سال اول - شماره ۹۷
چهارشنبه ۳ دي ۱۳۸۲ - ۱ ذيقعده ۱۴۲۴ - ۲۴ دسامبر ۲۰۰۳
چارچوبي براي ديكتاتوري
012534.jpg
ايسنا:در ادامه جلسات هفتگي موسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني، دكتر تقي كروبي، استاد حقوق بين الملل و علوم سياسي در ادامه سخنراني هفته قبل پيرامون « نظريه جنگ عادلانه » نظرات گروسيوس، متفكر لهستاني، گفت: جان انسان بالاترين هدف مورد توجه است و از منظر او تمام جنگ ها براي آغاز بايد به پيروزي اميد داشته باشند. او از نگاه « تكليف بودن» به جنگ مي پرهيزد چرا كه او ارزش زندگي را از آزادي بيشتر مي داند.وي اعلان جنگ را نزد يكي از متفكران لهستاني معياري مهم دانست و به دلايل آن پرداخت و گفت: با اعلان جنگ به دشمن در واقع، فرصت جبران مسائل مورد نزاع داده مي شود و از منظر ديگر چون جنگ مسئله اي عمومي است و به همه مردم برمي گردد وارد شدن به طور يك طرفه در جنگ را نمي پذيرد.

اين صاحب نظر حقوق بين الملل، قانوني بودن مقام مشروع براي شروع جنگ را مهم دانست و ادامه داد: بعد از سير تمام مراحل براي جلوگيري از جنگ اعم از اقدامات ديپلماتيك، كنفرانس ها و ... بايد به عنوان چاره آخر وارد جنگ شد. دكتر كروبي درباره وجود نيت صحيح در جنگ گفت: برخلاف سنت آگوستين و آكويناس كه به اين موضوع پرداخته اند، گروسيوس، متفكر لهستاني به آن توجهي نكرده است، چرا كه معتقد به بررسي اين موضوع از ديد ذهني نيست و بايد از ديد عيني به اين قضيه نگريست و نبايد از حاكم نيت صحيح خواست چرا كه ممكن است حاكمي نيت خيرخواهانه داشته باشد ولي نتيجه مطلوب را نگيرد.وي سپس آغاز بحث برسر تئوري جنگ عادلانه در دوره مدرن را پس از جنگ عراق و كويت در سال ۱۹۹۱ دانست و گفت: نظرات پروفسور جانسون و لاكس، در اين مورد به گروسيوس نزديك است و دي واتر « با نگريستن از ديدگاه قانوني، بحث نسبي گرايي را در اين تئوري جاي داده است.

وي افزود: دي واتر معتقد است كه هر دو طرف جنگ معتقدند كه بهترين كار را مي كنند ولي شايد ترديدي هم در صاحب حق بودن ديگري داشته باشند ولي او اين ترديد را نيز مشروع دانست و با وارد كردن عنصر نسبي گرايي جنگ هاي ارزشي را حذف كرد و زمينه تحول جدي را به وجود آورد. اين صاحب نظر در ادامه با اشاره به ميثاق جهان حقوق بشر تاكيد كرد: تدوين كنندگان قراردادها و ميثاق هاي بين المللي همواره به مطرح كردن اصول و معيارهاي كلي توجه دارند و با اين نسبي گرايي فرهنگ هاي مختلف را از منازعه بر سر آن باز مي دارند، چنانچه امروز مسائل ريز حقوق بشر و همچنين كنوانسيون حقوق زنان و برابري همه افراد محل منازعه جدي بين  دولت هاست.دكتر كروبي ضمن بيان اين كه جنگ عراق عليه كويت فرصت مجددي را براي ارزيابي معيارهاي ارائه شده در مورد جنگ عادلانه، فراهم كرد، به بيان معيارهاي پروفسور جانسون پرداخت و گفت: جانسون « سبب عاقلانه» را در ادامه تفكر رومي مطرح كرده و هنگامي استفاده از آن را مجاز مي شمارد كه كشوري مورد حمله مسلحانه قرار گيرد و براي بازگرداندن آن چه كه به غلط كسب شده و مجازات فرد خاطي، معيار « سبب عاقلانه» ملاك جنگ عادلانه است. و به اين ترتيب از منظر او دفاع پيشگيرانه، قابل قبول است.

