» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

دلباخته‌ی مردمان کوچه‌های جهان

نيم‌نگاهی به‌جهان خيال‌انگيز داستان‌های نجيب محفوظ

 

روزنامه آينده نو

 

خسرو ناقد

نجيب محفوظ همواره سخنی دلنشين بر لب داشت، سخنی که تمام آثارش را چون حلقه‌های زنجير به‌هم پيوند می‌زند. می‌گفت: «من دلباختهی مردمان کوچه‌ها هستم؛ آنهم نه تنها مردمان محله‌ها و کوچه‌های قديمی قاهره، بلکه دلباخته مردمان کوچه‌های جهانم». نوشتن برای مردمان محله‌های قاهره، نوشتن  برای ساکنان کوچه‌های جهان، بی‌گمان راز موفقيت و يکی از علل محبوبيت نجيب محفوظ بود. او در قهوه‌خانه‌های محله‌ی جميليه، يکی از قديمی‌ترين محلات قاهره، پای صحبت پير و جوان می‌نشست و می‌گفت و می‌شنيد و برای همين مردمان کوچه و بازار نيز می‌نوشت؛ برای «بچه‌های محله‌ی ما»، محله‌ای که حتی پس از آنکه شهرتش جهانی شد آنرا ترک نکرد و در پايان کار نيز در منزلی ساده در محله‌ای قديمی در شهر قاهره زيست و در همين شهر نيز که پا به‌جهان گذارده بود، ديده از جهان فروبست.

 

به‌تأکيد می‌گويم که آثار محفوظ شاهدی خوب براين مدعاست که «ادبيات داستانی هر چه بومی‌تر، جهانی‌تر». و به راستی با مرگ نجيب محفوظ يکی از برجسته‌ترين داستان‌سرايان معاصر شرق و شايد «آخرين نواده‌ی شهرزاد قصه‌گو» از ميان ما رفت.

محفوظ ميان سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۴ در دانشگاه قاهره، ادبيات و فلسفه آموخت. ولی پايان‌نامه‌ی فوق‌ليسانس خود را که با عنوان «مفهوم زيبايی در فلسفه اسلامی» آغاز کرده بود به‌پايان نرساند. او از سال ۱۹۳۰ ميلادی، در کنار اشتغال در نهادهای دولتی، به‌روزنامه‌نگاری و نوشتن داستان و رُمان پرداخت. محفوظ از پايه‌گزاران رُمان معاصر عرب است و با آن که، در نگاه و نگارش، دو متفکر و نويسنده‌ی سرشناس مصر، «طه حسين» و «توفيق الحکيم» را الگوی خود می‌دانست و تکيه بر گذشتگاه داشت، اما هرگز خود را پايبند سنت‌های دست و پا گير نکرد و با نوآوری‌های خود راهی تازه پيمود. او گرچه كار خود را در آغاز با داستانِ كوتاه شروع كرد، ولی بعدها با نوشتن رمان «بچه‌های محله ما» و در سال ۱۹۶۰ ميلادی با كتاب «دزد و سگ‌ها» نام خود را در صدر رمان‌نويسان عرب‌زبان به‌ثبت رساند. «بچه‌های محله ما» (أولاد حارتنا) همان رُمانی است که از سال ۱۹۵۹ ميلادی، ابتدا به‌صورت پاورقی در روزنامه الاهرام منتشر می‌شد و پس از آنکه ادامه‌ی انتشار آن ممنوع اعلام شد، در سال ۱۹۶۵ در بيروت به‌چاپ رسيد. اين رُمان نه‌تنها جايزه نوبل ادبيات را سرانجام نصيب محفوظ کرد، بلکه انتشار آن ماجراها در پی‌داشت و برای محفوظ گرفتاری‌های بسيار آفريد؛ تا آنجا که هنوز در بسياری از کشورهای عرب‌زبان به‌دشواری می‌توان اين رُمان را تهيه کرد و تا همين اواخر مجوز رسمی نشر و پخش آن در مصر صادر نشده بود.

 

محفوظ در آثارش با توانايی و تبحر تحسين برانگيزی توانسته است سنت قصه‌گويی در شرق را با تجربه‌ی رُمان‌نويسی در غرب درهم آميزد. از اين‌رو آثارش هم در کشورهای شرقی و هم در غرب خواهان و خواننده‌ی بسيار دارد و به‌زبان‌های بسياری ترجمه و منتشر شده است. داستان‌ها و رُمان‌های او سرشار از عناصر نمادين شرقی و روايت خيال‌انگيز داستان‌های تاريخی دور و نزديک سرزمين‌های شرق مسلمان است. او خود را ميراث‌دار دو تمدن می‌داند؛ مصر باستان و تمدن اسلامی. اصلاً بازتاب رويدادهای تاريخی مصر در آثار او پيداست و جای پای بازيگران تاريخ را کمابيش می‌توان در آثارش به‌وضوح ديد.

