نقش خیال دوست

 

صفحه اول

 

خسرو ناقد

 

 نشریه جهان کتاب. سال سوم، شماره 5 و 6، اسفند ماه 1376.

 

 در اين نوشتار به معرفى و بررسى ترجمه اثرى از مولانا جلال‏الدين محمد بلخى خواهم پرداخت كه به تازگى به زبان آلمانى منتشر شده است و در حاشيه به آثار ديگرى كه در سالهاى اخير از اين عارف و انديشمند بزرگ ايرانى به زبان آلمانى ترجمه شده و نيز كتابهايى كه درباره زندگى و آثار او به چاپ رسيده است، اشاره خواهم كرد. اما حال كه سخن از ترجمه آثار منظوم و منثور ادبى در ميان است، از فرصت استفاده مى‏كنم و در آغاز به عنوان تمهيدى بر اين نوشتار، نظريات يوهان ولفگانگ فُن گوته شاعر و نويسنده و دانشمند شهير آلمانى را درباره ترجمه و انواع آن كه به گمانم به رغم قدمت، براى خوانندگان فارسى زبان تازگى دارد، بازگو مى‏كنم.

    گوته در يادداشتها و رساله‏هايى كه براى درك بهتر ديوان غربى - شرقى بر اين اثر جاودانه نوشته است، مبحثى نيز درباره ترجمه و انواع آن دارد كه در آن بيشتر به ترجمه آثار ادبى، بويژه آثار منظوم، توجه داشته است. وى ترجمه آثار ادبى را به سه نوع تقسيم مى‏كند. در نوع اول، مترجم مى‏كوشد تا ما را در محدوده فهم و ادراك فرهنگيمان با محيط بيرون از اين محدوده آشنا كند. براى اين نوع ترجمه انتخاب نثرى ساده و روشن بهترين روش است زيرا سخن منثور با خنثى كردن همه ويژگيهاى صنعت شاعرى و حتى با كاستن از وجد و حال شاعرانه و آوردن آن به سطح فهم همگانى، زمينه آشنايى اوليه با آثار ادبى فرهنگهاى ديگر را فراهم مى‏آورد و از اين طريق بهترين خدمت را در حق ما انجام مى‏دهد. اين نوع ترجمه ما را در ميانه فرهنگ مألوف و مأنوس ملّيمان با ادبيات بيگانه و آثار فرهنگى ارزشمند و بى‏نظير سرزمينهاى ديگر آشنا مى‏كند و در عين حال ما را چنان غافلگير مى‏سازد و به شگفت وامى‏دارد كه بى‏آنكه بدانيم چه بر ما گذشته است، نه تنها احساس خوشى به ما دست مى‏دهد، بلكه از قِبَلِ آن سود معنوى نيز نصيبمان مى‏شود. اين چنين تأثيرى را ترجمه آلمانى مارتين لوتر از كتاب مقدس مسيحيان همواره بر خوانندگان خواهد گذاشت. گوته بر اين باور است كه اگر حماسه نيبلونگن نيز از همان آغاز به صورت نثرى خوب و روان ترجمه و منتشر مى‏شد و در دسترس همگان قرار مى‏گرفت، هم نفوذ و تأثير آن در ميان مردم بيشتر مى‏بود و از آن سود بيشترى به ما مى‏رسيد و هم مى‏توانست معناى بى‏نظير، پر اهميت، شگفت و غريب زندگى سلحشوران و صلابت سرودهاى حماسى قرن 12 ميلادى را با توانايى تمام به ما منتقل كند.

    در نوع دوم، با اينكه مترجم خود را در وضعيت و حال و هواى فرهنگى خارجى قرار مى‏دهد تا از اين طريق معناى بيگانه با فرهنگ خودى را دريابد. ولى به هنگام بازآفرينى متن مى‏كوشد كه همه دريافته‏هاى خود را در محدوده فرهنگ خودى به تصوير كشد. گوته اين نوع ترجمه را سبك «تقليدى - تعويضى» مى‏نامد و انجام آن را در توان انسانهاى ظريف و زيرك و باذوق مى‏داند. فرانسويان در اين كار استادند و اين نوع ترجمه را بيشتر براى برگردان آثار منظوم به خدمت مى‏گيرند. آنان نه تنها براى افكار و حالات درونى انسانها و اشياء گوناگون، معنا و معادل مناسبى مى‏آفرينند، بلكه براى نام هر «ميوه غريبى» چنان جايگزينى مى‏يابند كه گويى هميشه در سرزمين خودشان مى‏روييده است.

