نقش
خیال دوست
خسرو ناقد
نشریه جهان کتاب. سال سوم، شماره 5 و 6، اسفند ماه 1376.
در اين نوشتار به معرفى و
بررسى ترجمه اثرى از مولانا جلالالدين محمد بلخى خواهم پرداخت كه به تازگى به
زبان آلمانى منتشر شده است و در حاشيه به آثار ديگرى كه در سالهاى اخير از اين
عارف و انديشمند بزرگ ايرانى به زبان آلمانى ترجمه شده و نيز كتابهايى كه درباره
زندگى و آثار او به چاپ رسيده است، اشاره خواهم كرد. اما حال كه سخن از ترجمه
آثار منظوم و منثور ادبى در ميان است، از فرصت استفاده مىكنم و در آغاز به عنوان
تمهيدى بر اين نوشتار، نظريات يوهان ولفگانگ فُن گوته شاعر و نويسنده و دانشمند
شهير آلمانى را درباره ترجمه و انواع آن كه به گمانم به رغم قدمت، براى خوانندگان
فارسى زبان تازگى دارد، بازگو مىكنم.
گوته در يادداشتها و رسالههايى كه براى درك
بهتر ديوان غربى - شرقى بر اين اثر جاودانه نوشته است، مبحثى
نيز درباره ترجمه و انواع آن دارد كه در آن بيشتر به ترجمه آثار ادبى، بويژه
آثار منظوم، توجه داشته است. وى ترجمه آثار ادبى را به سه نوع تقسيم مىكند. در
نوع اول، مترجم مىكوشد تا ما را در محدوده فهم و ادراك فرهنگيمان با محيط بيرون
از اين محدوده آشنا كند. براى اين نوع ترجمه انتخاب نثرى ساده و روشن بهترين روش
است زيرا سخن منثور با خنثى كردن همه ويژگيهاى صنعت شاعرى و حتى با كاستن از وجد
و حال شاعرانه و آوردن آن به سطح فهم همگانى، زمينه آشنايى اوليه با آثار ادبى
فرهنگهاى ديگر را فراهم مىآورد و از اين طريق بهترين خدمت را در حق ما انجام
مىدهد. اين نوع ترجمه ما را در ميانه فرهنگ مألوف و مأنوس ملّيمان با ادبيات
بيگانه و آثار فرهنگى ارزشمند و بىنظير سرزمينهاى ديگر آشنا مىكند و در عين حال
ما را چنان غافلگير مىسازد و به شگفت وامىدارد كه بىآنكه بدانيم چه بر ما
گذشته است، نه تنها احساس خوشى به ما دست مىدهد، بلكه از قِبَلِ آن سود معنوى
نيز نصيبمان مىشود. اين چنين تأثيرى را ترجمه آلمانى مارتين لوتر از كتاب مقدس
مسيحيان همواره بر خوانندگان خواهد گذاشت. گوته بر اين باور است كه اگر حماسه
نيبلونگن نيز از همان آغاز به صورت نثرى خوب و روان ترجمه و منتشر مىشد و در
دسترس همگان قرار مىگرفت، هم نفوذ و تأثير آن در ميان مردم بيشتر مىبود و از آن
سود بيشترى به ما مىرسيد و هم مىتوانست معناى بىنظير، پر اهميت، شگفت و غريب
زندگى سلحشوران و صلابت سرودهاى حماسى قرن 12 ميلادى را با توانايى تمام به ما
منتقل كند.
در نوع دوم، با اينكه مترجم خود را در وضعيت و
حال و هواى فرهنگى خارجى قرار مىدهد تا از اين طريق معناى بيگانه با فرهنگ خودى
را دريابد. ولى به هنگام بازآفرينى متن مىكوشد كه همه دريافتههاى خود را در
محدوده فرهنگ خودى به تصوير كشد. گوته اين نوع ترجمه را سبك «تقليدى - تعويضى»
مىنامد و انجام آن را در توان انسانهاى ظريف و زيرك و باذوق مىداند. فرانسويان
در اين كار استادند و اين نوع ترجمه را بيشتر براى برگردان آثار منظوم به خدمت
مىگيرند. آنان نه تنها براى افكار و حالات درونى انسانها و اشياء گوناگون، معنا
و معادل مناسبى مىآفرينند، بلكه براى نام هر «ميوه غريبى» چنان جايگزينى
مىيابند كه گويى هميشه در سرزمين خودشان مىروييده است.
