|
|
|
|---|
|
|
کلاغه بهخانهاش نرسید
بهمناسبت
انتشار مجموعه آثار محمد على جمالزاده
نشاط من در همين قصهسرايى و از دور با هموطنان صحبت داشتن است
جمالزاده1 خسرو ناقد سيد محمدعلى جمالزاده نزديك به نود سال از عمر صد و چند ساله خود را در غربت گذراند؛ خواسته يا ناخواسته؟ نمىدانم، فقط در اين سالهاى طولانى دورى از وطن، خود بهتجربه دريافتهام كه هر كس چند سال از عمر خود را در غربت سپرى كرده باشد، مىداند كه قصه تنهايى و غربت، قصهاى است كه هر جا حكايت شود غمافزاست و جانكاه؛ حال خواه در كوير لوت و بيابان برهوت باشد، خواه در كنار رودخانه سن و درياچه ژنو. از اينرو براين باورم كه جمالزاده نيز از اين قاعده مستثنى نبود. شايد بهترين گواه اين مدعا را بتوان در لابلاى نامههايش يافت. براى نمونه او در نامهاى به بانوى گرانقدر سيمين دانشور از جمله مىنويسد: «ژنو بلاشك يكى از قشنگترين شهرهاى دنياست (بعضى اشخاص معتقدند كه قشنگترين شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه خوب و مزاج سازگارى دارم ولى تنها ماندهام و گاهى اين تنهايى معنوى بهجايى مىرسد كه آن شعر معروف بر زبانم جارى مىشود كه نه در غربت دلم شاد و نه رويى در وطن دارم».2 او با اينكه مىدانست كه مىخواهد در غربت بماند، ولى شايد خود هم تا پايان كار ندانست كه چرا؟ آيا هراس از فساد گسترده در ايران بود؟ كه او آن را درد واقعى جامعه مىدانست كه علاجش مشكل است و نه با مذهب مىشود آن را مداوا كرد و نه با سياست و تنبيه.3 جمالزاده با اين سخن انگشت بر زخمى ديرينه مىگذاشت و در نامهاى نيز دليل نرفتن بهايران را ترس از رشوهخوارى و فساد گسترده مىداند و مىنويسد: «مكّرر بهدوستانم گفتهام كه مىترسم بهايران بروم و از يك طرف عصبانى بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتى جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و داراى قوه و قدرتى كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولى، يعنى ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بىكاره از آب درآيم. حالا هم بىكاره و بىمصرف هستم ولى لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتى انجام بدهم، ندارم»4
يا ترس از جفت ارتشاء و تبرا از همزاد فساد، يعنى سنت استبدادى بود؟ كه «حجت را بر او تمام كرد كه بلاى اساسى آن تاريخ و فرهنگ يك استبداد سنتى و يك سنت استبدادىِ زودرس و ديرپاست كه خواه ناخواه از مرزهاى دولت مركزى هم گذشته، و نه فقط حكومتهاى محلى و ايلى، و درجات ديوانى و عيون اعيانى را فرا گرفته، بلكه بهوجوه عامّه و وجود اشخاص نيز راه يافته است. و از همينرو برداشت او از استبداد، صِرف ديكتاتورى يا حكومت مطلقه نيست، بلكه نوعى خودسرى و خودرايى است كه در سطوح گوناگون اجتماع و اِشكال متعدد روابط اجتماعى، زبردست را صاحب همه حقوق مىسازد و زير دست را از هر گونه حقى مىاندازد. جمالزاده، هم از اين استبداد نفرت دارد و هم از آن مىترسد».5 در هر حال اين بيت از صائب بىگمان زبان حال جمالزاده است، آنجا كه مىگويد:
دل رميده ما شكوه از
وطن دارد هر كه اما مىخواهد كه از بسيارى غم و درد غربت اندكى بكاهد، بايد تدبيرى كند و چارهاى بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پاى مىافكندش كه سهل است، هويتش را هم از او مىستاند و بر باد مىدهد. نهآنجايى مىشود و نه اينجايى؛ برزخنشينى مىشود كه حتى اگر هم محيطى كه در آن زندگى مىكند ظاهرى «بهشتى» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخى» است. جمالزاده هم چنين كرد و چون مصمم بود كه در اروپا بماند، براى رهايى از مهلكه بىهويتى، عشق بهزبان فارسى را در خانه جان خود جاى داد و تمام عمر دست بهدامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را كه بسيارى را نيز از بىهويتى نجات داد و هم نشان داد كه چگونه مىتوان عمرى را دور از وطن