دكتر كروبي با بيان اين كه معيارهاي دوره كلاسيك هنوز هم مورد استفاده است، گفت: جامعه ملل و آمريكا در جنگ دوم خليج فارس براي صدور قطعنامه برعليه عراق به استفاده غير مجاز عراق از سلاح شيميايي در ۱۴ سال قبل ور عليه ايران استناد كرده اند، اين در حالي است كه در خلال جنگ ايران و عراق هيچ قطعنامه اي عليه عراق صادر نشد.وي در ادامه اين بحث افزود: تا جايي كه آمريكا با حمايت تلويحي خود از عراق دست اين كشور را در ادامه جنايات خود بازگذارد ، چرا كه قدرت زماني كه بخواهد قدرتي را احيا مي كند و زماني ديگر همان قدرت را سركوب مي كند و از اين روست كه تصور مي شود كه شايد  انديشه گروسيوس در كنار گذاشتن هدف و نيت، صحيح بوده باشد.دكتر كروبي معيار دوم جانسون را اجازه از مقام ذي صلاح ناميد و درباره آن توضيح داد: سنت آگوستين برخلاف سيسرون و آكويناس معتقد نبود كه قدرت منشاء مقام ذي صلاح است و جانسون مقام ذي صلاح را از دو منظر حاكم بودن بر كشور و همچنين نگاه بين  المللي نظاره مي كند.وي افزود: در جنگ هاي امروز تنها صلاحيت حاكم داخلي براي اعلان جنگ كافي نيست همچنان كه جانسون عرصه بين المللي و خصوصاً مجمع عمومي سازمان ملل را مقام ذي صلاح براي استفاده از قوه قهريه مي داند.

اين سخنران سپس به مقام ذي صلاح از جانب «وگل» پرداخت و گفت: اين  انديشمند تنها مقام سكولار را واجد شرايط مقام ذي صلاح مي داند و تنها كشورهاي دموكراتيك را واجد چنين حقي مي داند و معيار مقام ذي صلاح را معيار دموكراتيك مي داند.
زندگي به رغم تاريخ
كولاكوفسكي و محاكمه بي پايان مدرنيته
012528.jpg

خسرو ناقد:«در جوامع گوناگون دو وضع موجود را همواره بايد به خاطر سپرد: يكي آنكه اگر نسل هاي جديد، در مقابل سنتي كه از پدرانشان به ارث برده اند، پي درپي شورش نمي كردند و سر به عصيان برنمي داشتند، ما امروز هنوز در غارها زندگي مي كرديم. دوم آنكه اگر روزي شورش و عصيان عليه سنتِ موروثي، همگاني و عام شود، جاي ما دوباره در غارها خواهد بود.

پيروي از سنت و ايستادگي در برابر سنت به اندازه هم براي زندگي اجتماعي لازم و ضروري است. جامعه اي كه پيروي از سنت در آن پرقدرت شود و بر تمام شئونات زندگي مسلط گردد، محكوم به ركود و سكون است. از سوي ديگر، جامعه اي كه شورش عليه سنت در آن همگاني شود، محكوم به نابودي است. جوامع همواره هم ايجاد كننده ذهنيت سنت گرايانه و هم پديد آورنده روح عصيانگر عليه سنت بوده اند؛ هر دو ضروري است. اما فراموش نكنيم كه اين دو هميشه فقط در تضاد و ناسازگاري، و نه در تركيب و آميزش، قادر به همزيستي با يكديگرند.»

لِشِك كولاكوفسكي، فيلسوف و متكلم لهستاني، با اين سخنان كوتاه و روشن، جايگاه خود را در گفتمان سنت و مدرنيته مشخص كرده است. او كه خود هم روشنفكري «عصيانگر» است و هم انديشمندي «سنت گرا»، به رغم تاريخ، همواره كوشيده است با تكيه به «اصل اميد»، با اين ناسازگاري بسازد و زندگي كند. در اين راه اما، پيوسته به دو اصل پايبند بوده است: دريافت حقيقت از سر عشق و دليري در خواست آزادي.

در ميان انديشمندان معاصر اروپايي كه در نيمه دوم قرن بيستم كوشيدند تا با آرا و آثار خود بر تفكر فلسفي و حيات اجتماعيِ مغرب زمين تأثيرگذارند، نام لشك كولاكوفسكي كمتر از ديگران در ايران شناخته شده است؛ و اين در حالي است كه او در گستره بينش فلسفي و انديشه سياسي، در شمار آن دسته از انديشمندان اروپايي قرار دارد كه به طور فعال در فرايند تغيير و تحولاتي كه در ايدئولوژي ماركسيسم و نظام كمونيستي به وجود آمد، نقشي مهم و كارساز داشته است؛ به ويژه در جنبش هاي اصلاح طلبانه و اعتراضي كه پس از جنگ جهاني دوم در اروپاي شرقي آغاز شد و سرانجام پس از گذشت نزديك به نيم قرن، به فروپاشي نظام كمونيستي در اين كشورها انجاميد و دگرگوني هاي بنياديني را در جهان پديد آورد كه دامنه تأثيرات و تبعات گوناگون آن هم اكنون از مرزهاي جغرافيايي و سياسي سرزمين هاي اروپايي نيز فراتر رفته است.