گوته نوع سوم را بالاترين و آخرين و كاملترين
نوع ترجمه مىنامد كه در آن مترجم تمام تلاش و توانايى خود را به كار مىگيرد تا
متن ترجمهاش همسان و همذاتِ متن اصلى شود و در واقع اصل به بدل تغيير نكند، بلكه
به جاى آن نشيند. مترجم در اين حالت چنان در بطنِ فرهنگىِ متن فرو مىرود و با آن
همسانى و همزبانى ايجاد مىكند كه شايد بتوان گفت كه اصالت فرهنگ ملّى خود را
كمابيش رها مىكند و آخر كار متن سومى آفريده مىشود كه البته موافق ذوق و مذاق
همگان نيست و فهم و دريافت آن مستلزم سطح آموزشى - فرهنگى بالايى است. گوته اغلب
ترجمههاى محقق و مترجم اتريشى، يوزف فُن هامر - پورگشتال از شاهكارهاى منظوم ادب
فارسى را در زمره اين نوع ترجمه به شمار مىآورد و براى مثال از ترجمه ابياتى از
شاهنامه فردوسى ياد مىكند كه هامر در مجله يافتههاى شرق منتشر كرده بود. ولى در
عين حال توصيه مىكند كه در ابتدا بهتر خواهد بود كه آثارى چون شاهنامه و
منظومهها و مثنوىهاى نظامى گنجهاى به نثرى رسا و روان ترجمه شوند تا ما نخست
با مطالعه داستانها و افسانهها و اسطورهاى شرقى به طور كلى با آنها خو كنيم و
اُنس و الفت گيريم و رفته رفته با خلق و خو و طرز فكر شرقيان آشنا شويم. سپس زمان
آن فراخواهد رسيد كه ترجمههاى منظومى از نوع دوم و در نهايت «ترجمهاى بين سطرى»
(Interlinear) از
نوع سوم در دسترس علاقهمندان قرار گيرد.
*
حال با توجه به آنچه از زبان گوته درباره ترجمه
آثار منظوم بازگو كردم، به بررسى كتابى مىپردازم كه دربرگيرنده ترجمه آلمانى 100
رباعى از مولانا جلالالدين محمد بلخى است. نقش خيال دوست*
عنوانى است كه مترجم براى كتاب برگزيده و ظاهراً برگرفته از يكى از رباعيات
مولاناست؛ احتمالاً اين رباعى :
تا نقش خيال دوست با ماست دلا
ما را
همه عمر خود تماشاست دلا
و انجا كه مراد دل برآيد اى دل
يك خار
به از هزار خرماست دلا
يوهان كريستف بورگل،
استاد
دانشگاه و ايرانشناس و اسلامشناس سوئيسى، مترجم اين كتاب است كه پيشتر نيز از
او ترجمههاى بسيارى از متون كلاسيك شرقى - خاصه از شاعران ايرانى - و نيز تأليف
و تحقيقهاى ارزشمندى منتشر شده است و از آن جملهاند ترجمه اسكندرنامه و خسرو و
شيرين و همچنين مثنوى هفت پيكر (بهرامنامه) نظامى گنجهاى كه اين آخرى را به نظم
كشيده است. وى به خاطرترجمههاى خوب و رساى اين آثار، در سال 1983 ميلادى «جايزه
فريدريش روكرت» و در سال 1993 «جايزه مترجم» شهر برن سوئيس را از آن خود نمود.
نور و سماع و سه رساله درباره حافظ از جمله تحقيقات اوست كه كتاب اخير به زبان
فارسى نيز ترجمه و منتشر شده است. كتابى نيز چند سال پيش از اين در آلمان از وى
به چاپ رسيد با عنوان دين و دنيا در اسلام كه در آن به بررسى منشاء قدرت دينى در
اسلام و رابطه و نسبت آن با زورمندى واقعيتهاى دنيوى پرداخته است.
