خسرو ناقد
ماهنامه جهان کتاب/ ويژه نوروز 85
در ايام
تعصيلات سال نو 2006 ميلادی فرصتی دست داد و ترجمه آلمانی رُمانی از نجيب
محفوظ، نويسنده مصری و برنده جايزه نوبل ادبيات سال 1988 ميلادی را که چند
سال پيش از اين يک بار خوانده بودم، دوباره در دست مطالعه گرفتم. من تقريباً
تمام آثار او را که بهزبان آلمانی ترجمه شده است، خواندهام. از محفوظ بيش
از سيزده کتاب بهزبان آلمانی ترجمه و منتشر شده است؛ و از آنجملهاند
«سهگانههای قاهره»، «آغاز و انجام»، «کوچهی مدق»، «روز قتل رئيس جمهور» و
«شبهای هزار و يکشب». میدانم که شماری از آثار محفوظ بهفارسی نيز ترجمه
شده است؛ از جمله «موعظهی شيطان»، «جنايت»، «گدا»، «رادوبيس، دلدادهی
فرعون»، «دزد و سگها» و يک دو رُمان و مجموعهی داستان ديگر. اما نمیدانم
رُمان «مَلحَمه الحرافيش» هم که ترجمهی آلمانی آن اکنون در دستِ من است،
بهفارسی ترجمه شده است يا نه؟ «ملحمه» بهمعنای «فتنه و جنگ عظيم» است يا
«جدال و ستيز». اما در ترکيبی که محفوظ در عنوان رُمانش آورده است، «حماسه»
نيز میتوان معنی کرد. «حرافيش» هم بهمعنای «عياران» و «اهل فتوت» است. از
مهدی خلجی، دوستی که با ادب عرب آشناست، پرسيدم که عنوان اين کتاب را چه
ترجمه توان کرد. برايم نوشت که حرافيش جمع حرفوش و بهمعنی فتيان،
جوانمردان و فتوتپيشهگان يا در تعبير زمينیتر امروزی (البته ديروزی در
واقع) لوطیهاست که نجيب محفوظ در اين رمان آن را بهمعنايی استعاری و رمزی و
نزديک بهمعنای کلاسيک کلمه بهکار میبرد. جورج طرابيشی که از بزرگان
روشنفکری عرب است مقالهای پيرامون اين رُمان نوشته است. عنوان مقالهی
طرابيشی «قام بعبء الفلسفه بعد أن تخلی عنها العرب» است. طرابيشی در گفتار
خود اين پرسش را پيش کشيده که چرا در جهان عرب معاصر، تاکنون فيلسوفی پديد
نيامده است و چگونه ادبيات معاصر عربی، مقولههای فلسفی نيرومندی میآفريند و
بهگونهای جای خالی فلسفه را پُر میکند.
بههر حال،
عنوان اين رُمان نجيب محفوظ را «حماسهی عياران» يا «حماسهی اهل فتوت»
میتوان ترجمه کرد. البته داستان را تا بهانتها که میخوانی، «ستيز لوطيان»
که يادآور داستان «داش اَکل» صادق هدايت است، شايد عنوانی مناسبتر برای اين
رُمانِ محفوظ باشد.* اما آنچه در رُمان «حماسهی عياران» بيش از هر چيز جلب
توجه میکند، اشعاری است که محفوظ در لابهلای داستان گنجانده است. رُمان
سرگذشت چند نسل از خانوادهای است که در محلهای فقيرنشين زندگی میکنند. در
ميدانِ اصلی محله، خانقاهی قرار دارد که گهگاه از پشت ديوارهای بلند و کهنسال
آن آوایِ سماع درويشان بهگوش میآيد. اما مردم محله نه زبان درويشان را و
نه معنای آواز سحرآميزشان میدانند. از اينرو، در ترجمهی آلمان کتاب نيز
متن شعرها با الفبای آلمانی آوانويسی شده است و خوانندهی آلمانیزبان نيز،
چون مردمان محله، از اين شعرها چيزی درنمیيابد؛ آوايی خوش و موزون است که در
فضای ميدان اصلی محله میپيچد و گوش مردمان محل را مینوازد و خواننده رُمان،
اکنون آنرا زمزمه میکند و ورق بهورق اسير جادوی آن میشود.
قهرمانان
داستان، «آشور النقی»، و پسرش «شمسالدين» و نوهاش «سليمان» و نبيرههايش
«خدر» و «آشور» و... هر گاه دلتنگ و غمگيناند و نوميد و خسته و درمانده از
همه جا، بهپشت درهای خانقاه و کنار ديوارهای آن پناه میبرند. آرام زير
سايهی درختی کهنسال که سر بهکنگرههای ديوار سنگی میسايد، مینشينند و سر
بر زانو مینهند و بهآواز سماع درويشان گوش میسپارند و جانِ تازه میگيرند.
حتی گاه میشود که شبی تا سحرگاه، پشت ديوار خانقاه، با آواز درويشان چشم تَر
میکنند و بهخواب میروند.