نخست نگاهي كوتاه به زندگي و حيات فكري او بيندازيم كه شباهتي بسيار به سرنوشت آن بخش بزرگ از روشنفكران جهان در قرن بيستم دارد كه در آغاز با شور و هيجاني توصيف ناپذير، مجذوب و مسحور ايدئولوژي هاي اتوپيايي و آرمانگرايانه شدند و در جست وجوي ناكجاآباد _ چنانكه كارل پوپر مي گويد - «سرمست از روياي عالمي زيبا»، سر از برهوتي درآوردند كه تنها جمود فكري و ويراني فرهنگي و از هم پاشيدگي اجتماعي در پيش چشمانشان ظاهر شد.

كولاكوفسكي به سال ۱۹۲۷ ميلادي در شهر «رادوم» در مركز لهستان كنوني متولد شد. دوازده ساله بود كه كشورش را نيروهاي ارتش هيتلري و ارتش سرخ استالين از دو سو مورد تهاجم قرار دادند و بين خود تقسيم كردند. پدرش را پليس مخفي هيتلر (گشتاپو) دستگير كرد و به قتل رساند. كولاكوفسكي بيست ساله، پس از جنگ جهاني دوم،  به عضويت حزب كمونيست لهستان درآمد و در دانشگاه «لوچ» به تحصيل در رشته هاي فلسفه و روزنامه نگاري پرداخت. بديهي است كه در دوران اوج استالينيسم، تحصيل فلسفه در واقع به معناي فراگيري «علم ماركسيسم» و ضديت با انديشه ليبراليسم بود و روزنامه نگاري نيز جز آموزش و آماده سازي دانشجويان جوان براي تهييج و تحريك توده ها مفهومي نمي توانست داشته باشد. اما از سوي ديگر عداوت آشكار ايدئولوژي ماركسيسم با دين و مخالفت نظام كمونيستي با مسيحيت و كليسا، كولاكوفسكي را بر آن داشت تا با مطالعات گسترده و همه جانبه در الهيات مسيحي، تاريخ كليسا، فلسفه قرون وسطي و جنبش اصلاح طلبي ديني در كليساي عيسوي، خود را آماده مبارزه عليه «نماد ارتجاع» سازد. براي او تكرار اين شعار ماركس كه «دين افيون توده هاست» كافي نبود و درصدد بود كه به گونه اي بنيادين، دين را به چالش بطلبد. طرفه آنكه او از اين طريق، افزون بر تأمل و تعمق در كتاب مقدس مسيحيان، ناگزير با شخصيت و آثار و افكار كساني چون توماس داكن (آكوئيناس)، ارِاسموس رُتردامي، مارتين لوتر و باروخ اسپينوزا نيز آشنا شد.


او پس از پايان تحصيلات دانشگاهي، بين سال هاي ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۸ ميلادي، به تدريس در رشته فلسفه تاريخ در دانشگاه ورشو مشغول شد. كولاكوفسكي تا اواخر دهه ۵۰ ميلادي يكي از نظريه پردازان و مدافعان سرسخت ماركسيسم و در زمره روشنفكران طرفدار نظام حاكم در كشورهاي اروپاي شرقي بود. او را شايد بتوان تا سال ۱۹۶۱ ميلادي فيلسوفي ماركسيست مشرب ناميد. مبارزه عليه عقايد خشك كليساي كاتوليك باعث شده بود كه جزم انديشي نهفته در ايدئولوژي به ظاهر مترقي ماركسيسم از چشم او پنهان بماند. كولاكوفسكي كه از سال ها پيش تحت تأثير سخنراني خروشچف در كنگره بيستم حزب كمونيست روسيه قرار داشت، رفته رفته نه تنها توانست خود را از وسوسه توتاليتاريسم برهاند، بلكه به مطالعات و تحقيقات دامنه داري در زمينه هاي گوناگون دست زد و در اولين قدم با استفاده از بورس تحصيلي، به مدت يك سال در هلند به بررسي همه جانبه افكار و  آثار باروخ اسپينوزا پرداخت و از آن زمان بود كه در محافل دانشگاهي به «شاگرد اسپينوزا» معروف گشت.