بورگل مبناى ترجمه خود را بر پايه سه اصل قرار
داده است: نخست اينكه كوشيده است تا حتىالمقدور به محتواى متن اصلى نزديك شود و
به آن وفادار بماند و پيش از هر چيز از دست بردن به صور خيال و تصرف در زبان
تصاوير شاعر خوددارى كند. افزون بر اين سعى كرده است كه ساختار صورى رباعيات را
عيناً باز پس دهد و وزن و ترتيب قوافى را مراعات كند. و سرانجام آنكه شيوه شاعرى
و اصطلاحات شعرى در زبان آلمانى را به كار گرفته و از اين رو ترجمه او از رباعيات
مولانا چنان به گوش مىآيد كه گويى به زبان آلمانى سروده شده است. البته مترجم
داورى درباره اينكه او تا چه حد در انجام اين كار موفق بوده را به عهده خوانندگان
گذارده است و براى يارى رساندن به آنان و نيز فهم بهتر رباعيات، ترجمه تحتاللفظى
هر رباعى را در زير ترجمه منظوم آنها قرار داده است. بنابراين مىبينيم كه مترجم
كوشيده است تا ترجمهاى همسنگ با آنچه گوته «نوع سوم» و كاملترين نوع ترجمه
مىنامد، به دست دهد. همين جا بيفزايم كه با تمام تلاش و كوششهاى صادقانه و
استادانه بورگل، گيرايى ترجمههاى او و روح دميده در آنها در مقام قياس با
ترجمههاى منظومى كه از فريدريش روكرت شاعر و مترجم شهير آلمانى و «پدر شرقشناسى
آلمان». بجا مانده است از ژرفاى معنوى آنچنانى برخوردار نيست. البته اين انتظار و
توقع را نيز نبايد داشت كه ترجمه رباعيات مولانا بتواند جذبه عرفانى و كشش روحانى
نهفته در متن اصلى را به خواننده منتقل كند. از اين رو خود مترجم نيز به اين امر
اشاره دارد و آرزومند است كه خواننده علاقهمند آلمانى زبان با مطالعه ترجمه
گزيده رباعيات مولانا به شوق و ذوق آيد و چنان برانگيخته شود كه زبان فارسى را
فراگيرد و زمانى خود قادر باشد غزليات و رباعيات مولانا و ديگر شاعران پارسى زبان
را بخواند!
مترجم مدخلى
بر
كتاب نگاشته است كه در آن ضمن شرح كوتاه زندگى مولانا و چگونگى آشناييش با شمس
تبريز، آثار او را برشمرده و توضيح كوتاهى نيز درباره وزن و قافيه رباعى داده
است. بورگل رباعيات كتاب را به سه دسته تقسيم كرده است:
1-
دوستى و عشق . كه
شامل 49 رباعى است و مترجم در انتخاب و ترتيب آنها كوشيده است تا داستان عشق
عرفانى مولانا به شمس را در اين رباعيات بازتاب دهد؛ از اولين نگاه و نخستين
ديدار و رحمت وصال و بركت همنشينى تا درد جدايى و از دست رفتن معشوق و سرانجام
غلبه بر هجران دوست و اميدوارى دوباره. اين هفت رباعى در زمره آنهاست:
در كوى خرابات نگارى ديدم
عشقش
به هزار جان و دل بخريدم
بويى زسر دو زلف او بشنيدم
دست
طمع از هر دو جهان ببريدم
*
من ذره و خورشيد لقايى تو مرا
بيمار
غمم عين دوايى تو مرا
بى بال و پر اندر پى تو مىپرم
من كاه
شدم چو كهربايى تو مرا
*
هستم به وصال دوست دلشاد امشب
و زغصه
هجر گشته آزاد امشب
با يار بچرخم و به دل مىگويم
يارب
كه كليد صبح گم باد امشب
*
آن كس كه به روى خوب، او رشك پريست
