگارى منفعل» بر آن مىنهد.(2) «نيستانگارى فعال»، يا بهبيانى دقيقتر،
نيستانگارى توانمند، بهسستبنيادى هدفهايى كه تا كنون اعتبار داشتهاند،
پىمىبَرد و ابطال ارزشهاىِ والا و بىهدفى و پوچى مطلق آنها را كه همانا
بىفايدگى و بيهودگى مطلق است، كشف مىكند و برملا مىسازد.(3) «نيستانگارى
منفعل» كه نماد ضعف و نيز فرسودگى قوه تفكر و پوسيدگى و فساد است، در تقابل با
«نيستانگارى فعال» قرار دارد. «نيستانگارى منفعل»، يا نيستانگارى ناتوانى، از
فقدان قوه خلاقه ناشى مىشود و از تباه شدن آنچه معناى حيات و ارزشهاى واقعى
زندگى را تشكيل مىدهد. «بىهدفىِ فىنفسه، تشكيل دهنده پايه و اساس اعتقادىِ
«نيستانگارى منفعل» است».(4) بهاين ترتيب، «نيستانگارى فعال» افشاگر و برملا
كننده «نيستانگارى منفعل» است و «نيستانگارى منفعل» برآمدن «نيستانگارى فعال»
را تدارك مىبيند. «نيستانگارى منفعل» به گذشته فرهنگ مغربزمين تعلق دارد؛ در
حالى كه «نيستانگارى فعال» و چيرگى آن بر «نيستانگارى منفعل»، مشخصه بارز عصر
حاضر و معرف آينده تمدن غربى است.(5)
حال اين پرسش اساسى پيش مىآيد كه وقتى نيچه از
«نيستانگارى منفعل» سخن مىگويد، منظورش دقيقاً چيست؟ ويژگىهاى اساسى و خصوصيات
ذاتىِ نيستانگارىِ ضعف در فرهنگ غرب كدام است؟
نيچه بهطور مشخص، اساس تصور متافيزيكىِ
افلاطونى و باور دينى مسيحايى را در نظر دارد و نگاهش بهويژه بهاعتقاد راسخ در
اين دو پنداشت است كه بهوجود جهانِ حقيقى و ابدىِ ديگرى جز جهان ما باور دارد؛
جهانى كه متغير و متحول نمىشود؛ جهانى كه نه آغاز دارد و نه انجام؛ جهانى كه
فراتر از جهانِ گذرا و دروغى ماست و در تقابل با آن قرار دارد. بهباور افلاطون و
نيز بر پايه اعتقادات مسيحى، جهانى با چنين خصوصيات، در حقيقت جهانِ واقعى است كه
خدا بهعنوان حقيقتِ مُعَيّن در رأس آن قرار گرفته است؛ خدايى اخلاقى كه ارزشهاى
اخلاقى متناسب با اين جهان را تعيين مىكند. از سوى ديگر اما، باور افلاطونى و
ايمان مسيحايى جهانى را كه ما در آن زندگى مىكنيم و برايمان ملموس و محسوس است،
جهانى خيالى و ساختگى، غير واقعى و دروغين، جهانى بد و زشت مىپندارد.(6) نيچه
اين باور و طرز تفكر را بهمبارزه مىطلبد(7) و تأكيد دارد كه از ميان برداشتن
اين «جهان واقعى» از اهميت بسيار برخوردار است.(8) نيچه، اين انديشمند صريح و
صادق، هر راه پنهان و هر طريق انحرافى را كه بهعقبماندگى و الوهيت كاذب منتهى
شود، برنمىتابد. زندگى و انديشه او در «بىاعتقادى و ناباورى بهجهان متافيزيكى»
مىگذرد.(9) براى او چنين جهان واقعى و چنين حقيقتى وجود ندارد. «همين بهاصطلاح
جهانِ خيالى و ساختگى، تنها جهانى است كه وجود دارد. آن جهان كه بهجهان واقعى
معروف شده، دروغى بيش نيست».(10) نفى واقعيت است و نيستى و پوچى. تنها واقعيت،
واقعيتِ شدن است. باور افلاطونى اين واقعيت را ناديده مىگيرد و همواره «بههيچى
و پوچى متوسل مىشود و از لاوجود، خدا و حقيقت مىسازد.»(11) اين نفى مضاعف-
بىاعتقادى بهواقعيت و اعتقاد بهلاوجود- آرى اين «نيستانگارى منفعل»، يكى از
پايههاى اصلىِ فرهنگ مغربزمين را تشكيل مىدهد. اين نفى مضاعف سازنده كجايى معنا
و هدف و مقصود زندگى است و سازنده كجايى ارزشهايى كه فرهنگ غرب بر آنها بنياد
شده و انسان غربى دائماً با آن مواجه بوده و هنوز هم با آن دست بهگريبان است.