كولاكوفسكي در سال ۱۹۶۶ به جرم دفاع از آزادي بيان و انتقاد علني از كمونيسم از حزب اخراج شد و پس از چندي در پي سياست «كمونيستي كردن دانشگاه ها» كه بر اساس آن منتقدان و معترضان نظام، از كار بركنار و «پاكسازي» مي شدند، او نيز از تدريس در دانشگاه محروم گرديد و كرسي درس فلسفه تاريخ از او گرفته شد. با تشديد فشارهاي رواني و افزايش تضييق عليه او سرانجام در سال ۱۹۶۸ ميلادي به ناچار لهستان را ترك گفت و به كانادا رفت و در دانشگاه مگ گيل مونترال به تدريس مشغول شد. در سال ۱۹۷۰ ميلادي پس از مرگ تئودور آدورنو، فيلسوف شهير آلماني و يكي از بنيانگذاران «مكتب فرانكفورت»، قرار بود كه كولاكوفسكي به پيشنهاد يورگن هابرماس به جانشيني آدورنو برگزيده شود و كرسي درس فلسفه در دانشگاه فرانكفورت به وي واگذار گردد؛ ولي در فضاي ماركسيسم زده دانشگاه هاي آلمان در آن دوران، به اين كار اعتراض شد و دليل آن هم كمبود وفاداري وي به خط ماركسيسم اعلام شد. او در سه دهه گذشته در دانشگاه هاي مختلف آمريكاي شمالي و اروپا و از آن جمله دانشگاه بركلي در كاليفرنيا، ييل در كانكتيكت، آكسفورد در انگلستان و دانشگاه شيكاگو به تحقيق و تدريس اشتغال داشته است. در دوران اعتصابات و تظاهرات سرتاسري در لهستان كه اضمحلال نظام كمونيستي را در اين كشور به دنبال داشت، مشاور «جنبش همبستگي» و يكي از رهبران فكري اين جنبش به شمار مي آمد. وي در سال ۱۹۷۷ ميلادي موفق به دريافت «جايزه صلح ناشران آلمان» گرديد كه پيش از او نيز به متفكراني چون آلبرت شوايتزر، مارتين بوبر، كارل ياسپرس و ارنست بلوخ اعطا شده بود.

كولاكوفسكي يكي از تحليلگران بنام ماركسيسم است و كتاب «جريان هاي اصلي ماركسيسم: تكوين، توسعه و تباهي ماركسيسم» كه در سه جلد منتشر كرده است يكي از جامع ترين و معتبرترين تحقيقات در اين زمينه به شمار مي آيد. وي در كنار انتقاد از كليساي كاتوليك، از پيگيرترين منتقدان ليبراليسم است و «بي خدايي ظاهري» و عدم اعتماد به زندگي و گسترش نيست انگاري (نهيليسم) را در جوامع غربي، بزرگ ترين خطر براي فرهنگ و تمدن مغرب زمين مي داند. به باور او، قرن بيستم با پيشرفت سريع در علوم طبيعي جديد و گسترش ايدئولوژي ها و مكتب هاي فلسفي منكر خدا آغاز شد و با وقوع دو جنگ جهاني و ديگر فجايع عظيم ادامه يافت و اكنون در آستانه قرن بيست و يكم، جهان با بحران خرد انساني و جست وجو براي يافتن معناي واقعي زندگي، روبه روست. كولاكوفسكي را نمي توان در چارچوب مكتب فلسفي خاصي گنجاند؛ او نه ماركسيست است و نه ضد ماركسيست، نه ايده آليست است و نه ماديگرا، نه وجودگراست و نه ساختگرا. مخالفان نظريه هاي او مي كوشند تا وي را چندگرا و التقاطي و پراكنده گزين معرفي كنند؛ اما چنين نيست. در ميان صد مقاله از متفكران مختلف درباره موضوعي واحد، به آساني مي توان نوشته او را بازشناخت.