گذراند، بىآنكه بى وطن شد. در واقع زبان فارسى «وطن» اصلى جمالزاده شد و در اين عرصه پهناور بود كه او هويت ايرانى خود را يافت و در «وطندوستى» شهره عالم شد و خوش درخشيد. ولى دلباختگى عميق جمالزاده به زبان فارسى و دلبستگى او بهفرهنگ و ادبيات ايران و نيز وطندوستى او، هيچگاه با تنگنظرى و تعصب و ناسيوناليسم خشك و بىمغز همراه نبود، بلكه همواره با بلند نظرى و سعه صدر و با تسامح و تساهل بهاين امور مىنگريست. او در مورد آميختگى سنجيده زبانها و آميزش آگاهانه فرهنگها و تمدنها، تعصبات بىمورد نشان نمىداد و در جايى در اين باره مىنويسد: «زبان حالت رودخانه جوشانى را دارد. بايد سرچشمه آن پاك و قوى باشد تا اگر خاشاكى در آن وارد شود، خودِ رودخانه بهقوّت و قدرت خود آن را از ميان ببرد و محو سازد. و اين بسته به اين است كه جوانهاى ما داراى افكار قوى و صحيح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آنها از روى قواعد منطقى و عاقلانه و استوار ارتقا بيابد و خلاصه آنكه مرد فكر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ايمانى سوار باشند كه در محيط و آب و هواى مملكت خودمان تربيت شده باشد و آب و علفِ جلگههاى خودمانى را خورده و نوشيده باشد. مسلم است كه دروازههاى مملكتمان را نمىتوانيم بهروى افكار جديد ببنديم و اگر ببنديم، بهخودمان و بهمملكتمان و بهدنيا و بهتمدن خيانت كردهايم ولى افكار ديگران را نيز از راه خامى و بلاتشخيص پذيرفتن، كار معقولى نيست و همان طور كه وقتى از انگلستان پارچه وارد مىكنيم، نزد خياط مىبريم كه مناسب قد و قامت و ذوق و سليفه خودمان برايمان لباس بدوزد، در مورد قبول افكار جديد و قديم بيگانگان بايد آنهايى را بپذيريم كه براى ما مناسب و بهترقى و پيشرفت و رفاه مادى و معنوى هموطنان مفيد و مناسب باشد و تا با اطلاع بهاحوالِ آب و خاك و مردم خودمان آن افكار را در ديگ فكر و تجربه بهطورى كه قابل هضم باشد، حاضر نساختهايم، بهميدان نياوريم و فكر مردم ساده را مشوش نسازيم. خلاصه آنكه چون خيلى عقب ماندهايم، خيلى عاقلانه و با حزم و احتياط و بهقول فرنگىها rational (بخردانه) عمل نماييم كه بيهوده وقت و انرژى صرف نشود.6 جمالزاده خود نمونه خوبى در اين زمينه بهدست داده است كه بىگمان در عرصههاى ديگر نيز مىتواند سرمشق و الگو قرار گيرد: او با آگاهى و هوشيارى و با تكيه بر سنتهاى كهن داستانسرايى در ايران، از هنر داستاننويسى اروپايى بهره گرفت و نخسين داستان كوتاه ايرانى را با سبك و شيوهاى جديد پديد آورد و از اين طريق بهگسترهاى از ادب فارسى كه در تنگناى سنتهاى دست و پا گير گرفتار آمده بود، هويتى تازه بخشيد. او طلايهدار داستاننويسى نوين ايران شد و راهگشاى نسلى كه امروز خود را مديون هدايت مىداند ولى كمتر از نقش جمالزاده در پيدايش اين گستره آگاهى دارد. و اين در حالى است كه هدايت جمالزاده را بزرگ خود مىدانست. البته جمالزاده در خَلق اولين اثر ادبى خود يعنى «فارسى شكر است»، بيشتر بهنثر داستان و به جنبههاى ترقى زبان فارسى توجه داشته است، تا درونمايه و ساختار و موضوع و مضمون داستان؛ و خود نيز مىگويد كه منظورش «بهدست دادن نمونهاى از فارسى معمولى و متداوله امروزه» بوده است و اينكه : «در اين داستان مىخواستم بههموطنانم بگويم كه اختلاف تربيت و محيط، دارد زبان فارسى را، كه زبان بسيار زيبا و شيرينى است، فاسد مىسازد و استعمال كلمات و تعبيرات زياد عربى و فرنگى ممكن است كار را بهجايى بكشاند كه افراد و طبقات مختلف مردم ايران كمكم زبان يكديگر را نفهمند».7 از اين رو علامه محمد قزوينى نيز كه جمالزاده داستان «فارسى شكر است» را اول بار در حضور وى و تنى چند از دوستانش در برلين خواند و مشوق اصلى جمالزاده براى ادامه داستان نويسى بود، در تأييد جمالزاده و تشويق و ترغيب او بهادامه كار، بيش از همه بر زبان و انشاء داستان او تأكيد دارد. علامه قزوينى