نيچه معتقد است كه مسيحيت با افزودن عناصر
نيستانگارانهاى به اين باورِ نيستانگارانه، در بازسازى و گسترش آن كوشيد. بر
اساس اعتقاد دينى مسيحايى، رنج و عذاب و مصيبت، گناهكارى و آلودگى بهگناه،
شكلدهنده اجزاى ضرورى هستى انسانند. بعد هم خداوند براى آمرزشَ گناهانِ بندگانش،
پسر خود را بهعنوان ناجى و مسيح بهميان آنان مىفرستد و او را قربانى مىكند؛
لاوجودى فراتر از لاوجودى ديگر. «در مسيحيت، نه اخلاق و نه دين، هيچ يك نقطه
تماسى با واقعيت ندارند».(12) اعتقاد نيچه بر آن است كه در گسترش و بازسازى چنين
جهانِ نيستانگارانهاى، همه متكلمان و فيلسوفان مسيحى سهيم بودهاند؛ حال خواه
نامشان پاپ اعظم يا مارتين لوتر باشد و خواه آنان را كانت يا هگل و جز اينها
بنامند.(13)
«نيستانگارى
فعال» افشاگر يك چنين نيستانگارى منفعل است كه در تضاد با حيات قرار دارد. تنها
تحقق نيستانگارىِ فعال و فقط از طريق كماليابىِ آن است كه مىتوان بر
نيستانگارى منفعل چيره شد. منِ سازنده و خواهنده و شَونده، تنها معيارى است كه
بهچيزها هدفهايى نو و ارزشهايى جديد مىدهد.(14) در اين ميان اما روشن نيست كه
وظيفه انجام اين امر را انسان آتى، اَبَر انسان و يا خود نيچه بهعهده مىگيرد.
آنچه تعيينكننده است، پايه و اساس و ملاك و معيارِ اين ارزشگذارى است؛ كه همانا
حيات اينجهانى است، يعنى تنها واقعيتِ بىچون و چرايى كه وجود دارد.
در واقع، حيات، حياتِ و هستى اينجهانى انسان،
همچون اصلى مطلق و مُسَلم در كانون فلسفه نيچه قرار دارد. بر اين اساس، و تنها بر
اين اساس است كه «درستى» و «نادرستى» امور معين و مشخص مىشود. هرآنچه اين اصل را
نقص كند، براى نيچه حكم فريب و دروغ را دارد. از اين رو پيداست كه بنياد حملات
نيچه بهمكتب افلاطون و نيز انتقاد كوبنده او بهآيين مسيحيت، كه او آنرا «مكتب
افلاطون براى تودههاى مردم» مىخواند، بر اين اصل استوار است. «مبارزه عليه
افلاطون (يا روشنتر بگوئيم و براى عامه «مردم»)، آرى، مبارزه عليه فشارِ هزار
ساله مسيحى- كليسايى (چرا كه مسيحيت همانا مكتب افلاطون است براى تودههاى مردم)،
شور و هيجانِ معنويى عظيمى در اروپا پديد آورده كه تا كنون بر روى زمين مانند
نداشته است».(15) نيچه در جاى ديگر بهصراحت مىگويد: «چه كسى مسيحيت را نفى
مىكند؟ اصولاً «جهان» بهچه معناست؟ جهان بهاين معنا كه آدمى سرباز است، داور
است، ميهنپرست است. بهاين معناست كه آدمى از خود دفاع مىكند، حرمت و عزت نفس
خود را نگاه مىدارد، خواهان برترى است، غرور دارد و بزرگمنشى. امروز هر عملى كه
در هر لحظهاى صورت مىپذيرد، هر غريزهاى، هر احترامى كه بهعمل مىپيوندد، ضد
مسيحى است.»(16) بهبيانى ديگر: «مسيحيت همان مكتب افلاطون است براى تودههاى
مردم؛ مذهبى است نيستانگارانه».(17) «آرى، نيستانگار و مسيحى همقافيهاند، و
نه تنها همقافيه كه برازنده هماند.»(18)
3-
نگرش مثبت نيچه بهاسلام و پيامبر اسلام
بحث ما تا اينجا درباره مضمونِ نيستانگارى غربى
بود كه نيچه را بهكشف و افشاى مفهوم نيستانگارى در فرهنگ مغربزمين كشاند. اما
پرسش اصلى ما اين است كه آيا در حوزه تمدن شرقى- اسلامى نيز، كه هم منشاء يونانى
و هم منشاء سامى دارد، عناصرِ پنهانى يافت مىشود كه بهانه بهدست منتقدى چون
نيچه دهد تا او حُكم بهوجود نيستانگارى در اين حوزه فرهنگى دهد؟ مسلماً با
مطالعه و بررسى عقايد ضد مسيحى و الحادى نيچه، بهاين نتيجه مىرسيم كه او هيچ
گونه خدايى را نمىپذيرد. براى او هر آنچه كه از منظور و مقصود و معناىِ زندگىِ
ملموس و واقعى فراتر رود، مردود است؛ حال خواه خاستگاه بودايى يا منشاء يهودى و
يا اسلامى داشته باشد. اما اين مسأله در اينجا مورد نظر ما نيست، بلكه مهم اين
است كه عناصرى را در فرهنگ شرقى- اسلامى مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم كه
بهتوصيف نيچه در طول بيش از دو هزار سال بر كل فرهنگ مشرقزمين و كل انديشه و
دريافت غرب اثر گذاشته و آنرا در زير سلطه خود داشته است.