    گوته نوع سوم را بالاترين و آخرين و كاملترين نوع ترجمه مى‏نامد كه در آن مترجم تمام تلاش و توانايى خود را به كار مى‏گيرد تا متن ترجمه‏اش همسان و همذاتِ متن اصلى شود و در واقع اصل به بدل تغيير نكند، بلكه به جاى آن نشيند. مترجم در اين حالت چنان در بطنِ فرهنگىِ متن فرو مى‏رود و با آن همسانى و همزبانى ايجاد مى‏كند كه شايد بتوان گفت كه اصالت فرهنگ ملّى خود را كمابيش رها مى‏كند و آخر كار متن سومى آفريده مى‏شود كه البته موافق ذوق و مذاق همگان نيست و فهم و دريافت آن مستلزم سطح آموزشى - فرهنگى بالايى است. گوته اغلب ترجمه‏هاى محقق و مترجم اتريشى، يوزف فُن هامر - پورگشتال از شاهكارهاى منظوم ادب فارسى را در زمره اين نوع ترجمه به شمار مى‏آورد و براى مثال از ترجمه ابياتى از شاهنامه فردوسى ياد مى‏كند كه هامر در مجله يافته‏هاى شرق منتشر كرده بود. ولى در عين حال توصيه مى‏كند كه در ابتدا بهتر خواهد بود كه آثارى چون شاهنامه و منظومه‏ها و مثنوى‏هاى نظامى گنجه‏اى به نثرى رسا و روان ترجمه شوند تا ما نخست با مطالعه داستانها و افسانه‏ها و اسطورهاى شرقى به طور كلى با آنها خو كنيم و اُنس و الفت گيريم و رفته رفته با خلق و خو و طرز فكر شرقيان آشنا شويم. سپس زمان آن فراخواهد رسيد كه ترجمه‏هاى منظومى از نوع دوم و در نهايت «ترجمه‏اى بين سطرى» (Interlinear) از نوع سوم در دسترس علاقه‏مندان قرار گيرد.

*

 حال با توجه به آنچه از زبان گوته درباره ترجمه آثار منظوم بازگو كردم، به بررسى كتابى مى‏پردازم كه دربرگيرنده ترجمه آلمانى 100 رباعى از مولانا جلال‏الدين محمد بلخى است. نقش خيال دوست* عنوانى است كه مترجم براى كتاب برگزيده و ظاهراً برگرفته از يكى از رباعيات مولاناست؛ احتمالاً اين رباعى :

 تا نقش خيال دوست با ماست دلا

ما را همه عمر خود تماشاست دلا

 و انجا كه مراد دل برآيد اى دل‏

يك خار به از هزار خرماست دلا

 

    يوهان كريستف بورگل، استاد دانشگاه و ايران‏شناس و اسلام‏شناس سوئيسى، مترجم اين كتاب است كه پيشتر نيز از او ترجمه‏هاى بسيارى از متون كلاسيك شرقى - خاصه از شاعران ايرانى - و نيز تأليف و تحقيقهاى ارزشمندى منتشر شده است و از آن جمله‏اند ترجمه اسكندرنامه و خسرو و شيرين و همچنين مثنوى هفت پيكر (بهرامنامه) نظامى گنجه‏اى كه اين آخرى را به نظم كشيده است. وى به خاطرترجمه‏هاى خوب و رساى اين آثار، در سال 1983 ميلادى «جايزه فريدريش روكرت» و در سال 1993 «جايزه مترجم» شهر برن سوئيس را از آن خود نمود. نور و سماع و سه رساله درباره حافظ از جمله تحقيقات اوست كه كتاب اخير به زبان فارسى نيز ترجمه و منتشر شده است. كتابى نيز چند سال پيش از اين در آلمان از وى به چاپ رسيد با عنوان دين و دنيا در اسلام كه در آن به بررسى منشاء قدرت دينى در اسلام و رابطه و نسبت آن با زورمندى واقعيتهاى دنيوى پرداخته است.

