» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

اُسكار ماتسِرات

راوی ناهنجاری‌های دورانی پُرتلاطم

 

مجله بُخارا/ ويژه‌نامه‌ی گونتر گراس

 

خسرو ناقد

گونتر گراس شهرت خود را مديون رُمان‌ «طبلِ حلبی» است؛ در کنار «موش و گربه» و «سال‌های سگی»، يکی از سه‌گانه‌های دانتسيگ؛ اما معروف‏تر از همه و اولين رُمان او که بر اساس آن فيلمی سينمايی ساخته شد. «فولکر شولوندورف»، فيلمساز نامدار آلمانی که پيشتر رُمان «آبروی از دست‌رفته‌ی کاتارينا بلوم» هاينريش بُل را ساخته بود، در سال 1979 ميلادی «طبلِ حلبی» را ساخت.

ديگر رُمان‌ها و داستان‌هاي او هم کمابيش بر شهرت جهانی او افزوده‌اند. اندکی هم به‌نقاشی قورباغه و خرچنگ و سفره‌ماهی و موش و گربه‌های خود می‌بالد و مجسمه‌هايی که خود ريخته و تراشيده است؛ سرگرمی ساعات فراغت او؛ آنچه در ابتدا بيشتر برای طرح روی جلد کتابهايش فراهم آورده بود و حالا جنبه‌ای ديگر از شخصيت هنری او را نشان می‌دهد. نوبل ادبيات را هم در آخرين سال از سده‌ی بيستم ميلادی به‌او دادند تا در کنار «تئودور مومزِن» (۱۹۰۲)، «رودولف اويکِن» (۱۹۰۸)، «پاول هيزه» (۱۹۱۰)، «گرهارد هاوپتمان» (۱۹۱۲)، «توماس مان» (۱۹۲۹)، «هرمان هسه» (۱۹۴۶) و «هاينريش بُل» (۱۹۷۲)، هشتمين نويسنده‌ی آلمانی باشد که اين جايزه به‌او تعلق می‌گيرد.


اما اولين اثری كه از او منتشر شد، نه رُمان بود و نه مجموعه داستان‌های كوتاه، بلكه دفتر شعری بود با عنوان «برتری‌های مرغان تازی» كه گراس در سال ۱۹۵۶ ميلادی به‏چاپ رساند؛ يعنی درست سه سال پيش از انتشار رُمان «طبل حلبی». جالب آنكه از اين دفتر شعر در طول سه ‏سال فقط ۷۰۰ نسخه به‏فروش رسيد. ولی پيداست كه بعد از شهرت يافتن گراس، اين دفتر شعر نيز همانند ديگر آثار او بارها تجديد چاپ شد. اما جالب‏تر آنكه گراس رُمان «طبل حلبی» را پيشتر از انتشار دفتر شعرش، يعنی در سال ۱۹۵۴ ميلادی به‏پايان رسانده بود، ولی هيچ ناشری حاضر نبود آن را منتشر کند. پنج سال طول كشيد تا ناشری نشر و پخش آنرا متقبل شود و به‏اين ترتيب نخسين چاپِ اين رُمان، تاريخ سال ۱۹۵۹ ميلادی را در شناسنامه‌ی خود دارد و مُهر «بهترين اثر» او را بر پيشانی.

 

شخصيت اصلی رُمانِ «طبل حلبی» اُسكار ماتسِرات، طبال شهر دانتسيگ است كه از درون رَحَمِ مادرش می‌دانست و در سه‌سالگی دريافت که نه می‌خواهد سياستمدار شود و نه به‌هيچ‌وجه بقال (پدر گراس بقال بود!). چنين بود که در سن سه سالگی خود را از پله‏های خانه به‏پائين پرتاب می‏كند تا از رشد خود جلوگيری كند و همچنان كودکی سه ساله‏ باقی بماند. از همان لحظه هم طبل حلبی کهنه‌ای به‌دست می‌گيرد تا در هر فرصتی بر آن بکوبد و از اين طريق فاصله‌ای ميان خود و بزرگسالان کوته‌فکرِ پيرامونش ايجاد کند. او تا سی سالگی رشد بدنی نمی‏كند و به‌كوتوله‏ای مضحك می‏ماند كه هر چند رشد جسمانی نداشته است، اما رشد عقلانی او سه برابر ديگران است.