آمد
سحرى و بر دل من نگريست
او گريه و من گريه، كه تا آمد صبح
پرسيد
كز اين هر دو عجب، عاشق كيست؟
*
اى آنكه چو آفتاب فرد است بيا
بيرون
تو برگ و باغ زرد است بيا
عالم بىتو غبار و گرد است بيا
اين
مجلس عيش بى تو سرد است بيا
*
گر من ميرم مرا بياريد شما
مرده
به نگار من سپاريد شما
گر بوسه دهد بر لب پوسيده من
گر
زنده شوم عجب مداريد شما
*
گاهى زهوس دست زنان مىباشم
گاه از
دورى دست گزان مىباشم
در آب كنم دست كه مه را گيرم
مه
گويد من بر آسمان مىباشم
2-
زيستن
و آموختن: در
برگيرنده رباعياتى است پيرامون شيوه زيستن و حكمت حيات و نيز قطعات غزل مانند و
سخره. اما اغلب اشعار اين بخش را رباعياتى با مضامين عرفانى تشكيل مىدهد كه با
تصورات مولانا از «انسان كامل» پايان مىگيرد. نمونههايى چند از رباعيات اين بخش
:
بسيار ترا خسته روان بايد شد
وانگشت
نماى اين و آن بايد شد
گر آدميى، بساز با آدميان
ور خود
ملكى، بر آسمان بايد شد
*
گفتم چه كنم گفت همين كه چهكنم
گفتم
به از اين چاره ببين كه چه كنم
رو كرد به من گفت كه اى طالب دين
پيوسته
بر اين باش بر اين كه چه كنم
*
آن را كه به علم و عقل افراشتهاند
آن را
به حساب روزى انگاشتهاند
و آن را كه سر از عقل تهى داشتهاند
از مال
به جاى آن در انباشتهاند
*
شب گشت كه خلقان همه در خواب روند
ماننده
ماهى همه در آب روند
چون روز شود جانب اسباب روند
قوم
دگرى به سوى وهاب روند
*
تا كاسه دوغ خويش باشد پيشم
والله
كه به انگبين كس ننديشم
ور بى برگى به مرگ مالد گوشم
آزادى
را به بندگى نفروشم
*
درنه قدم از چه راه بىپايانست
كز دور
نظاره كار نامردانست
اين راه ز زندگى دل حاصل كن
كاين
زندگىِ تن صفت حيوانست
*
رندى ديدم نشسته بر خنگ زمين
نه كفر و نه اسلام، نه دنيا و نه دين
نى حق به حقيقت نه شريعت نه يقين
اندر
دو جهان كرا بود زهره اين
*
من مالك ملك لامكانى شدهام
من
عارف گنج زركانى شدهام
تا از صدف تن گهر دل سوزد
در
عالم جان بحر معانى شدهام
3-
شعر و
موسيقى: در
اين بخش مترجم رباعياتى را برگزيده
است كه
دو مضمونِ شعر و موسيقى را در بردارد. مضامينى كه مولاى روم به آنها دلبستگى خاص
دارد و در سرودههاى او - بويژه در غزليات ديوان شمس - به تكرار از آنها سخن در
ميان است. براى مثال در يكى از زيباترين غزلهاى ديوان كبير (شماره 457 نسخه
فروزانفر)، پس از برشمردن پردههاى گوناگون موسيقى ايرانى، مىگويد:
اين علم موسقى بر من چون شهادتست
چون
مؤمنم شهادت و ايمانم آرزوست
عبدالرحمن جامى در نفحات الانس حكايت كوتاهى را
نقل مىكند كه نشاندهنده علاقه مولانا به موسيقى است:
«روزى مىفرمود كه: آواز رباب، سرير باب بهشت است
كه ما مىشنويم.» منكرى گفت: «ما نيز همان آواز مىشنويم. چون است كه چنان گرم
نمىشويم كه مولانا؟» خدمت مولوى فرمود: «كَلاّ و حاشا! آنچه ما مىشنويم آواز
باز شدن آن در است. و آنچه وى مىشنود آواز فراز شدن.»