ساختمان تفكر او بر سه ستون ماركسيسم، مسيحيت و پوزيتيويسم استوار است كه طبعاً مشرب اصالت وجود (اگزيستانسياليسم) نيز در بناي اين ساختمان بي تاثير نبوده است. اگر چنين باشد، شايد بتوان گفت كه او در آغاز تفكر فلسفي خود، روح انتقادي را از ماركسيسم به عاريت گرفت: از آنجا كه «ماركس جوان» بيش از همه در مركز توجه و علاقه كولاكوفسكي جوان قرار داشت، او پاسخ پرسش هاي خود درباره انسان و درباره معنا و مقصود زندگي را در اين محدوده تنگ جست وجو مي كرد. گذشته از اين مي دانيم كه تقريباً در تمام طول قرن بيستم و به ويژه در ميان روشنفكران لائيك و غير مذهبي، اين تصور ريشه دوانده بود كه آزادي و عدالت اجتماعي و همبستگي، ارزش هايي منبعث از ايدئولوژي ماركسيسم اند. شايد علت اين برداشت را بتوان چنين خلاصه كرد: در نوشته هاي اوليه ماركس، اين انسان بود كه مي توانست و مي بايست جهان را تغيير دهد و تاريخ را بسازد و نه فقط مهره اي در ماشين عظيم تاريخ كه خواهي نخواهي مسير حركتش بر طبق قانون از پيش تعيين شده بود. «ماركس جوان» طرفدار زندگي، نه تنها در تضاد ديالكتيكي ابطال ناپذيري با «ماركس پير» طرفدار تاريخ قرار داشت، بلكه در تقابل با سوسياليسمي نيز بود كه در روسيه شوروي و ديگر كشورهاي بلوك شرق كاربردي علمي داشت. كولاكوفسكي بعدها نيز كه بدون هيچ گذشت و ملاحظه، از ريشه هاي ماركسيستي استالينيسم پرده برداشت و نشان داد كه الغاي «از خود بيگانگي» خطايي اصولي در بنياد تفكر ماركس درباره انسان و امكانات او بوده است، ماركسيسم را يكسره باطل ندانست و آن را در تاريخ تفكر فلسفي ميان كانت و نيچه قرار داد؛ همچون نيوتن كه جايگاهش در علوم طبيعي ميان گاليله و اينشتين است.و اما كتاب «جريان هاي اصلي ماركسيسم: تكوين، توسعه و تباهي ماركسيسم»، وداع آخرين او با «پدري» بود كه به رغم شناخت و درك بسياري از پديده ها، عشق را كم داشت؛ عشق به حقيقت و دليري در اعتراف به خطا.

در كنار نقد ماركسيسم، بي گمان تحليل كولاكوفسكي از سوسياليسمي كه بيش از هفتاد سال در اتحاد جماهير شوروي و ديگر كشورهاي كمونيستي، واقعاً موجود بود و مقدرات ملت هاي اين سرزمين ها را در دست داشت، از اهميت بسياري برخوردار است. به باور او سرنوشت كمونيسم در اين كشورها با شكست ايدئولوژيكي تعيين شد. در واقع با فروپاشي كمونيسم، نادرستي تمام پيشگويي هاي ماركس در مورد توسعه اقتصادي و تحول سياسي به اثبات رسيد. فلسفه ماركسيستي بر اين اعتقاد خيالپردازانه استوار بود كه ما _ يا بهتر گفته باشيم، عالمان و دانايان جامعه _ مي دانند كه فرق ميان انسان اصيل (يا ماهيت انسان) با انساني كه ما از راه تجربه مي شناسيم، چيست. و مي دانند كه روشي يافت مي شود كه با آن مي توان بين انسان تجربي و ماهيت انسان وحدت ايجاد كرد؛ به طوري كه شعار «آنچنان شو كه هستي!» عملاً متحقق شود. انجام اين وظيفه را تقدير تاريخي بايد به عهده مي گرفت. در دنياي اين واقعيت نامرئي كه البته واقعي تر از تمام واقعيت هاي تجربي و مشهود است، طبعاً همه انسان ها همانند و همسان و همطراز خواهند بود و به جاي آنكه منافع و خواسته ها و نيازهاي آنان در تقابل با هم قرار داشته باشد، با هم هماهنگي و همبستگي و سازگاري دارد و از آنجا كه هر فردي به اختيار و آزادانه چنين مي انگارد كه منافع و آرمان و نياز و خواست او با كليت اجتماع يكسان و منطبق است، تمام اختلافات نيز به خودي خود از ميان مي رود.

كولاكوفسكي خود شاهد ابطال اين نظريه بود و عملاً ديد كه تلاش در راه توليد «انسان نوين سوسياليستي» با جمود فكري و ويراني فرهنگي و از هم پاشيدگي اجتماعي همراه بود. نظام كمونيستي نه قادر بود جامعه مدني را از بن بركند و نه توانست تمام اشكال گوناگون مناسبات اجتماعي را دولتي كند. تا زماني كه زور صرف براي مطيع و فرمانبردار ساختن انسان ها كفايت مي كرد، قدرت كمابيش يكه تاز و مطلق كمونيسم، قادر به حفظ ثبات ظاهري نظام بود. اما درماندگي رژيم آنجا مشخص و آشكار مي شد كه براي دفاع از كل نظام، بيهوده مي كوشيد تا تحرك لازم و انگيزه واقعي را درون انسان ها پديد آورد. در لحظات بحراني و در مواقع بروز خطرهاي جدي و بزرگ، و زماني كه نظام به ابتكار عمل و پيشقدمي يكايك افراد محتاج بود، نه پشتوانه اي نزد مردم داشت و نه در ميانشان پشتيباني مي يافت. نظام كمونيستي در جباريت و قدرقدرتي وهم آميز خود آسيب پذير بود. جز دولت و جز شكل و شيوه زندگي تحميلي دولتي، تقريباً هيچ چيز ديگري يافت نمي شد؛ نه اعتقاد ايدئولوژيكي واقعي، نه اتحاديه هاي صنفي، نه كليسايي، نه مطبوعات آزاد و رسانه ها و وسايل ارتباط جمعي كه با آن بتوان منافع و علائق شخصي و ويژه خود را بيان كرد و نه سازماندهي و آرايش خودجوش و زنده اجتماعي.