اوايل دهه‌ی پنجاه از سده‌ی بيستم ميلادی است و اين «كودك سی ساله»، مرد جوان گوژپشتی شده است که ظاهراً دچار اختلال روانی است و در آسايشگاه روانی شهر بستری است. گراس به‌سراغ اُسکار می رود تا با بازگو کردن داستان زندگی او و خانواده‌اش، نه تنها رويدادهای تاريخی دو دهه‌ی پُرتلاطم از تاريخ آلمان در نيمه‌ی اول قرن بيستم را در خاطره‌ها زنده نگاه دارد، بلکه ادبيات داستانی آلمانِ پس از جنگ را نيز بار ديگر جهانی کند. و اُسكار؟ چنين می‌نمايد که اُسکار هم می‌خواهد با قلم گراس جايگاهی برای خود در عرصه‌ی ادبيات جهان دست و پا کند و به‌شخصيت اسطوره‌ایِ مدرنی تبديل شود. او داستان زندگی خود و خانواده‌اش را بی‌پرده بازگو می‏كند.

آغاز رُمان سال ۱۸۹۹ ميلادی است و اسكار داستان زندگی‏اش را با ماجرای آشنايی پدر بزرگ و مادر بزرگِ مادری‌اش و چگونگی بسته شدن نطفه‌ی‏ مادرش شروع می‏كند، كه خود کنايه‌ای است به‏يك اسطوره لهستانی. آنا، زن جوانی که قرار است مادر‌بزرگ اُسکار شود، در حاشيه مزرعه‌ی سيب‌زمينی، از کار روزانه فارغ شده و مشغول خوردن سيب‌زمينی‌های داغی است که از دل آتش بيرون می‌کشد. ژاندارم‌ها منطقه که مردی جوان را تعقيب می‌کنند، به‌ آنا برخورد می‌کنند. وقتی از زن جوان سراغ فراری خود را می‌گيرند، نمی‌دانند که او زير دامن گشاد و رنگارنگ زن پنهان شده است. آنا هم دروغ نمی‌گويد؛ تاکنون مردی با نام يوزف که مأموران در جستجوی اويند، نديده و نمی‌شناسد. ژاندارم‌ها در پاسخ فقط صدای آه دختر جوان را می‌شنوند که تکانی می‌خورد و چشمانش را مثل آن که دارد از حال می‌رود، آهسته می‌بندد.
به‌محض رفتن ژاندارم‌ها، آنا با عجله مرد جوان ناشناس را با خود به‌روستا می‌برد تا پيش از آن که رسوايی به‌بار بيايد، همان روز به‌اتفاق برادرش راهی کليسا شوند و کشيش محل خطبه‌ی عقد آنها را جاری کند. 9 ماه بعد، اگنس دختر آنا و مادر اُسکار متولد می‌شود. اين صحنه، تنها صحنه‌ای نيست که گراس از عناصر اروتيک-کميک سود جسته است؛ آنهم زمانی که اين عنصر داستانی در ادبيات جدی جزو مُحَرّمات بود و به‌اين صورت کمتر به‌کار گرفته می‌شد. استفاده از عنصر اروتيک در ادبيات داستانی، حساسيت ذاتی نويسنده را می‌طلبد؛ وگرنه کُل ماجرا به‌ورطه‌ی ابتذال کشانده می‌شود. گراس در «طبل حلبی» حريم مُحَرّمات را می‌درد و بسياری از تابوها را می‌شکند و متوليان اخلاق کليسايی را به‌اعتراض وامی‌دارد. آنچه گراس در آن دوران با ظرافتی خاص و زيبايی تمام آغاز کرد، امروز در هر رُمان دستِ چندمی، برای جلب خريداران بيشتر، به‌حد وفور و فراتر از مرزهای ابتذال و هرزه‌نگاری می‌توان يافت.