ما براى پاسخگويى بهاين پرسش از هر گونه
گمانهزنى پرهيز مىكنيم و مستقيماً بهآراى نيچه رجوع مىكنيم و با كمال تعجب
مىبينيم كه او بهطور مشخص بهپرسش ما پاسخ گفته است. نيچه در راستاى نفى مسيحيت
بهعنوان مذهبى نيستانگارانه كه حيات را نابود مىسازد و علم و فرهنگ را
بهتباهى مىكشاند، چنين مىنويسد: «مسيحيت ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و
بعدها از دستاوردهاى تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامى در دوران
حكمرانان مسلمانِ اندلس كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم است و در
معنا و مفهوم و ذوق و سليقه، گوياتر از آنهاست، لگد مال شد (اين بماند كه زير پاى
چه كسانى). چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت، براى آنكه پيدايش خود
را مديون غرايز مردانه بود، براى آنكه بهزندگى آرى مىگفت...»(19)
«آرى گفتن بهزندگى»، چيزى بود كه نيچه آنرا در
مسيحيتِ نيستانگارانه نمىيابد و در اسلام بهآن دست مىيابد و بهحد كافى نيز
از آن تعريف و تمجيد مىكند. او پيامبر اسلام را در كنار اسكندر مقدونى و سزار و
ناپلئون، يكى از چهار «تشنه جنبش و جوشش در همه دورانها» مىخواند.(20) نيچه
مسيحيت و اسلام را بر مبناى عناصر فرهنگ ساز و فرهنگپذيرشان با هم مقايسه مىكند
و در اين مقايسه در باره مسيحيت مىگويد: «دينى سامى، نفى كننده حيات، مظهر طبقه
مغلوب و فرودست و متجلى در انجيل عهد جديد». و در باره اسلام مىگويد: «دينى
سامى، دينى كه بهزندگى آرى مىگويد، مظهر طبقه غالب و فرادست و متجلى در قرآن كه
بهانجيل عهد عتيق در كهنترين بخشهايش مىماند.» و در ادامه مىگويد: «اسلام
دينى براى مردان؛ با بيزارى عميق نسبت بهاحساساتىگرى و رياكارى نهفته در
مسيحيت. و مسيحيت دينى زنانه...».(21)
حال اين پرسش پيش مىآيد كه چه عللى باعث شد كه
نيچه، پيامبر اسلام را بهعنوان شخصيتى كه نگرشى مثبت بهاين جهان دارد مورد
تأييد قرار دهد و تعاليم او را بهرخ مسيحيان بكشد؟ چه عواملى موجب شد كه او
پيامبر اسلام را يكى از شخصيتهاى دورانسازِ تشنه تحرك و تحول بخواند و قرآن را
كتابى بنامد كه بهحيات «آرى» مىگويد؟ پاسخ نيچه چنين است: «مصلحان بزرگى چون
محمد دريافتهاند كه چگونه عادات و آداب و خو و خواستههاى انسانها را جلوه و
جلال و جلاىِ تازهاى بخشند. تلاش و رسالت آنان در اين راه است و نهچيز ديگرى.
آنان تنها بهآنچه «انسانها» مىخواهند و مىتوانند داشته باشند، همچون چيزى
والاتر مىنگرند و در همه چيز، خرد و فرزانگى و نيكبختى بيشترى از آنچه انسانها
تا حال يافتهاند، كشف مىكنند. آنان بهانسانها نشان مىدهند كه خويشتندارى كنند
و آن چنان باشند كه هستند».(22)
تعاليم اسلام و سيرت و سنت پيامبر اسلام كه تجلى
خود را در تعلق خاطر بهانسانهاى روى زمين، حمايت از حيات، ترفيع و تعميقِ ارز و
ارزشِ زندگى، كشف سعادت، خويشتندارى و جز اينها مىيابد، از جمله عواملى بودند كه
نيچه را بهاين موضعگيرى در قبال اسلام و پيامبر اسلام و فرهنگ اسلامى واداشت.