باري، تاريخ كمونيسم به ما نشان داد كه مرزهاي تغييرپذيري انسان ها محدود است و وراي اين مرزها نمي توان انسان ها را ديگرگونه و مبدل كرد و ديگر آنكه به راستي چيزي مثل ذات و طبيعت انساني وجود دارد. افزون بر اين تاريخ كمونيسم به ما  آموخت كه نظام هاي ايدئولوژيكي، خواه در جامه طبقاتي، خواه در لباس نظامي _ نژادي و خواه در رداي مذهبي، به هر نام با هر عنوان، محكوم به شكست اند.

كولاكوفسكي در آثارش كوشيده است تا تاريخ تفكر فلسفي را از ديدگاه هاي مختلف نظاره و بررسي كند؛ و پشتيبان او در اين راه مطالعات و تحقيقات گسترده اي است كه در زمينه هاي گوناگون انجام داده است؛ فلسفه يوناني، فلسفه قرون وسطي، دين پژوهي، الهيات مسيحي، عرفان، اسطوره شناسي، عصر روشنگري، مباحث فلسفي معاصر چون اومانيسم، ماركسيسم، سكولاريسم و مدرنيسم؛ و همچنين نقد و بررسي آثار و افكار انديشمنداني چون اراسموس رتردامي، باروخ اسپينوزا، امانوئل كانت، كارل ماركس و هانري برگسون. شايد به جرأت بتوان گفت كه يكي از عميق ترين زندگينامه هاي هانري برگسون به قلم كولاكوفسكي نوشته شده است. شفافيت و روشني انديشه هاي او، آثارش را از پيچيدگي هاي متداول در متون فلسفي بركنار داشته است؛ گرچه روش استدلالي و سبك نوشته هاي او، و نيز طنز گزنده و تعريض و كنايه هاي نيشدارش، چنان است كه خواننده ناآشنا با آثار او در نگاه اول تصور مي كند كه نويسنده دچار نقيضه گويي شده است. سبك نوشته هاي او يادآور آثار اخلاقگرايان فرانسوي است. كولاكوفسكي در عصري كه فلسفه، خشك و بي حاصل و علم زده شده است، بازگشت به منشاء فلسفه و زبان فلسفي را توصيه مي كند. او انديشمندي است كه نيكويي را بدون گذشت، تهور را بدون تعصب، بصيرت را بدون يأس و اميدواري را بدون چشم بستن بر روي واقعيت ها مي خواهد.

كولاكوفسكي به زبان هاي لهستاني و آلماني و انگليسي مي نويسد. از ميان آثار او كه به زبان هاي مختلف ترجمه و انتشار يافته، چند كتاب را كه به زبان آلماني منتشر شده است نام مي برم: «مسيحيت بدون كليسا»، «دم و ديو (نفس رحماني و نفس اماره) در سنت عيسوي»، «فعليت اسطوره»، «ماركسيسم؛ خيال و ضدخيال»، «گفت وگو با شيطان»، «زندگي به رغم تاريخ»، «انسان؛ بي بديل و بيچاره»، «جريان هاي اصلي ماركسيسم: تكوين، توسعه و تباهي ماركسيسم» (در سه جلد)، «كليد بهشت»، «روح انقلابي»، «خداي نزديك، خداي دور»، «فلسفه اثبات گرايي»، «در جست وجوي يقين گمشده»، «هنري برگسون؛ فيلسوف شاعر» و «تجدد (مدرنيته) در معرض اتهام».

نمونه اي از مقاله هاي فرهنگي و جستارهاي فلسفي كولاكوفسكي را من چند سال پيش از اين براي نخستين بار به زبان فارسي ترجمه كردم كه يكي در مجله پر چاپ آمريكا منتشر شد (گناه عيني. ماهنامه پر. سال سوم، شماره ۴ (۲۸)، ارديبهشت ماه ۱۳۶۷) و ديگري در نشريه كيان به چاپ رسيد (فروپاشي كمونيستم و علل فلسفي آن. نشريه كيان. سال ششم، شماره ۳۷، خرداد و تير ۱۳۷۶. در سال هاي اخير نيز يكي دو كتاب از او به كوشش روشن وزيري در ايران ترجمه و منتشر شده است
.