 

اوج رُمان دوران تسلط نازی‏ها بر لهستان و سال‌های پُرتلاطم جنگ جهانی دوم است. شکار يهوديان و شکستن شيشه‌های مغازه‌های آنان؛ و سپس شکستن شخصيت و شکنجه‌ی و کشتارشان. اُسکار در نوامبر سال 1938 شاهد است که چگونه گروه‌های شبه نظامی نازی، روی شيشه‌های ويترين مغازه‌ی اسباب‌بازی‌فروشی «زيگموند مارکوس» با خط شکسته می‌نويسند: «يهودی خوک‌صفت». بعد هم با پوتين‌های خود شيشه‌ی در ورودی را می‌شکنند و مغازه را به‌ويرانه‌ای تبديل می‌کنند. وقتی که به‌دفتر پشت مغازه يورش می‌برند، جسد زيگموند مارکوس را روی صندلی، پشت ميزکارش می‌بينند که ليوان نيمه‌خالی آب جلوش قرار دارد. حال اُسکار نمی‌داند از اين پس طبل حلبی خود را برای تعمير به‌کجا ببَرَد.

تا پايان جنگ هنوز چند سالی مانده است. اُسکار شانزده ساله شده است ولی هنوز سه ساله به‌نظر می‌رسد. همبازی او ماريا، دختری است که يک سال از او بزرگ‌تر است. وقتی ماريا حامله می‌شود، اُسکار مطمئن است که او پدر نوزاد نازاده‌ی مارياست؛ حتی وقتی ماريا را با پدر خود همبستر می‌بيند. همبازی او حالا نامادری اوست. اُسکار اما قصد سقط جنين ماريا را در سر می‌پروراند؛ موفق نمی‌شود و سرخورده، با گروهی از دلقک‌های دوره‌گرد آشنا می‌شود و همراه آنها به‌فرانسه می‌رود. نيروهای متفقين در سواحل نورماندی پياده می‌شوند و پايان جنگ نزديک است. اُسکار دوباره به‌خانه برمی‌گردد. همزمان با شكست آلمان هيتلری و سقوط رايش سوم و پايان جنگ در اروپا، دوره جديدی در تاريخ معاصر اين قاره آغاز می‌شود. جالب آنكه با پايان اين دوره نشانه‏هايی از رشد جسمانی نيز در اسكار ظاهر می‏شود؛ ولی رشد عقلی و روانی او دچار اخلال می‏شود!

 

رُمان «طبل حلبی» حافظه‌ی تاريخی ملت آلمان است در دورانی پُرتلاطم؛ و اُسکار کودکی دگرگونه که با طبل خود ناهنجاری‌های اين دوران را در خاطره‌ها زنده نگاه می‌دارد. «طبل حلبی» فقط داستان «ديگرگون بودن» نيست، بلکه ماجرایِ تلخِ رفتارِ جامعه‌ای ناهنجار است با آنان که دگرگونه‌اند. گراس با خوانندگان رُمان «طبل حلبی» مستقيماً حرف نمی‌زند و اظهار نظری نمی‌کند؛ فقط جزئيات واقعيت‌ها را از زبان اُسکار بازگو می‌کند. اُسکار راوی واقعيت‌های تلخ و گاه کميک-تراژيک دوران خود است. کج‌نمايی گروتسک‌ها و خيالپردازی‌های آشکار نيز چيزی از دقت اين واقع‌گرايی نمی‌کاهد. گراس تطور دوران و تحولات دهه‏های 30 تا 50 قرن بيستم را از زبان اسكار، شخصيت مركزی داستان، به‏تصوير كشيده است؛ «كودكی» كه رشد طبيعی نداشته و ظاهراً تحولی در او صورت نگرفته است؛ غورباغه‌ای که دگرديسی او در لحظه‌ای معين متوقف شده است. گراس به‌اُسکار هيأت يکی از قورباغه‌های طرح‌های سياه‌قلم خود را داده و چشم‌انداز او هم به‌جهان و انسان‌های پيرامونش، چشم‌انداز قورباغه‌ای است که نه ايدئولوژی می‌شناسد و نه تابع ضوابط و معيار‌های اخلاقی است.