البته نگاه نيچه بهاسلام و پيامبر اسلام خالى از ايراد و انتقاد نيست؛(23) اما
آنجا كه او از تعاليم اسلام و يا از پيامبر اسلام انتقاد مىكند، اغلب خاطر نشان
مىسازد كه «اين را پيامبر اسلام از مسيحيت اقتباس كرده است».(24) نيچه با چنين
بيانى آشكارا مىگويد كه او آرى گفتن بهحيات و بهاين جهان را مىستايد و ارج
مىنهد و از نفى حيات و نفى اين جهان بيزار و متنفر است. پيش از اين نيز تأكيد
كرديم كه اين اصل يكى از معيارهاى تعيينكنندهاى است كه نيچه بر طبق آن واكنش
نشان مىدهد و فلسفه زندگى او نيز تا حد زيادى بر آن استوار است. از اين رو ما
نيز در بررسى خود صرفاً بهاين معيار توجه خواهيم كرد و نيز بهتوصيف و تصوير
روشنى كه نيچه بر مبناى اين معيار از فرهنگهاى غرب و شرق بهدست مىدهد؛ يعنى
آنجا كه او صريحاً اعلام مىكند كه بر خلاف آموزههاى غربى- مسيحى، انگيزههاىِ
اصلى نيستانگارى را در تعاليم پيامبر اسلام نمىتوان يافت.
حال زمان آن رسيده است كه ما اسلام را- صرفنظر
از حقانيت يا عدم حقانيت آن- بهمثابه دينى
كه
بهزندگى آرى مىگويد و نگرشى مثبت بهجهان دارد و بهعنوان عاملى فرهنگزا و
فرهنگساز، مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم و بهبررسى دريافت پيامبر اسلام بهاين
جنبه از تعاليم اسلام، يعنى نگرش مثبت اسلام بهجهان بپردازيم و بهاين نكته
اساسى كه اگر اين نگرش توسعه مىيافت، در چه مقياسى بهفرهنگ شرقى- اسلامى چهره و
ويژگى ديگرى مىتوانست ببخشد.
4-
دريافتِ پيامبر از تعاليم اسلام
قدر مسلم اين كه پيامبر اسلام اعتقاد خود را
بهيهوديت و مسيحيت آشكارا ابراز مىدارد و خود را ادامه دهنده سنت و تعاليم اين
اديان مىداند.(25) ولى با اين همه، در تعاليم خود عملاً در مواردى از اصول عقايد
يهوديت و مسيحيت فراتر مىرود و در واقع بهاصلاح و جرح و تعديل آنها مىپردازد.
مبناى اصلاحات او بر دو اصل اساسى استوار بود كه در واقع مكمل يكديگرند و هسته
اصلى تعاليم اسلام را تشكيل مىدهند: از يك سو يكتاپرستى مطلق كه مضمون و محتواى
اصلى ايمان دينى اسلام را تشكيل مىدهد و از سوى ديگر نگرش مثبت بهجهان بهعنوان
اصل و مبناى حيات. حفاظت از اين دو اصل و پيوند و وحدت موزون آنها، از ويژگىهاى
تعاليم اسلام است كه بسيارى از اعتراضات و ايرادات عليه يهوديت و مسيحيت را در
مورد اسلام بىپايه و اساس مىكند؛ و پيش از همه، ايرادات نيچه بهمسيحيت را.
منظورمان را دقيق تر بيان كنيم:
بينش و پنداشتِ مسيحى- افلاطونى، كه بهباور
نيچه پايههاى متافيزيكى تعاليم مسيحيت را تشكيل مىدهد و مبناى تفكر فلسفى او
(نيچه) درباره نيستانگارى نيز بر آن استوار است، در تعاليم پيامبر اسلام مورد
پذيرش قرار نمىگيرد. پيامبر اسلام تعبير مسيحى- افلاطونى نظريه دو جهان را
نمىپذيرد. بهبيان ديگر، براى پيامبر قلمرويى الهى، بهمعناىِ قلمرو حقيقى و
واقعى كه در برابر جهان غير واقعى و در مقابل جهان ظاهر، قرار گرفته است، وجود
ندارد. اين بدان معناست كه در درون كائنات و جهان هستى و نيز بيرون و جدا از آن،
جهانى قائم بهذات كه قلمرو الهى تلقى شود و بهعنوان جهانِ واقعى خوانده شود،
يافت نمىشود. (يعنى همان اصلى كه اساس نقد نيچه را نيز تشكيل مىدهد). قرآن- بى
آنكه بهواقيعيت جهان ما شك كند- (اصلى كه براى نيچه نيز حائز اهميت بسيار است)
در اينكه رَبّ و ربانيّت، ماهيتاً با جهان ما متفاوت است، ترديدى روا نمىدارد.
پيامبر اسلام جدايى و انفصال ميان بود و نمود، ميان بودن و شدن را باور ندارد.