محفوظ در جامعه‌ای که افول تفکر فلسفی بر آن سايه افکنده است، از مجرای ادبيات داستانی نقبی به‌فلسفه حيات می‌زند. بی‌گُمان پيوند ادبيات داستانی و تفکر فلسفی ناگسستنی است و با آن که عملکردشان متفاوت است، اما هر جا که يکی رو به‌سستی می‌گذارد ديگری می‌تواند گذرا جايگزين آن شود. جورج طرابيشی، از بزرگان روشنفکری عرب، مقاله‌ای با عنوان «قام بعبء الفلسفه بعد أن تخلی عنها العرب» پيرامون رُمان «مَلحَمه الحرافيش» محفوظ نوشته است. طرابيشی در جُستار خود اين پرسش را پيش کشيده که چرا در جهان عرب معاصر، تاکنون فيلسوفی پديد نيامده است و چگونه ادبيات معاصر عربی، مقوله‌های فلسفی نيرومندی می‌آفريند و به‌گونه‌ای جای خالی فلسفه را پُر می‌کند. نجيب محفوظ نه تنها معروف‌ترين رُمان‌نويس جهان عرب، که از روشنفکران آزادانديش و آزادمنش خاورميانه به‌شمار می‌رفت. محفوظ در همه حال با تعصب و تروريسم و تندروی‌هايی که جامعه مصر سال‌هاست با آن دست‌به‌گريبان است، مخالفت و مقابله کرد و بارها نيز به‌خاطر موضوع و مضمون داستان‌ها و رُمان‌هايش و اظهار نظرهای صريح و بی‌پرده‌اش در معرض تهديد و تجاوز افراط‌گرايان قرار گرفت.

 

از ميان آثار او «موعظه‌ی شيطان»، «جنايت»، «گدا»، «رادوبيس، دلداده‌ی فرعون»، «دزد و سگ‌ها»، «کوچه‌ی مدق»،و يک دو رُمان و مجموعه‌ی داستان ديگر به‌فارسی نيز ترجمه شده‌ است. شگفت آنکه شمار ترجمه آثار او به‌زبان آلمانی نه تنها بيش از زبان‌های ديگر، بلکه در زمره‌ی بهترين ترجمه‌هايی است که از رُمان‌های محفوظ صورت گرفته است. «دوريس کيليان»، مترجم آثار محفوظ به‌زبان آلمانی، در تمام سال‌هايی که آثار اين نويسنده‌ی مصری را ترجمه می‌کرده است، سفرهای متعددی به‌منظور ديدار و گفت‌وگو و مشورت با نويسنده به‌مصر داشت و به‌تدريج ميان اين دو، همکاری صميمانه و دوستی‌‌ بی‌آلايشی برقرار شده بود؛ يعنی آنچه در واقع غايت آرزوی هر مترجم است. از ميان آثار محفوظ  تاکنون چهارده کتاب به‌زبان آلمانی ترجمه و منتشر شده است؛ و از آنجمله‌اند «سه‌گانه‌های قاهره»، «بچه‌های محله ما» «آغاز و انجام»، «کوچه‌ی مدق»، «روز قتل رئيس جمهور»، «شب‌های هزار و يک‌شب» و «رادوبيس».

رُمان «کوچه‌ی مدق» را محفوظ در سال ۱۹۴۷ نوشت اما چاپ اول آن در سال ۱۹۷۲ ميلادی در لبنان منتشر شد. ترجمه فارسی اين رُمان که از معروف‌ترين آثار محفوظ به‌شمار می‌آيد در سال ۱۳۷۸ در ايران به‌چاپ رسيد. فيلمی سينمايی نيز به‌نام «کافه ستاره» در ايران ساخته شد که ظاهراً اقتباسی آزاد از اين رُمان است. رُمان «رادوبيس، دلداده‌ی فرعون» نيز يکی از رمان‌های تاريخی - رمانتيك محفوظ است كه برنده جايزه «قوت القلوب» مصر شد. محفوظ در رُمان «گدا» به‌گونه‌ای نمادين داستان زندگی «روشنفکر جهان سومی» را که در برزخ سنت و مدرنيته، مشرق‌زمين و مغرب‌زمين، گرفتار آماده است به‌تصوير کشيده است. «عمر»، قهرمان اين رُمان، نماد روشنفکری است چپ‌گرا که اينک، با از دست‌رفتن آرمان‌هايش، انسانی سترون، بی‌انگيز و بی‌هويت شده که از خود و خانواده‌ی خود گريزان است.