 

اسكار ماتسِرات ناهنجاری‏های زمانه خود را از منظر طبيعت ناهنجار خود می‏بيند و بر طبل حلبی خود می‌کوبد و بر سر کوی و بازار جار می‌زند. او در صحنه‌ای ضرب‌آهنگ مارش نازی‌ها را با کوبيدن ناهمگون بر طبل خود برهم می‌زند. در واقع تحولات تاريخی و اجتماعی از زبان كسی بازگو می‏شود كه نقشی پيرامونی در جامعه دارد و در او تحولی ايجاد نشده است. رشد ناهنجار اسكار شايد كنايه‏ای باشد به‌تحولات ناهنجار سال‌های سلطه فاشيسم بر اروپا.

اما مشکل «طبل حلبی» اين است که با آنکه در کليت خود در ژانر (نوع) رُمان تحولی می‌تواند جای گيرد که قرار است تحولات شخصيت اصلی داستان را دنبال کند، ولی شروع آن همزمان است با توقف تحول در ساختِ آگاهی اُسکار ماتسِرات. از اين‌رو اُسکار زندگی دوگانه‌ای را طی می‌کند؛ نظير «پارسيفال» که بارها در اين رُمان از او نام برده می‌شود. گونتر گراس در رُمان «طبل حلبی» با زبان ايهام و استعاره، دوره‏ای پُر‌آشوب و فاجعه‏بار از تاريخ اجتماعی اروپای مركزی را به‏ثبت رسانده است؛ اما «طبل حلبی» به‌هيچ‌وجه رُمانی تاريخی نيست و گراس به‌راه نويسندگان رُمان تاريخی نرفته و به‌ثبت داده‌های تاريخی و واقعيات مسلم دست نزده است. اين رُمان، رُمانی گروتسك است. گراس خوانندگان رُمانش را به‌ساده‌خوانی عادت نمی‌دهد. زبان استوار و نمادين و تغيير لايه‌های بيان داستان و پيش از همه، تصويرسازی‌های دقيق و نفس‌گير، به‌رمان جذابيتی خاص بخشيده است. با آنکه تصويرسازی‌ها آگاهانه و شرح جزئيات تا حد وسواس دقيق است، اما همه در خدمت نشان دادن تمام واقعيت‌ها ايستاده‌اند و نمادها نيز – مثلاً طبل حلبی - در برخورد با واقعيت، رابطه‌ی متافيزيکی خود را از دست می‌دهند و به‌ياری ‌‌درک بهتر نشانه‌های تجربی می‌آيند. نه زبان نويسنده قالبی است و نه درونمايه رُمان کليشه‌ای؛ فقط گهگاه تصاويری شاعرانه و لبريز از صلح و صفا در فضايی ناهمگون، از ميان سطور سر بيرون می‌کنند که کمابيش به‌کليشه‌های رايج نزديک است. اما پيش از آنکه گُمان خواننده تأئيد و تقويت شود، گراس، درست به‌موقع، دست ما می‌گيرد و از اين صحنه بيرون می‌برد.

 

پی‏رنگ رُمان «طبل حلبی» نه‏تنها توالی ماجراهای كوتاه (اپيسودها) بلكه تداخل و رابطه آنها با يكديگر را هم در ساختاری متنوع و پويا نشان می‏دهد. سبك و زبان گراس در اين رُمان به‏رغم نوآوری‏های بسيار، تكيه بر سنت رُمان نويسان اروپايی دارد. اما در شکستن تابوها از پيشنيان خود پيشی گرفته است.

 

انتشار در: مجله بُخارا.  ويژه‌نامه‌ی گونتر گراس. سال هشتم شماره ۴۸، زمستان ۱۳۸۴.

 

نقدنوشته‌ها
 

 

 editor[At]naghed.net

 © 2003-2008 naghed.net