012531.jpg

رابرت رويال - ترجمه علي ملائكه:رابرت رويال در اين نوشته ضمن مروري بر كتاب «مدرنيته در محاكمه اي بي پايان» (۱۹۹۰) اثر لشك كولاكوفسكي، ما را با مهم ترين مضامين افكار او آشنا مي كند. رويال رئيس «موسسه ايمان و خرد» در واشنگتن است.

هر كسي اظهار مي كند كه از مدرنيته ناراضي است، موضعي كه به طور شاخص مدرن است. همگي ما گرفتار دغدغه ترديد ميان جذابيت ها و دستاوردهاي مدرنيته از يك طرف و تهي بودن عميق و حتي ريشه اي مدرنيته از طرف ديگر هستيم. به نظر مي رسد كه مدرنيته، هر چه كه باشد، در حال گذاري مداوم به چيزي ديگر است. «ماتيو آرنولد» براي اولين بار و به بهترين شكل موقعيت ما را اين گونه به قالب مفهوم درآورد: «سرگردان ميان دو دنيا، يكي مرده / ديگري ناتوان در زاده شدن.»راهنماهاي خوب براي درنورديدن اين وضعيت نادر بوده اند _ گروهي بيش از حد مطمئن به خود در يك جانب و گروهي بيش از حد مردد در جانب ديگر. بنابراين عطف توجه دوباره به كتاب «مدرنيته در محاكمه اي بي پايان» دلپذير و نيروبخش است. اينكه چرا اين كتاب قدرتمند، باوقار و به زيبايي نوشته شده، در هنگام چاپ اولش توجه زيادي را به خود جلب نكرد يك راز باقي مي ماند. شايد اين ناديده گرفتن ناشي از هوشمندي آشتي جويانه آن باشد كه به آساني قابل تقليل به هيچ برنامه حزبي سياسي يا مذهبي نيست. كولاكوفسكي اين كتاب را به صورت مجموعه اي از «مواعظ نيمه فلسفي» توصيف مي كند كه تنگناهاي در حال حاضر غيرقابل حل را كاوش مي كند و حاكي از «اعتدال در انسجام» است. اما كتاب چيزهاي بسيار بيشتري از اينها را در بردارد.

تقليل دادن بحث چندوجهي كولاكوفسكي به چند نكته ساده در حكم به سخره گرفتن  آن است. اما آنقدرها هم تقليل گرايانه نيست اگر بگوييم كه از نظر او چه عدم يقين ما و چه كاميابي ما بيانگر دليل از اصل مسيحي بودن تمدن غربي است. كولاكوفسكي جريان هاي روشنگري در غرب را كه به سرعت به اين باور مي رسند كه برخي از حقايق بي هيچ ترديدي ثابت شده اند تقبيح مي كند. به خاطر همين نخوت ها بوده است كه به وجود آمدن استالينيسم، نازيسم، مائوئيسم و ساير «فرقه هاي فناتيك» اجتناب ناپذير شد. هستند روشنفكران مدرن مشهور بسياري كه گرفتار بنيادگرايي هاي بي رحمانه اي شده اند كه بيانگر تفرعن آنها نسبت به مردم عادي و نياز متعاقب آنها به همانندسازي مطلق با ستمديدگان است تا وجود خودشان را توجيه كنند.يك رويكرد متفاوت اين است كه «عدم قطعيت، ناكامل بودن و هويت نامتعين» جهانمان را به صورت مشاركتي مسيحي در دركمان از خودمان در نظر بگيريم كه به جاي غلبه كردن بر آن، بايد آن را پذيرفت. جدا از اين حالت نامستقر، سنت مذهبي در بهترين حالت براي ما انگيزه اي براي بهتر دانستن و عمل كردن فراهم مي كند و نيز اين شناخت  را كه در اين زندگي، كامل بودن غيرقابل دستيابي است. اين تنش ناراحت كننده است. زيرا «مسيحيت مداوماً مي كوشد به تعادلي پايدار برسد كه قابل دستيابي نيست»، اما اگر ما چيزي در اين قرن خونين آموخته باشيم اين است كه هيچ جايگزين مناسبي براي اين كوشش مداوم وجود ندارد.