 

اما رُمان «مَلحَمه الحرافيش» که ترجمه‌ی آلمانی آن با عنوان Das Lied der Bettler چندی پيش منتشر شد، هنوز به‌فارسی ترجمه نشده است. و اين در حالی است که محفوظ در اين رُمان دلبستگی خود به‌ادبيات کلاسيک فارسی را به‌نمايش گذاشته است. «ملحمه» به‌معنای «فتنه و جنگ عظيم» است يا «جدال و ستيز». اما در ترکيبی که محفوظ در عنوان رُمانش آورده است، «حماسه» نيز می‌توان معنی کرد. «حرافيش» هم به‌معنای «عياران» و «اهل فتوت» است. حرافيش جمع حرفوش و به‌معنی فتيان، جوان‌مردان و فتوت‌پيشه‌گان يا در تعبير زمينی‌تر لوطی‌هاست که نجيب محفوظ در اين رمان آن را به‌معنايی استعاری و رمزی و نزديک به‌معنای کلاسيک کلمه به‌کار می‌برد.

 

به‌هر حال، عنوان اين رُمان نجيب محفوظ را «حماسه‌ی عياران» يا «حماسه‌ی اهل فتوت» می‌توان ترجمه کرد. البته داستان را تا به‌انتها که می‌خوانی، «ستيز لوطيان» که يادآور داستان «داش اَکل» صادق هدايت است، شايد عنوانی مناسب‌تر برای اين رُمانِ محفوظ باشد. اما آنچه در رُمان «حماسه‌ی عياران» بيش از هر چيز جلب توجه می‌کند، اشعاری است که محفوظ در لابه‌لای داستان گنجانده است؛ شعرهايی که نويسنده در آغاز به‌عمد سراينده آنها را به‌خواننده معرفی نمی‌کند. رُمان سرگذشت چند نسل از خانواده‌ای است که در محله‌ای فقيرنشين زندگی می‌کنند. در ميدانِ اصلی محله، خانقاهی قرار دارد که گهگاه از پشت ديوارهای بلند و کهنسال آن آوایِ سماع درويشان به‌گوش می‌آيد. اما مردم محله نه زبان درويشان  را و نه معنای آواز سحرآميزشان می‌دانند. مردمان محله، از اين شعرها چيزی درنمی‌يابد؛ آوايی خوش و موزون است که در فضای ميدان اصلی محله می‌پيچد و گوش مردمان محل را می‌نوازد و خواننده رُمان، اکنون آنرا زمزمه می‌کند و ورق به‌ورق اسير جادوی آن می‌شود.

قهرمانان داستان، «آشور النقی»، و پسرش «شمس‌الدين» و نوه‌اش «سليمان» و نبيره‌هايش «خدر» و «آشور» و... هر گاه دلتنگ و غمگين‌اند و نوميد و خسته و درمانده از همه جا، به‌پشت درهای خانقاه و کنار ديوارهای آن پناه می‌برند. آرام زير سايه‌ی درختی کهنسال که سر به‌کنگره‌های ديوار سنگی می‌سايد، می‌نشينند و سر بر زانو می‌نهند و به‌آواز سماع درويشان گوش می‌سپارند و جانِ تازه می‌گيرند. حتی گاه می‌شود که شبی تا سحرگاه، پشت ديوار خانقاه، با آواز درويشان چشم تَر می‌کنند و به‌خواب می‌روند.

 

نجيب محفوظ در اين رُمان، که از آغاز تا پايان، شرح جدل‌ها و جدال‌های مردان محله‌های شهر است و داستان شکست و پيروزی‌های ايشان، قصه‌ی عشق و زندگی و بيم و اميدهای انسان‌های چند نسل پی‌درپی را بازگو می‌کند. او توانسته است با بهره‌گيری از عناصر کلاسيک داستانسرايی شرقی، فضايی بيافريند که خواننده لحظاتی چند، همراه با شخصيت‌های رُمان به‌محيطی آرام‌بخش و عرفانی راه يابد و به‌دور از کشمکش‌های بيهوده و فارغ از سختی و دشواری‌های زندگی روزمره و رها از درد و رنج‌های بی‌شمار، دمی بياسايد و اندکی در خود فرو رود و آرام گيرد. اما عمر اين لحظه‌ها در رُمان محفوظ- چنانکه که در زندگی واقعی- کوتاه است و گذرا؛ و قهرمانان و ضدِ قهرمانان داستان – به‌سان نيکان و شروران روزگار- هر يک سر به‌کار خويش دارند و راه خود می‌روند و سرنوشت محتوم خويش پی می‌گيرند؛ و بدين سان زندگی همچنان از نسلی به‌نسلی ديگر ادامه می‌يابد؛ بی آنکه کسی فرصت و شايد رخصت آن يابد تا به‌دور از هياهو و فارغ از قيل و قال‌ها، به‌آواز درويشان صومعه‌ای گوشِ جان بسپارد که در ميانه‌ی ميدان محله‌ای محروم جای گرفته است.