نجيب محفوظ در
اين رُمان، که از آغاز تا پايان، شرح جدلها و جدالهای مردان محلههای شهر
است و داستان شکست و پيروزیهای ايشان، قصهی عشق و زندگی و بيم و اميدهای
انسانهای چند نسل پیدرپی را بازگو میکند. او توانسته است با بهرهگيری از
عناصر کلاسيک داستانسرايی شرقی، فضايی بيافريند که خواننده لحظاتی چند، همراه
با شخصيتهای رُمان بهمحيطی آرامبخش و عرفانی راه يابد و بهدور از
کشمکشهای بيهوده و فارغ از سختی و دشواریهای زندگی روزمره و رها از درد و
رنجهای بیشمار، دمی بياسايد و اندکی در خود فرو رود و آرام گيرد. اما عمر
اين لحظهها در رُمان محفوظ- چنانکه که در زندگی واقعی- کوتاه است و گذرا؛ و
قهرمانان و ضدِ قهرمانان داستان – بهسان نيکان و شروران روزگار- هر يک سر
بهکار خويش دارند و راه خود میروند و سرنوشت محتوم خويش پی میگيرند؛ و
بدين سان زندگی همچنان از نسلی بهنسلی ديگر ادامه میيابد؛ بی آنکه کسی فرصت
و شايد رخصت آن يابد تا بهدور از هياهو و فارغ از قيل و قالها، بهآواز
درويشان صومعهای گوشِ جان بسپارد که در ميانهی ميدان محلهای محروم جای
گرفته است.
تا آخرين
ورقهای اين رُمان بر خواننده معلوم نيست که درويشان کیاند و کجايیاند،
بهچه زبانی سخن میگويند و آواز میخوانند و معنی آواز جاودويی ايشان چيست.
اما در صحنهی پايانی رُمان، «آشور»، آخرين فرد از نسل قهرمانان داستان، و
نوادهی «آشور النقی»، اين بار نه هنگام اندوهناکی و فروماندگی، بلکه پس از
پيروزی بر شرورتپيشگان و بدخواهان روزگار، در شب زفاف، لحظهای نوعروس خود
را تنها میگذارد و از رقص و پايکوبی و جشن و سروری که برپا شده است، کناره
میگيرد و خود را بهپای ديوارهای سنگی خانقاه میرساند تا لحظهای با خود و
ستارگان نيمهشبِ تابستان خلوت کند و بهآوازِ دلنشين و موسيقی روحانگيز
درويشان گوش بسپارد.
در اين لحظه،
واقعهای غريب و شگفت در زندگی او روی میدهد. چشم که بهپهنهی آسمان
پُرستاره میدوزد، آرامشی وصفناپذير تن و روان او را دربرمیگيرد و نوری
زلال در جان او رخنه میکند و يکباره تمام بدیها جهان از دل و جان او رخت
برمیبندد و زمين و زمان و کون و مکان در نور آبی مهتاب فرومیرود. با صداي
باز شدن آرام دروازهی دير، ديده از آسمان برمیگيرد و بهدر نيمهباز
مینگرد. از ميان شکاف در، درويشی پا بهخاموشی شب میگذارد؛ انگار که نَفَس
شب در هيئت مردی ظهور کرده است. درويش بهسوی «آشور» میآيد و خم میشود و در
گوش او بهنجوا میگويد: «دف و نی آماده کنيد! فردا پير ما ترک دير کند و نور
بر محله افشاند. چوبِ خيزران و توت شيرين برای کودکان همراه دارد. دف و نی
آماده کنيد...!».
«آشور»،
حيرتزده، باز در دنيای ستارگان فرومیرود و در آواز درويشان محو میشود. خود
را در شب و سنگهای ديوار کهنسال دير گم میيابد. در ميان خواب و بيداری،
رؤيای خود رها نمیکند. امواج پُرابهت تاريکی دستانش را فرامیگيرد. سرمست از
اين مکاشفه روحانی، بهخود میلرزد و ندايی از اعماق قلب خود میشنود که: «دل
آسوده دار! روزی اين دروازه بر آنان که معصوميتِ کودکان و اشتياقِ فرشتگان
دارند، گشوده خواهد شد». برای لحظهای انگار که هزار پرده از آواز سماع
پُررمز و راز درويشان بهکنار میرود و «آشور» پی بهرازی میبرد که در تمام
طول داستانِ زندگیِ پدرانش سَر بهمُهر مانده بود. او بهناگاه زبانِ غريبه و
معنایِ کلام سحرآميز عارفان پارسیگوی را درمیيابد و از درون ديرِ مغان نغمة
جاودانة حافظ شيرازی از زبان درويشان بهگوشِ جانش میرسد که همساز با نوای
دف و نی میخوانند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر اين ظلمت
شب آب حياتم دادند
*-
جالب آنکه «دوريس کيليان» مترجم آثار محفوظ بهزبان آلمانی، عنوانِ «آواز
گدايان/ فقيران» را بهاين رُمان داده که البته از عنوان اصلی کتاب دور است.
شايد هم برداشت مترجم از «گدايان/ فقيران» همان «درويشان» بوده است که
آوازشان در سرتاسر داستان بهگوش میرسد. ناگفته نگذارم که اين مترجم آلمانی
در تمام اين سالها که آثار نجيب محفوظ را بهآلمانی ترجمه میکرده، در
سفرهای متعددی که بهمصر داشته، از مشورت و نظرخواهی نويسنده بهره برده است؛
يعنی آنچه غايت آرزوی هر مترجم است. بههر روی، مشخصات ترجمه آلمانی کتاب
نجيب محفوظ چنين است:
Das
Lied der Bettler. Nagib Machfus. Aus dem Arabischen von Doris Kilian.
Unionsverlag, Zürich 1995.
انتشار در:
ماهنامه جهان
کتاب. ويژه نوروز.
سال دهم شماره 11 و 12 (پياپی 204)، اسفند 1384
- فروردين 1385.