[...]شاخص نظرات كولاكوفسكي اين است كه او يك عدم قطعيت سالم را تهديدي براي تمام حقايق تلقي نمي كند. او در جستاري اين پرسش را به ميان مي آورد كه چرا ما به كانت نياز داريم؟ پاسخ او اين است كه ما تلاش بسيار زياد براي خودكشي اخلاقي مبدل را به نام چندگانگي فرهنگي و ساير انسانيت هاي دروغين از سوي روشنفكران غربي ديده ايم. تنها يك برداشت جهانشمول مانند عقيده كانت از هسته مقدس فرد، حال هر چه كه از نظر ما شالوده فلسفي موضع او باشد، مي تواند ما را از دليل تراشي عقلاني براي بردگي و بدتر از آن باز دارد. كولاكوفسكي تعلق خاطري به سوسياليسم ندارد، اما مي گويد كه سوسياليسم تنها با پذيرش نظراتي مانند ديدگاه هاي كانت قابل اجرا است.من معتقدم، گرچه ممكن است تنها يك پيش داوري شخصي باشد، كه كانون بحث كولاكوفسكي در فصل «آيا مي توان از دست شيطان نجات يافت؟» است. اين عنوان معناهايي دوگانه را شامل مي  شود. به نظر كولاكوفسكي ما نياز داريم كه به ياد داشته باشيم «شيطان» موجوديتي واقعي است، تا از دست كم گرفتن شر و افتادن به ورطه يك پلاگيانيسم ناكارآمد اجتناب كنيم. خطر اين ديدگاه راست آئين اين است كه ممكن است تصور كنيم مي توانيم هر كاري را بر ضد شر انجام دهيم يا توانايي هيچ كاري را نداريم. اما نكته جالب تر اين است كه كولاكوفسكي اين فرض را مطرح مي كند كه آيا مي توان به معنايي الهياتي از «شيطان» رهايي يافت و اگر اين گونه است، ما با درك خود از دنيا چه مي توانيم بكنيم. اگر نهايتاً شر دگرديسي خواهد يافت، ما در معرض خطر نسبي كردن شر حتي هنگامي كه شر پديدار مي شود قرار مي گيريم. «پديدارشناسي روح» هگل و «پديدار انسان» تيار دوشاردن تنها دو نمونه از خطراتي هستند كه در اين مسير نهفته است
.

اما اين خطرات داراي تناسب نيستند. او به ويژگي مهم جهان اشاره مي كند: «اين حقيقت كه چه تائيد و چه انكار مفهوم گناه آغازين به صورت نيروي ويرانگر نيرومندي در تاريخ ما ظاهر شده است، يكي از دلايل گواهي دهنده به نفع گناه آغازين است. به عبارت ديگر ما با موقعيتي غريب روبه رو هستيم كه در آن پيامدهاي مصيبت بار تاكيد بر هر يك از اين دو نظريه ناسازگار يكي از آنها را ثابت مي كند و بر ضد نظريه رقيب گواهي مي دهد.»با اين وجود اين حضور ظاهراً غير قابل انكار گناه آغازين ما را در درماندگي كامل باقي نمي گذارد. در حقيقت اين وضع دو منفعت دارد: اول آنكه انگيزه هاي اتوپيايي را نفي مي كند و دوم آنكه به نحوي متناقض همچنين ما را تشويق مي كند كه به دنبال غلبه كردن بر اشتباهات و محدوديت هايمان باشيم؛ در چارچوب دركي كلي ما نبايد همه چيزهاي روي زمين را تا زمان «رستاخيز دوباره» [مسيح] آشتي دهيم. شك و عدم يقين به شاهدي بر عدم كمال، و نه منبعي براي آن، تغيير شكل مي  يابند.«شيطان» نيز منبع شك است. اما هرجا كه وجود او مورد شناسايي قرار گيرد و پاسخ مسيحي تمام عياري به او داده شود، بازي «شيطان» تغيير مي كند.همين وسوسه هاي اوست كه حقيقت را به ما يادآوري مي كند. مسيحيت در دوران حاضر چه به وسيله انقلابيون و چه به وسيله اصلاحگران اجتماعي به ما توصيه شده است. هر دو گروه ممكن است در مورد اهميت ايمان در اين موقعيت معين حق داشته باشند، اما انديشه مسيحي از مدت ها پيش از آنكه به چنين داوري هايي برسيم ارزشمند بوده است، دقيقاً به اين علت كه ما را از كوچك شمردن يا بزرگ شمردن بي حد شرايطمان باز مي دارد. «بشارت»ها، هم در دوران هاي خوب و هم در دوران هاي بد نازل شده اند.

منبع: First Things 101(March2000)

صفحه اول
دولت
مجلس
سياست
ديپلماسي
خاورميانه
اروپا و آمريكا
آسيا و آفريقا
رسانه
هنر
سينما
ادبيات
انديشه
كتاب
علم