اين هم شش رباعى از اين بخش كه در همه آنها بدون
استثنا از اسامى يك يا چند ساز بادى و زهى و ضربهاى استفاده شده است:
با نى گفتم كه بر تو بيداد ز كيست
بىهيچ
زبان ناله و فرياد تو چيست
گفتا كه زشكرى بريدند مرا
بىناله و فرياد نمىدانم زيست
*
دل در هوس تو چون ربابست رباب
هر
پاره زسوز دل كبابست كباب
دلدار اگر زدرد ما خاموش است
در
خاموشى دو صد جوابست جواب
*
دلها به سماع بىقرار افتادند
چون
ابر بهار پُر شرار افتادند
اى زهره عيش، كف رحمت بگشاى
كاين
مطرب و كف و دف زكار افتادند
*
برجه كه سماع روح برپاى شدست
وان دف
چو شكر حريف آن ناى شدست
سوداى قديم آتشافزاى شدست
آن هاى
تو كو؟ كه وقت هيهاى شدست
*
از عشق تو گشتم ارغنون عالم
وز
زخمه تو فاش شده احوالم
ماننده چنگ شد همه اشكالم
هر
پرده كه مىزنى مرا مىنالم
*
حاجت نبود مستى ما را به
شراب
يا
مجلس ما را طرب از چنگ و رباب
بىساقى و بىشاهد و بىمطرب و نى
شوريده
و مستقيم چه مستان خراب
مترجم توضيحات سودمندى نيز به آخر كتاب افزوده
است كه در درك بهتر رباعيات، بويژه در شناخت پارهاى از اصطلاحات و استعارات و
تمثيلات مورد استفاده مولانا، به يارى خواننده آلمانى زبان مىآيد. ناگفته
نگذاريم كه به هنگام مطالعه و بررسى كتاب به نكتهاى برخوردم كه اندكى مرا به
شگفت واداشت: مترجم در بخش منابع كتاب متذكر شده كه رباعيات را از نسخهاى
برگزيده است كه روانشاد استاد بديعالزمان فروزانفر در 10 جزو (9 جلد) بين سالهاى
1336 تا 1346 خورشيدى به چاپ
رسانده. در اين نسخه فروزانفر 1983 رباعى را براساس شش نسخه خطى تصحيح كرده و به
ثبت رسانده است و به سبب اعتبار علمى مصحح، در كارهاى پژوهشى و دانشگاهى برحسب
معمول از اين نسخه استفاده مىشود. لذا بديهى مىنمود كه بورگل نيز در ترجمه
رباعيات مولانا اين نسخه معتبر را اساس كار خود قرار داده باشد. اما وقتى ترجمه
آلمانى رباعيات را با متن اصلى آنها مقابله مىكردم، برخى را اصلاً در نسخه
فروزانفر نيافتم و تازه آنها نيز كه در اين نسخه يافت مىشوند، با تفاوتهاى اساسى
به آلمانى ترجمه شدهاند. براى مثال در نسخه فروزانفر در رباعى 82 «مى» ثبت شده
ولى در ترجمه آلمانى «نى» آمده است. و باز در همين رباعى «چون مستان» به «چه
مستان» تبديل شده است. در جاى ديگر «بىقرار» به «پرشرار»، «اى زهره غيبى» به «اى
زهره عيش»، «بگريست» به «نگريست» و «بىروى تو» به «بيرون تو» ترجمه شده است.
لاجرم جستجوى من براى يافتن متن اصلى رباعيات مورد استفاده بورگل بىنتيجه ماند
تا اينكه روزى به طور اتفاق به نسخه چاپى نسبتاً جديد كليات شمس تبريزى برخوردم
كه انتشارات اميركبير در يك جلد و براى استفاده عموم منتشر كرده و تاكنون به
كراّت تجديد چاپ شده است و من چاپ دهم (فروردين 1363) آن را در ميان كتابهاى
دوستى مشاهده كردم و با كمال تعجب ديدم كه تمامى 100 رباعى را بورگل عيناً از اين
چاپ جديد كه با نسخه فروزانفر تفاوت بسيار دارد و تعداد رباعياتش نيز بيشتر است،
انتخاب كرده و ترجمه آلمانى آنها نيز واژه به واژه مطابق مفاد آن است. از اين رو
مطمئنم كه مأخذ وى در ترجمه رباعيات مولانا فقط اين چاپ يك جلدى مىتوانسته بوده
باشد. حال چرا بورگل از چاپ 9 جلدى كليات شمس به عنوان مأخذ ترجمهاش نام برده،
پرسشى است كه من براى آن پاسخى نيافتم!