    بورگل مبناى ترجمه خود را بر پايه سه اصل قرار داده است: نخست اينكه كوشيده است تا حتى‏المقدور به محتواى متن اصلى نزديك شود و به آن وفادار بماند و پيش از هر چيز از دست بردن به صور خيال و تصرف در زبان تصاوير شاعر خوددارى كند. افزون بر اين سعى كرده است كه ساختار صورى رباعيات را عيناً باز پس دهد و وزن و ترتيب قوافى را مراعات كند. و سرانجام آنكه شيوه شاعرى و اصطلاحات شعرى در زبان آلمانى را به كار گرفته و از اين رو ترجمه او از رباعيات مولانا چنان به گوش مى‏آيد كه گويى به زبان آلمانى سروده شده است. البته مترجم داورى درباره اينكه او تا چه حد در انجام اين كار موفق بوده را به عهده خوانندگان گذارده است و براى يارى رساندن به آنان و نيز فهم بهتر رباعيات، ترجمه تحت‏اللفظى هر رباعى را در زير ترجمه منظوم آنها قرار داده است. بنابراين مى‏بينيم كه مترجم كوشيده است تا ترجمه‏اى هم‏سنگ با آنچه گوته «نوع سوم» و كاملترين نوع ترجمه مى‏نامد، به دست دهد. همين جا بيفزايم كه با تمام تلاش و كوششهاى صادقانه و استادانه بورگل، گيرايى ترجمه‏هاى او و روح دميده در آنها در مقام قياس با ترجمه‏هاى منظومى كه از فريدريش روكرت شاعر و مترجم شهير آلمانى و «پدر شرق‏شناسى آلمان». بجا مانده است از ژرفاى معنوى آنچنانى برخوردار نيست. البته اين انتظار و توقع را نيز نبايد داشت كه ترجمه رباعيات مولانا بتواند جذبه عرفانى و كشش روحانى نهفته در متن اصلى را به خواننده منتقل كند. از اين رو خود مترجم نيز به اين امر اشاره دارد و آرزومند است كه خواننده علاقه‏مند آلمانى زبان با مطالعه ترجمه گزيده رباعيات مولانا به شوق و ذوق آيد و چنان برانگيخته شود كه زبان فارسى را فراگيرد و زمانى خود قادر باشد غزليات و رباعيات مولانا و ديگر شاعران پارسى زبان را بخواند!

    مترجم مدخلى بر كتاب نگاشته است كه در آن ضمن شرح كوتاه زندگى مولانا و چگونگى آشناييش با شمس تبريز، آثار او را برشمرده و توضيح كوتاهى نيز درباره وزن و قافيه رباعى داده است. بورگل رباعيات كتاب را به سه دسته تقسيم كرده است:

 

 1- دوستى و عشق . كه شامل 49 رباعى است و مترجم در انتخاب و ترتيب آنها كوشيده است تا داستان عشق عرفانى مولانا به شمس را در اين رباعيات بازتاب دهد؛ از اولين نگاه و نخستين ديدار و رحمت وصال و بركت همنشينى تا درد جدايى و از دست رفتن معشوق و سرانجام غلبه بر هجران دوست و اميدوارى دوباره. اين هفت رباعى در زمره آنهاست:

 در كوى خرابات نگارى ديدم‏

عشقش به هزار جان و دل بخريدم‏

 بويى زسر دو زلف او بشنيدم‏

دست طمع از هر دو جهان ببريدم‏

    *

 من ذره و خورشيد لقايى تو مرا

بيمار غمم عين دوايى تو مرا

 بى بال و پر اندر پى تو مى‏پرم‏

من كاه شدم چو كهربايى تو مرا

    *

 هستم به وصال دوست دلشاد امشب‏

و زغصه هجر گشته آزاد امشب‏

 با يار بچرخم و به دل مى‏گويم‏

يارب كه كليد صبح گم باد امشب‏

    *

 آن كس كه به روى خوب، او رشك پريست‏

آمد سحرى و بر دل من نگريست‏

 او گريه و من گريه، كه تا آمد صبح‏

پرسيد كز اين هر دو عجب، عاشق كيست؟

    *

 اى آنكه چو آفتاب فرد است بيا

بيرون تو برگ و باغ زرد است بيا

 عالم بى‏تو غبار و گرد است بيا

اين مجلس عيش بى تو سرد است بيا

    *

 گر من ميرم مرا بياريد شما

مرده به نگار من سپاريد شما

 گر بوسه دهد بر لب پوسيده من‏

گر زنده شوم عجب مداريد شما

    *

 گاهى زهوس دست زنان مى‏باشم‏

گاه از دورى دست گزان مى‏باشم‏

 در آب كنم دست كه مه را گيرم‏

مه گويد من بر آسمان مى‏باشم‏

 