شدن همان بودن است. آنچه مُهر «جهانِ نمود» خورده است بههمان اندازه واقعى است
كه «جهانِ بود». پيامبر، طبيعت و نيز جهانى كه نيچه آنرا بهراستى جهان واقعى
مىخواند، مردود نمىشناسد. لذا تعاليم او در اين زمينه بهانهاى بهدست كسى
نمىدهد تا بهآن مُهر نيستانگارى زند. بهعكس، درست همين نگرش مثبت پيامبر
اسلام نسبت بهجهان و طبيعت و انسان است كه او را بهسوى اعتقاد راسخ بهوحدانيت
خدا مىكشاند؛ ولى خدايى كه حوزه عمل و اثرش عميقاً با جهان ما وابسته است. در
اين وابستگى و اتصال است كه مبادى فلسفه حيات پيامبر، يعنى نگرش مثبت او
بهزندگى، در مفهوم «اللَّه» انعكاس مىيابد. «اللَّه» داراى تمام آن خصوصياتى
است كه براى قدرتى زنده و پويا و همواره فعال ضرورى است. نتيجهاى كه بهطور
منطقى از اين بحث حاصل ميشود اين است كه قدرتِ ذاتى و با طبيعت در هم آميخته
الهى، بهحيات انسان معنى و محتوايى مثبت و مطلوب مىبخشد. خداىِ پيامبر در عمل
خدايى بىهمتاست كه نه همانند خداى فيلسوفان در حُكمِ مؤلفه و يا لازمه نظامى
فكرى است و نه چون خداى اين دين و آن دين در خدمتِ ملتى و يا نژادى مشخص قرار
دارد. خداى پيامبر اسلام طريقِ حق را در روى آوردن بهمكتبى مشخص و دينى معين و
يا در توسل جستن بهفردى خاص محدود نمىكند. «او»، خداىِ محمد، وراىِ زمان است و
از اين رو پيوند و ارتباط انسان نيز با او فارغ از زمانمندى است. او خالق زمان
است و نيز آنچه زمانمند و فانى و گذراست. اما آنچه فانى و گذراست، ناگزير نماد و
نمود و مجاز نيست؛ بلكه بهاندازه آنچه باقى و جاودانى است، بهواقعيت و دنياى
واقع تعلق دارد.
البته در اين ترديدى نيست كه خدانشناسىِ نيچه با
تصورات اعتقادى اسلام نمىتواند سازگارى داشته باشد. معهذا خداشناسىِ پيامبر
اسلام عذر موجه و بهانهاى بهدست نظريه نيستانگارى، كه بنيادش بر نفى واقعيت
استوار است، نمىدهد. بلكه درست بهعكس، خداشناسى پيامبر، قرنها پيش از نيچه،
بىاعتبارى آندسته از عناصر تعيينكننده از تعاليم مسيحى را كه مىشناخت، اعلام
نمود. البته اين امر بر خلاف استنباط نيچه- تنها بهبرخى از تعاليم مسيحى محدود
مىشود و تمام آئين مسيحيت را در بر نمىگيرد. نيچه بعدها در ستيزش با خداشناسى و
تعاليم مسيحى، رأى بهرد و طرد اين عناصر نيستانگارانه داد؛ از آنجمله، گناهكارى
جِبِلّى بشر، فديه عيسى مسيح پسر خدا براى شفاعت گناهان بشر و نيز رستگارى منتج
از آن. پيامبر اسلام پسرى خدا را دروغ (الافك) مىخواند و در مورد عيسى مسيح نيز
آنرا از ابداعات مسيحيان
مىداند.(26) او همچنين تصليب عيسى مسيح را، كه اساس مسيحشناسى و نيز بسيارى از
ايرادات و اعتراضات نيچه بهمسيحيت بهآن وابسته است، نمىپذيرد و آن را فرض و
گمانِ نادرستى مىخواند.(27) بهاين ترتيب خداشناسى پيامبر و نظريه نيستانگارى
نيچه خدانشناس، مخرج مشتركى مىيابند كه مبناى آن نقد مشترك آنان از تعاليم دين
مسيحى است؛ واقعيتى كه هم براى پيامبر اسلام و هم براى نيچه، در رابطه با نگرش
مثبت آنان بهحيات و ذات انسان بهوجود آمده است. بهباور پيامبر، انسان در اساس
پاك و منزه است(28) و در وجودش نقصى بهمعناىِ عنصر منفى (براى مثال هبوط آدم و
حوا از بهشت) نمودار نيست كه براى رفع آن بهقبول نجات و پذيرش نجاتدهندهاى
نياز داشته باشد؛ يعنى توسل جستن بهپديدههايى كه نيچه آنها را خيالى و موهوم
مىداند.