بعد از انتشار اولين چاپ كتاب «يكى بود يكى نبود»، در نامهاى بهجمالزاده- بهسبك و شيوه نگارش خاص خود- در باره اين كتاب مىنويسد: «شهداللَّه كه از عمر خود برخوردار شدم و حلاوت عبارت روانتر از ماءزلال و گواراتر از رحيق و سلسال آن، كام روح و قلب بلكه تمام وجود مرا شيرين نمود. الحق در شيرينى و سلاست انشاء و روانى عبارت و فصاحت لفظ و بلاغت معنى و انتخاب مواضيع نمكين و در عين اينكه زبانِ رايج محافل بلكه كوچههاى تهران است از كلمات عاميانه و بازارى و مبتذل پاك بوده نمونه كاملالعيار زبان فارسى حاليه است و اظهر صفات بارزه آن شيرينى و حلاوت است كه هيچ لفظى ديگر پيدا نمىكنم براى تعبير از اين حسى كه انسان از اين نوع انشاء مىكند»8 بارى، جمالزاده در سالهاى طولانى زندگى در اروپا پيوندى پايدار با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسى برقرار كرد و بهمنظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينههاى متفاوت و متنوع و همزمان با تأليف و ترجمه و انتشار كتابها و مقالههاى بيشمار و نقد و بررسى نشريات و كتابهاى گوناگون، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادبپرور نيز در گوشه و كنار جهان بهمكاتبه و مراوده پرداخت. جمالزاده رسمى پسنديده و عادتى مرضيه داشت و كمتر پيش مىآمد كه نامهاى را بى پاسخ گذارد. البته او در نامههايش بهسلام و عليك و حال و احوال پرسى و تعارفات معمول و مرسوم اكتفا نمىكرد و بهنسبت موضوع كتاب و يا مضمون نامهاى كه دريافت كرده بود، نكاتى جالب و اشاراتى جذاب در لابلاى نامههايش مىگنجاند و در عين حال نقد و نظرش را نيز بهشيوه و سبك خاصى كه داشت مطرح مىكرد و اگر هم با مخاطبش انس و الفت و همزبانى و همدلى پيدا مىكرد، نامههايش از فرط صميميت به «نامههاى عاشقانه» مىماند. يك دو نامه از ميان نامههايى كه جمالزاده بهدكتر غلامحسين يوسفى نوشته، نمونه خوبى از اين دست نامههاست: ژنو - نوروز 1351 مباركباد
پريشب مدام خواب مىديدم و صبح براى زنم
بهتفصيل حكايت كردم: در شهرِ غريبهاى با شما بودم و از طرف ميرزا محمدخان
قزوينى كه ساكن آن شهر بود دعوت شده بودم و شما تازه وارد بوديد و مصمم
بودم شما را با خود بدانجا ببرم و با هم صحبتهاى دور و درازى داشتيم و
سرانجام بهميهمانى نرفتيم و شما مژده مىداديد كه خواهرتان هم با همسر
عزيزش وارد خواهند شد و براى آنها بايد منزلى دست و پا كنيم. حالا ديگر
بسيارى از جزييات خواب از خاطرم رفته است.
از جمالزاده
بعد از انقلاب كتابى در ايران منتشر نشد. او در يكى از نامههايش بهمن
نوشت كه: «حاضرم و دلم مىخواهد كه بعضى از چيزهايى كه بهشكل داستان و يا
كتاب و يا مقاله و يا خاطرات و يا يادداشت نوشتهام و هنوز بهچاپ
نرساندهام و حاضر دارم، بهصورت قابل قبولى بهچاپ برسد و تا عمر باقى است
(شايد شنيده باشيد كه صد ساله شدهام و شكر خدا را بهجا مىآورم و هنوز هم
با قلم و كاغذ سر و كار دارم). پس از انقلاب ايران كتابى از من در ايران
بهچاپ نرسيده است. كتاب «كلاغه بهخانهاش نرسيد» هم هنوز بهچاپ نرسيده
است و شايد امكانپذير باشد كه آنرا با كمك دوستانه شما بهچاپ برسانم.
محتاج رسيدگى از طرف خودم است كه چون مغلوب سن و سال هستم كار آسانى نيست».
عنوان «كلاغه بهخانهاش نرسيد» كه جمالزاده براى آخرين اثرش در نظر گرفته
بود، هم در تداوم سه اثرى كه پيشتر بهچاپ رسانده بود («يكى بود يكى نبود»،
«غير از خدا هيچكس نبود» و «قصه ما بهسر رسيد») قرار دارد و هم در خود غمى
نهفته دارد كه از اشتياق درونى او بهبازگشت به«خانهاش» خبر مىدهد.
جمالزاده در همين نامه اشارهاى دارد بهاينكه نامههايش را در تهران على
دهباشى از دوستان دور و نزديك او گرفته و جمع آورى كرده و بنا بوده كه
بهچاپ برساند و بهاحتمال بسيار بالاخره روز و روزگارى شايد بهچاپ برسد.
پانوشتهها: |
نقدنوشتهها
|
|---|
|
© 2003-2006 naghed.net |
|---|