 2- زيستن و آموختن: در برگيرنده رباعياتى است پيرامون شيوه زيستن و حكمت حيات و نيز قطعات غزل مانند و سخره. اما اغلب اشعار اين بخش را رباعياتى با مضامين عرفانى تشكيل مى‏دهد كه با تصورات مولانا از «انسان كامل» پايان مى‏گيرد. نمونه‏هايى چند از رباعيات اين بخش :

 بسيار ترا خسته روان بايد شد

وانگشت نماى اين و آن بايد شد

 گر آدميى، بساز با آدميان‏

ور خود ملكى، بر آسمان بايد شد

    *

 گفتم چه كنم گفت همين كه چه‏كنم‏

گفتم به از اين چاره ببين كه چه كنم‏

 رو كرد به من گفت كه اى طالب دين‏

پيوسته بر اين باش بر اين كه چه كنم‏

    *

 آن را كه به علم و عقل افراشته‏اند

آن را به حساب روزى انگاشته‏اند

 و آن را كه سر از عقل تهى داشته‏اند

از مال به جاى آن در انباشته‏اند

    *

 شب گشت كه خلقان همه در خواب روند

ماننده ماهى همه در آب روند

 چون روز شود جانب اسباب روند

قوم دگرى به سوى وهاب روند

    *

 تا كاسه دوغ خويش باشد پيشم‏

والله كه به انگبين كس ننديشم‏

 ور بى برگى به مرگ مالد گوشم‏

آزادى را به بندگى نفروشم‏

    *

 درنه قدم از چه راه بى‏پايانست‏

كز دور نظاره كار نامردانست‏

 اين راه ز زندگى دل حاصل كن‏

كاين زندگىِ تن صفت حيوانست‏

    *

 رندى ديدم نشسته بر خنگ زمين‏

 نه كفر و نه اسلام، نه دنيا و نه دين‏

 نى حق به حقيقت نه شريعت نه يقين‏

اندر دو جهان كرا بود زهره اين‏

    *

 من مالك ملك لامكانى شده‏ام‏

من عارف گنج زركانى شده‏ام‏

 تا از صدف تن گهر دل سوزد

در عالم جان بحر معانى شده‏ام‏

 

 3- شعر و موسيقى: در اين بخش مترجم رباعياتى را برگزيده است كه دو مضمونِ شعر و موسيقى را در بردارد. مضامينى كه مولاى روم به آنها دلبستگى خاص دارد و در سروده‏هاى او - بويژه در غزليات ديوان شمس - به تكرار از آنها سخن در ميان است. براى مثال در يكى از زيباترين غزلهاى ديوان كبير (شماره 457 نسخه فروزانفر)، پس از برشمردن پرده‏هاى گوناگون موسيقى ايرانى، مى‏گويد:

 اين علم موسقى بر من چون شهادتست‏

چون مؤمنم شهادت و ايمانم آرزوست

    عبدالرحمن جامى در نفحات الانس حكايت كوتاهى را نقل مى‏كند كه نشاندهنده علاقه مولانا به موسيقى است:

«روزى مى‏فرمود كه: آواز رباب، سرير باب بهشت است كه ما مى‏شنويم.» منكرى گفت: «ما نيز همان آواز مى‏شنويم. چون است كه چنان گرم نمى‏شويم كه مولانا؟» خدمت مولوى فرمود: «كَلاّ و حاشا! آنچه ما مى‏شنويم آواز باز شدن آن در است. و آنچه وى مى‏شنود آواز فراز شدن.»