 

تا آخرين ورق‌های اين رُمان بر خواننده معلوم نيست که درويشان کی‌اند و کجايی‌اند، به‌چه زبانی سخن می‌گويند و آواز می‌خوانند و معنی آواز جاودويی ايشان چيست. اما در صحنه‌ی پايانی رُمان، «آشور»، آخرين فرد از نسل قهرمانان داستان، و نواده‌ی «آشور النقی»، اين بار نه هنگام اندوهناکی و فروماندگی، بلکه پس از پيروزی بر شرورت‌پيشگان و بدخواهان روزگار، در شب زفاف، لحظه‌ای نوعروس خود را تنها می‌گذارد و از رقص و پايکوبی و جشن و سروری که برپا شده است، کناره می‌گيرد و خود را به‌پای ديوارهای سنگی خانقاه می‌رساند تا لحظه‌ای با خود و ستارگان نيمه‌شبِ تابستان خلوت کند و به‌آوازِ دلنشين و موسيقی روح‌انگيز درويشان گوش بسپارد.

 

در اين لحظه، واقعه‌ای غريب و شگفت‌ در زندگی او روی می‌دهد. چشم که به‌پهنه‌ی آسمان پُرستاره می‌دوزد، آرامشی وصف‌ناپذير تن و روان او را دربرمی‌گيرد و نوری زلال در جان او رخنه می‌کند و يک‌باره تمام بدی‌ها جهان از دل و جان او رخت برمی‌بندد و زمين و زمان و کون و مکان در نور آبی مهتاب فرومی‌رود. با صداي باز شدن آرام دروازه‌ی دير، ديده از آسمان برمی‌گيرد و به‌در نيمه‌باز می‌نگرد. از ميان شکاف در، درويشی پا به‌خاموشی شب می‌گذارد؛ انگار که نَفَس شب در هيئت مردی ظهور کرده است. درويش به‌سوی «آشور» می‌آيد و خم می‌شود و در گوش او به‌نجوا می‌گويد: «دف و نی آماده کنيد! فردا پير ما ترک دير کند و نور بر محله‌ ‌افشاند. چوبِ خيزران و توت شيرين برای کودکان همراه دارد. دف و نی آماده کنيد...!».

«آشور»، حيرت‌زده، باز در دنيای ستارگان فرومی‌رود و در آواز درويشان محو می‌شود. خود را در شب و سنگ‌های ديوار کهنسال دير گم می‌يابد. در ميان خواب و بيداری، رؤيای خود رها نمی‌کند. امواج پُرابهت تاريکی دستانش را فرامی‌گيرد. سرمست از اين مکاشفه روحانی، به‌خود می‌لرزد و ندايی از اعماق قلب خود می‌شنود که: «دل آسوده دار! روزی اين دروازه بر آنان که معصوميتِ کودکان و اشتياقِ فرشتگان دارند، گشوده خواهد شد». برای لحظه‌ای انگار که هزار پرده از آواز سماع پُررمز و راز درويشان به‌کنار می‌رود و «آشور» پی به‌رازی می‌برد که در تمام طول داستانِ زندگیِ پدرانش سَر به‌مُهر مانده بود. او به‌ناگاه زبانِ غريبه و معنایِ کلام سحرآميز عارفان پارسی‌گوی را درمی‌يابد و از درون ديرِ مغان نغمه‌ی جاودانه‌ی حافظ شيرازی از زبان درويشان به‌گوشِ جانش می‌رسد که همساز با نوای دف و نی می‌خوانند:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر اين ظلمت شب آب حياتم دادند

 

 انتشار در: روزنامه آينده نو. پنجشنبه، ۵ بهمن ماه ۱۳۸۵.

مجله نقد و بررسی کتاب تهران. آذر ماه ۱۳۸۵. شماره ۱۷.

 

نقدنوشته‌ها

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2007 naghed.net