از اين منظر، تعاليم پيامبر اسلام نه در
بنيادهاى متافيزيكىاش و نه در شيوه حياتى كه ارائه مىدهد، دليل كافى در اختيار
نظريه نيستانگارى نيچه قرار نمىدهد. با اى همه، پديدههايى در تعاليم اسلام
يافت مىشوند كه بر اساس نظريه نيچه، در شمار مفاهيم خيالى محسوب مىشوند و
پيامبر بهرغم طرز تفكر واقعبينانهاش آنها را مىپذيرد؛ مفاهيمى چون «گناه»،
«جزا»، «توبه»، «موهبت»، «آخرت» و جز اينها.(29) حال اين پرسش پيش مىآيد كه آيا
اين مفاهيم، در حوزهاى متأثر از فرهنگ و شيوه زندگى اسلامى، مىتوانند زمينهاى
مساعد براى رشد و نمو نيستانگارى پديد آورند؟
در پاسخ بايد گفت كه اين پديدهها در محدوده
نظامى فكرى و سامانهاى زيستى كه نگرشى منفى بهواقعيت دارد، مىتواند موجب گرايش
ذهنى بهسوى نيستانگارى شود. اما در درون دستگاهى فكرى و شيوهاى از زندگى كه
بهجهان با ديد مثبت مىنگرد محتمل نيست؛ چرا كه در حالت اخير اين پديدهها نيز
متناسب با شرايط، جرح و تعديل مىشوند، تغيير وظيفه مىدهند و كاركردشان ديگرگونه
مىگردد. براى مثال «مرگ» بهباور پيامبر اسلام بهمعناى پايان زندگى نيست، بلكه
بهمعناى مرحله گذار بهشيوه ديگرى از زندگى است. بهبيانى ديگر، آخرت، آخر حيات
نيست، بلكه ادامه حياتِ جسم و جان است.(30) پاداش اُخروىِ درستكارى نيز بهمعناى
منزل دادن بهروحِ درستكار در ملكوتى نامعلومى نيست، بلكه بهمعناى زندگى در
بهشتى است با تمام شادىها و لذتهاى قابل تصورى كه انسان از زندگى دنيوى خود
مىشناسد. در واقع زندگىِ اينجهانى و اهميت حيات دنيوى، تعيينكننده ملاك و
معيارِ مفاهيمى است كه پيشتر برشمرديم.(31) بنابراين، محروميتِ انسانِ خطاكار از
برخوردارى از چنين حياتى در تداوم زندگى، مرحله نخستِ از مجازاتى است كه براى او
در نظر گرفته شده است. ويژگى انواع ديگر مجازاتهاى آنجهانى نيز كه منظور شده،
چنين است كه همواره با اصلِ لغو و محو و زوالِ خواستههايى همراه است كه انسان
آنها را در زندگى اينجهانىاش مىشناسد و براى دسترسى بهآنها تلاش و كوشش
مىكند. بهاين ترتيب تمام مفاهيمى كه نيچه آنها را پوچ مىخواند و عليه آنها
بهمبارزه برخاسته است، معنا و محتواى مثبت بهخود مىگيرند. البته بديهى است كه
از خدانشناسى چون نيچه نمىتوان انتظار داشت كه خداشناسىِ پيامبر اسلام را كاملاً
موّجّه و مفاهيم وابسته بهآن را كلاً معتبر ارزيابى كند. بگذريم كه منظور ما در
اين تجزيه و تحليل نفى يا اثبات اين امر نيست، بلكه فقط مىخواهيم نشان دهيم كه
تعاليم پيامبر اسلام - برخلاف آنچه از نوع غربىِ تعاليم مسيحى مىتوان استنباط
كرد- چه در بنياد متافيزيكىاش، چه در اصولِ اساسىاش و چه در پيامدهاى منطقىاش،
عذر موجهاى در اختيار نيستانگارى قرار نمىدهد.
از بررسىهايى كه تا اينجا انجام داديم
بهنتيجهاى دو پهلو دست مىيابيم:
1-
در
پاسخ بهپرسشى كه در آغاز اين گفتار مطرح كرديم، مىتوان گفت كه فرهنگ شرقى-
اسلامى در نگرشاش، در اصول و موازين عملى و نظرىاش و نيز در روش و رفتار و در
خصلتِ طبيعىاش، نمىتواند بهنيستانگارىِ غربى و يا چيزى شبيه بهآن منتهى شود.
2-
از سوى
ديگر با توجه بهمقصد و منظور اصلى ما از گفتار حاضر كه همانا بررسى مسأله چگونگى
گفت و گوى فرهنگهاست، بهاين نتيجه رسيديم كه نقدِ تيزبينانه نيچه از فرهنگ
مغربزمين، شمارى از اركان اصلى و عناصر فرهنگزا را در تمدن غرب براى ما آشكار
ساخت كه بى توجهى و به آنها در فرايند گفت و گوى فرهنگها و- مهمتر از آن-
بىاعتنايى بهآنها در گزينش و پذيرشِ اجتنابناپذير عناصر فرهنگى غرب، تبِعات
جبران ناپذيرى براى كشورهاى اسلامى در پى خواهد داشت.