    اين هم شش رباعى از اين بخش كه در همه آنها بدون استثنا از اسامى يك يا چند ساز بادى و زهى و ضربه‏اى استفاده شده است:

 با نى گفتم كه بر تو بيداد ز كيست‏

بى‏هيچ زبان ناله و فرياد تو چيست‏

 گفتا كه زشكرى بريدند مرا

بى‏ناله و فرياد نمى‏دانم زيست‏

    *

 دل در هوس تو چون ربابست رباب‏

هر پاره زسوز دل كبابست كباب‏

 دلدار اگر زدرد ما خاموش است‏

در خاموشى دو صد جوابست جواب‏

    *

 دلها به سماع بى‏قرار افتادند

چون ابر بهار پُر شرار افتادند

 اى زهره عيش، كف رحمت بگشاى‏

كاين مطرب و كف و دف زكار افتادند

    *

 برجه كه سماع روح برپاى شدست‏

وان دف چو شكر حريف آن ناى شدست‏

 سوداى قديم آتش‏افزاى شدست‏

آن هاى تو كو؟ كه وقت هيهاى شدست‏

    *

 از عشق تو گشتم ارغنون عالم‏

وز زخمه تو فاش شده احوالم‏

 ماننده چنگ شد همه اشكالم‏

هر پرده كه مى‏زنى مرا مى‏نالم‏

    *

 حاجت نبود مستى ما را به شراب‏

يا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب‏

 بى‏ساقى و بى‏شاهد و بى‏مطرب و نى‏

شوريده و مستقيم چه مستان خراب‏

 

    مترجم توضيحات سودمندى نيز به آخر كتاب افزوده است كه در درك بهتر رباعيات، بويژه در شناخت پاره‏اى از اصطلاحات و استعارات و تمثيلات مورد استفاده مولانا، به يارى خواننده آلمانى زبان مى‏آيد. ناگفته نگذاريم كه به هنگام مطالعه و بررسى كتاب به نكته‏اى برخوردم كه اندكى مرا به شگفت واداشت: مترجم در بخش منابع كتاب متذكر شده كه رباعيات را از نسخه‏اى برگزيده است كه روانشاد استاد بديع‏الزمان فروزانفر در 10 جزو (9 جلد) بين سالهاى 1336 تا 1346  خورشيدى به چاپ رسانده. در اين نسخه فروزانفر 1983 رباعى را براساس شش نسخه خطى تصحيح كرده و به ثبت رسانده است و به سبب اعتبار علمى مصحح، در كارهاى پژوهشى و دانشگاهى برحسب معمول از اين نسخه استفاده مى‏شود. لذا بديهى مى‏نمود كه بورگل نيز در ترجمه رباعيات مولانا اين نسخه معتبر را اساس كار خود قرار داده باشد. اما وقتى ترجمه آلمانى رباعيات را با متن اصلى آنها مقابله مى‏كردم، برخى را اصلاً در نسخه فروزانفر نيافتم و تازه آنها نيز كه در اين نسخه يافت مى‏شوند، با تفاوتهاى اساسى به آلمانى ترجمه شده‏اند. براى مثال در نسخه فروزانفر در رباعى 82 «مى» ثبت شده ولى در ترجمه آلمانى «نى» آمده است. و باز در همين رباعى «چون مستان» به «چه مستان» تبديل شده است. در جاى ديگر «بى‏قرار» به «پرشرار»، «اى زهره غيبى» به «اى زهره عيش»، «بگريست» به «نگريست» و «بى‏روى تو» به «بيرون تو» ترجمه شده است. لاجرم جستجوى من براى يافتن متن اصلى رباعيات مورد استفاده بورگل بى‏نتيجه ماند تا اينكه روزى به طور اتفاق به نسخه چاپى نسبتاً جديد كليات شمس تبريزى برخوردم كه انتشارات اميركبير در يك جلد و براى استفاده عموم منتشر كرده و تاكنون به كراّت تجديد چاپ شده است و من چاپ دهم (فروردين 1363) آن را در ميان كتابهاى دوستى مشاهده كردم و با كمال تعجب ديدم كه تمامى 100 رباعى را بورگل عيناً از اين چاپ جديد كه با نسخه فروزانفر تفاوت بسيار دارد و تعداد رباعياتش نيز بيشتر است، انتخاب كرده و ترجمه آلمانى آنها نيز واژه به واژه مطابق مفاد آن است. از اين رو مطمئنم كه مأخذ وى در ترجمه رباعيات مولانا فقط اين چاپ يك جلدى مى‏توانسته بوده باشد. حال چرا بورگل از چاپ 9 جلدى كليات شمس به عنوان مأخذ ترجمه‏اش نام برده، پرسشى است كه من براى آن پاسخى نيافتم!