البته اين نخستين بار نيست كه رباعيات مولانا به
زبان آلمانى ترجمه و منتشر مىشود. دو ترجمه ديگر نيز كه يكى پيشتر و ديگرى بعد
از ترجمه بورگل به چاپ رسيده. از رباعيات مولانا صورت گرفته است كه اولى ترجمه 99
رباعى است از بانو گيزلا ونت كه چند سال پيش
از اين
در آمستردام هلند منتشر شد و ديگرى كتابى است شامل ترجمه 100 رباعى كه البته به
سبك شعر نو ترجمه شده و پيداست كه مترجم به عمد در پى وزن و قافيه نرفته و بيشتر
كوشيده است تا درونمايه رباعيات را به خواننده آلمانى زبان منتقل كند. مترجم اين
كتاب زندهياد سيروس آتاباى، شاعر آلمانى زبانِ ايرانى است كه بيشتر عمر خود را
در آلمان سپرى كرد و دهها ترجمه و سروده به زبان آلمانى از او بجا مانده است و به
قول ابراهيم گلستان «برخلاف خويشاوندان نزديكش [آتاباى خواهرزاده محمدرضا پهلوى
بود] انسانى ملايم و آرام و با فرهنگ بود». او قطعاتى از غزليات و سخنان مولانا
را نيز به آلمانى ترجمه كرد و در سال 1988 در دفترى با عنوان شمس تبريز به چاپ
رساند.
در پايان، چنان كه در ابتداى اين نوشتار وعده
كردم، فهرستوار به ترجمه آثار ديگر مولانا و نيز كتابهايى كه درباره او و آثارش
به زبان
آلمانى نوشته شده است اشاره مىكنم: كتاب فيه
مافيه را بانوى فرزانه پرفسور آنه مارى شيمل به آلمانى ترجمه كرده و به صورتى
نفيس و با سر فصلهايى آراسته به خط خوش فارسى در سال 1988 ميلادى به چاپ رسانده
است. دفتر اول مثنوى معنوى نيز براى نخستين بار به طور كامل در سال گذشته مسيحى
(1997) به زبان آلمانى ترجمه و منتشر شد. البته اين ترجمه مستقيماً از متن فارسى
مثنوى انجام نگرفته، بلكه اساس كار مترجمان، متن ترجمه انگليسى آن بوده است كه
زنده ياد عبدالباقى گولپينارلى، محقق و مترجم سرشناس ترك، با همكارى نورى ارگنكون
به پايان رساند. تنها ترجمه آلمانى كه از روى متن اصلى صورت گرفته، گزيدهاى از
قصههاى مثنوى است كه بانو شيمل انجام داده و با مصورسازى اينگريد شار در سال
1994 ميلادى به چاپ رسيده است. من بادم و تو آتش عنوان كتاب ديگرى است كه پرفسور
شيمل در آن به بررسى و تحليل زندگى و آثار و افكار مولانا پرداخته و تاكنون 7 بار
تجديد چاپ شده است (چند سال پيش از اين در جايى خواندم كه اين كتاب به زبان فارسى
ترجمه شده است و به زودى منتشر خواهد شد؛ ولى تا امروز خبرى از چاپ و انتشار كتاب
نديدم و نشنيدم!). بانو شيمل كه از شيفتگان مولاى روم است، يكى از نخستين
پژوهشگران آلمانى است كه به تحقيق در آثار و افكار مولانا پرداخت و در شناختن و
شناساندن اين عارف و عالم بزرگ ايرانى به جهانيان سهم بسزايى داشته است. در ميان
آثار وى كتابى نيز يافت مىشود با عنوان صور خيال در شعر جلالالدين رومى كه
نزديك به 50 سال پيش از اين انتشار يافت و در زمره اولين كارهاى تحقيقى در اين
زمينه است. افزون بر اينها گزيدههايى از غزليات مولانا را مترجمان بسيارى به
زبان آلمانى ترجمه و منتشر كردهاند كه هنوز زيباترين و جذابترين آنها همانا
ترجمهاى است كه فريدريش روكرت در نزديك به 180 سال پيش به انجام رساند و نخستين
بار در سال 1819 ميلادى منتشر شد و تاكنون بارها تجديد چاپ شده است.
*
Dschalaludin Rumi: Traumbild des
Herzens. Hundert Vierzeiler. Ausgewaehlt, aus dem Persischen
uebertragen, eingeleitet und erlauutet von Johann
Christoph Buergel. Zuerich, 1992.