آنچه اما در اين ميان از اهميتى ويژه برخودار
است، آگاهى و شناخت از آن دسته از عناصر بنيادى در طرز تفكر و شيوه حياتِ مسيحايى
و اسلامى است كه تا كنون بهطور دقيق و روشن از هم تفكيك نشدهاند؛ عناصرى كه هر
يك زمينه شكلگيرى فرهنگهاى مستقلى را پديد آوردند كه سرچشمه آنها دين سامى و
جهان انديشههاى يونانى بوده است. منظورمان در اينجا خودآگاهى از عواملِ عينى و
واقعيتهاى تاريخى است كه براى ما امكان تازهاى را فراهم مىآورد تا بينشِ
بنيادى اسلام را از منشى كه بعدها بر اثر آميختگى با يهوديت و مسيحيت و ديگر
اديان و تمدنها و فرهنگها بهخود گرفت، بازشناسيم. اين خودآگاهى موجب مىشود كه
ما در راه نوسازى و تجديد بناى فرهنگ شرقى، بهملاك و معيارهاى روشنى بهمنظور
تبيين و ارزيابىِ پديدههاى فرهنگى دست يابيم كه در واقع تصميمگيرى در مورد
مسايل اساسى نيز مىبايد بر مبناى آنها استوار گردد.
اين بحث را با توضيحات بيشترى پيرامون پديدهاى
تاريخى در اسلام ادامه مىدهيم: پيش از اين ديديم كه وقتى با معيارهاى نقد نيچه،
پايههاى اصلى فرهنگهاى غرب و شرق را با هم مقايسه كنيم، دو اصل اساسى از تعاليم
پيامبر اسلام، بر خلاف تعاليم مسيحى- افلاطونى، خود را بهگونهاى برجسته نشان
مىدهند. اين دو اصل كه در واقع مكمل يكديگرند، يكى شيوه حيات و ديگرى طرز بينش و
نگرش بهجهان است. يكى از نتايج بلاواسطه اين اصول كه در سيرت و سنت پيامبر نيز
آشكار مىشود، مخالفتِصريح و مبارزه جدى با هر نوع كيش شخصيت و رهبر سازى و رهبر
پرستى است؛ چرا كه كيش شخصيت و رهبر پرستى خلوص روحانى و قداستِ يكتاپرستى را كه
اصلالباب اصول عقايد اسلام است، خدشهدار مىسازد و آزادى و استقلال افراد را از
آنان مىگيرد و انسانها را وابسته مىكند. اما هنوز چيزى از رحلت پيامبر اسلام
نگذشته بود كه بر اثر ارتباط با اديان و فرهنگها و تمدنهاى ديگر و تأثير متقابل،
گرايش بهكيش شخصيت و رهبر سازى در جهان اسلام رواج يافت و بهتدريج و بهطور
منظم در ساختار تعاليم اسلام نيز ريشه دوانيد. كيش شخصيت در تمام فُرُق اسلامى
شيوع پيدا كرد و دامنه آن بهتصوف و بهگرايشات گوناگون، اعم از سنى و شيعى و نيز
تشنگان قدرت و مراجع شيعه و خاندانهاى مختلف حكمرانان مسلمان كشيده شد. اين امر
موجب بروز اختلافات و برخوردهاى خصمانه ميان فرق مختلف گرديد و گاه حتى به ستيز
ميان گرايشات گوناگون در يك فرقه منجر گشت. بههر حال، تفرقه و اختلاف ميان فرق و
گرايشات گوناگون بالا گرفت و در اثر اين جدلها و جدالها، فرقههاى كوچك و
كوچكترى بوجود آمدند و سبب پيدايش پديدههاى مذهبى و فرهنگى بيشمارى شدند كه با
گذشت زمان، ديگر نه مبداء و منشاء آنها معلوم بود و نه فلسفه وجودى آنها؛ و
بهعلت ناپيدايى خاستگاه و نيز نقصان و كمبودهايشان، مشكلات فرهنگى بسيارى ايجاد
كردند.
امروز اين مشكلات عظيم فرهنگى قادر خواهند بود
ما را تا مرز ترك و تلاشى هويتمان بكشانند؛ اگر كه نكوشيم تا با كمك تجزيه و
تحليل و بررسى و پژوهشهايى مشابه آنچه
در
اينجا صورت گرفت، منشاء و محتواى آنها را كشف و آشكار كنيم؛ و اگر بهموقع با
تدوين و تدقيقِ اصول روشنى، خود را براى گفت و گويى هوشيارانه و داد و ستد
فرهنگىِ آگاهانه با فرهنگها و تمدنهاى ديگر آماده نكنيم.
پانوشته ها:
----------------------------------------------------------------
1-
عنوان
اصلى مقاله بهزبان آلمانى چنين است:
Koennte die
islamisch-morgenlaendische Kultur zu einem dem abendlaendischen Nihilismus
aehnelnden Nihilismus fuehren?
«نيستانگارى» معادلى است كه
در اين مقاله همه جا بهجاى مفهوم «Nihilismus»
نشسته
است. (م.)
2) Nietzsche`s
Werke. Leipzig 1901. XV 651.
3) Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. XV 541.
«معناى
نيستانگارى چيست؟ نيستانگارى بهمعناىِ ابطال ارزشهاى والاست، بهمعناى بى
هدفى است و نداشتن پاسخى براى «چرا؟».»
4) Nietzsche`s
Werke. Leipzig 1901. XV 851.
5) Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. XV 731.
6) Nietzsche`s
Werke. Leipzig 1901. XVI 07, V 572, XVI 563, XVI 47.