    البته اين نخستين بار نيست كه رباعيات مولانا به زبان آلمانى ترجمه و منتشر مى‏شود. دو ترجمه ديگر نيز كه يكى پيشتر و ديگرى بعد از ترجمه بورگل به چاپ رسيده. از رباعيات مولانا صورت گرفته است كه اولى ترجمه 99 رباعى است از بانو گيزلا ونت كه چند سال پيش از اين در آمستردام هلند منتشر شد و ديگرى كتابى است شامل ترجمه 100 رباعى كه البته به سبك شعر نو ترجمه شده و پيداست كه مترجم به عمد در پى وزن و قافيه نرفته و بيشتر كوشيده است تا درونمايه رباعيات را به خواننده آلمانى زبان منتقل كند. مترجم اين كتاب زنده‏ياد سيروس آتاباى، شاعر آلمانى زبانِ ايرانى است كه بيشتر عمر خود را در آلمان سپرى كرد و دهها ترجمه و سروده به زبان آلمانى از او بجا مانده است و به قول ابراهيم گلستان «برخلاف خويشاوندان نزديكش [آتاباى خواهرزاده محمدرضا پهلوى بود] انسانى ملايم و آرام و با فرهنگ بود». او قطعاتى از غزليات و سخنان مولانا را نيز به آلمانى ترجمه كرد و در سال 1988 در دفترى با عنوان شمس تبريز به چاپ رساند.

    در پايان، چنان كه در ابتداى اين نوشتار وعده كردم، فهرست‏وار به ترجمه آثار ديگر مولانا و نيز كتابهايى كه درباره او و آثارش به زبان آلمانى نوشته شده است اشاره مى‏كنم: كتاب فيه مافيه را بانوى فرزانه پرفسور آنه مارى شيمل به آلمانى ترجمه كرده و به صورتى نفيس و با سر فصلهايى آراسته به خط خوش فارسى در سال 1988 ميلادى به چاپ رسانده است. دفتر اول مثنوى معنوى نيز براى نخستين بار به طور كامل در سال گذشته مسيحى (1997) به زبان آلمانى ترجمه و منتشر شد. البته اين ترجمه مستقيماً از متن فارسى مثنوى انجام نگرفته، بلكه اساس كار مترجمان، متن ترجمه انگليسى آن بوده است كه زنده ياد عبدالباقى گولپينارلى، محقق و مترجم سرشناس ترك، با همكارى نورى ارگنكون به پايان رساند. تنها ترجمه آلمانى كه از روى متن اصلى صورت گرفته، گزيده‏اى از قصه‏هاى مثنوى است كه بانو شيمل انجام داده و با مصورسازى اينگريد شار در سال 1994 ميلادى به چاپ رسيده است. من بادم و تو آتش عنوان كتاب ديگرى است كه پرفسور شيمل در آن به بررسى و تحليل زندگى و آثار و افكار مولانا پرداخته و تاكنون 7 بار تجديد چاپ شده است (چند سال پيش از اين در جايى خواندم كه اين كتاب به زبان فارسى ترجمه شده است و به زودى منتشر خواهد شد؛ ولى تا امروز خبرى از چاپ و انتشار كتاب نديدم و نشنيدم!). بانو شيمل كه از شيفتگان مولاى روم است، يكى از نخستين پژوهشگران آلمانى است كه به تحقيق در آثار و افكار مولانا پرداخت و در شناختن و شناساندن اين عارف و عالم بزرگ ايرانى به جهانيان سهم بسزايى داشته است. در ميان آثار وى كتابى نيز يافت مى‏شود با عنوان صور خيال در شعر جلال‏الدين رومى كه نزديك به 50 سال پيش از اين انتشار يافت و در زمره اولين كارهاى تحقيقى در اين زمينه است. افزون بر اينها گزيده‏هايى از غزليات مولانا را مترجمان بسيارى به زبان آلمانى ترجمه و منتشر كرده‏اند كه هنوز زيباترين و جذابترين آنها همانا ترجمه‏اى است كه فريدريش روكرت در نزديك به 180 سال پيش به انجام رساند و نخستين بار در سال 1819 ميلادى منتشر شد و تاكنون بارها تجديد چاپ شده است.

 

 * Dschalaludin Rumi: Traumbild des Herzens. Hundert Vierzeiler. Ausgewaehlt, aus dem Persischen uebertragen, eingeleitet und erlauutet von Johann Christoph Buergel. Zuerich, 1992.