7) Nietzsche`s
Werke. Leipzig 1901. VIII 422.
8) Nietzsche`s
Werke. Leipzig 1901. XVI 97.
9) Nietzsche`s
Werke. Leipzig 1901. XV 051.
10)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. XV 051.
11)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. XV 984.
12)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VIII 132.
13)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VIII 482.
14)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VI 34.
15)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VII 5.
16)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VIII 562.
17)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. XV 852.
18)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VIII 703.
«كنايه
نيچه بههم قافيه بودن واژههاى آلمانىِ «.Nihilist
und Christ»
است.
(م.)
19)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VIII 703.
20) Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. IV 853.
21)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. XV 352.
22)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. XII 201.
23)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. X 593.
24)
Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VIII 172, XV 252.
«...
از سوى
ديگر اسلام از مسيحيت آموخت كه از «آخرت» همچون ابزارى بهمنظور ترس از مجازات
استفاده كند.»
25-
ما
تورات را كه در آن هدايت و روشنايى است، نازل كرديم. پيامبرانى كه تسليمِ فرمان
بودند بنا بر آن براى يهود حكم كردند ... و
از پى
آن پيامبران، عيسى پسر مريم را فرستاديم كه تصديق كننده توراتى بود كه پيش از او
فرستاده بوديم و انجيل را كه تصديق كننده توراتِ پيش از او بود بهاو داديم كه در
آن هدايت و روشنايى بود و براى پرهيزكاران هدايت و موعظهاى ... و اين كتاب را
بهراستى بر تو نازل كرديم كه تصديق كننده و حاكم بر كتابهايى است كه پيش از آن
بوده است. (قرآن، سورةالمائده، آيات 44 و 46 و 48. ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران
1367.)
26-
يهود گفتند كه عُزَير پسر خداست، و نصارى گفتند
كه عيسى پسر خداست. اين سخت كه مىگويند همانند گفتار كسانى است كه پيش از اين
كافر بودند. خدا بكُشدشان. بهكجا باز مىگردند؟ * حِبْرها و راهبانِ خويش و مسيح
پسر مريم را بهجاى اللَّه بهخدايى گرفتند و حال آنكه مأمور بودند كه تنها يك
خدا را بپرستند، كه هيچ خدايى جز او نيست. منزه است از آنچه شريكش مىسازند.»
(قرآن، سورةالتوبه، آيات 31 و 32. ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران 1367.)
27-
گفتند ما مسيح پسر مريم را كشتيم. و حال آنكه
آنان مسيح را نكشتند و بر دار نكردند، بلكه امر بر ايشان مشتبه شد. هر آينه آنان
كه در باره او اختلاف مىكردند خود در ترديد بودند و بهآن يقين نداشتند. تنها
پيرو گمان خود بودند و عيسى را بهيقين نكشته بودند * بلكه خدا او را بهنزد خود
فرا برد، كه خدا پيروزمند و حكيم است.» (قرآن، سورةالنّساء، آيات 157 و 158.
ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران 1367.)
28-
قرآن، سورةالروم، آيه 30.
29) Nietzsche`s Werke. Leipzig 1901. VIII 132.
30-
درقران
آيات بسيارى در توصيف حيات آنجهانى- چه در بهشت و چه در دوزخ- وجود دارد. با اين
همه مبحثِ «رستاخيز جسمانى» يكى از دشوارترين مسايل در الهيات اسلامى است. اين
آيات اشارهاى بهاين مسأله دارد: «آيا آدمى كه اكنون خصمى آشكار است، نمىداند
كه او را از نطفهاى آفريدهايم؟ * در حالى كه آفرينش خود را از ياد برده است،
براى ما مثل مىزند كه چه كسى استخوانهاى پوسيده را زنده مىكند؟ * بگو: كسى آنها
را زنده مىكند كه در آغاز بيافريده است، و او بههر آفرينشى داناست.» (قرآن،
سورة يس، آيات 77 و 78 و 79. ترجمه عبدالمحمد آيتى. تهران، 1367.)
31-
البته
اين سخن نبايد چنين تعبير و تفسير شود كه اهميت زندگى اينجهانى در تعاليم پيامبر
اسلام محدود بهارزشهاى مادى است. «... عشق بهاميال نفسانى و دوست داشتن زنان و
فرزندان و هميانهاى زر و سيم و... همه اينها متاع زندگى اينجهانى است، در حالى كه
بازگشتگاه (جاى بازگشت) خوب نزد خداست. * بگو: آيا شما را بهچيزهايى بهتر از
اينها آگاه كنم؟ براى آنان كه پرهيزكارى پيشه كنند، در نزد پروردگارشان بهشتهايى
است كه نهرها در آن روان است. اينان با زنان پاكيزه، در عين خشنودى خدا، جاودانه
در آنجا خواهند بود...». (قرآن، سورةالعمران، آيات 14 و 15. ترجمه عبدالمحمد
آيتى. تهران 1367.)