» صفحه اول

» کتاب‌ها

» مقاله‌ها

» نقدها

» ترجمه‌ها

» گفت‌و‌گوها

» سخنرانی‌ها

» گزارش‌ها

» کتابشناسی آثار

 

 

فيلسوفی شوخ و طناز*

 

مجله شهروند امروز 

خسرو ناقد
مارکسيسم بزرگترين خيال‌پردازی قرن بيستم بود. با پايان گرفتن اين خيال‌پردازی، وظيفه‌ای نيز که ايدئولوژی مارکسيسم برای روشنفکران در نظر گرفته بود، پايان گرفت. روشنفکران در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم ميلادی، نه برای تغيير جهان، نه برای رهبری طبقه‌ای خاص، نه برای حکومت کردن و نه برای خدمتگزاری به‌حکومتگران فراخوانده شده‌اند. آنان اکنون فراخوانده شده‌اند تا با حفظ ذخيره‌ی عظيم فرهنگی و فکری بشري، به‌سهم خود بر اين ثروت همگانی بيافزايند و اين مجموعه را به‌نسل‌های آينده واگذار کنند. به‌عبارتی ديگر، وظيفه‌ی آنان تنها زمانی دارای معنا و اهميت می‌شود که به‌رغم تمام جنگ‌ها و اختلاف‌ها و مبارزه‌ها، در سهيم نمودن همه‌ی انسان‌ها در ساختار فکری نسبتاً يکسان سهيم شوند تا تمام اختلافات جهانی و درگيری‌ها و کشمکش‌ها نيز نتواند تداوم کارايی فکر و پيوستگی دستاوردهای فرهنگی و معنوی انسان را نابود کند.
پيش از هر چيز اما اين اصل ساده و بديهی را که "انسان جايزالخطاست"، بايد روشنفکران همواره پيش روی خود داشته باشند و اين سخن ولتر را آويزه گوش کنند که می‌گويد: مدارا و تساهل پيامد ضروری اين بينش است که ما انسان‌ها خطاپذيريم. انسان جايزالخطاست و مدام در معرض خطا قرار دارد. از اين‌رو بگذاريد تا نادانی‌های يکديگر را ببخشاييم. اين اصل شالوده‌ی قانون طبعيت است که در خرد انسان پايه دارد.
آری، دليری می‌خواهد و صداقت و تواضع روشنفکرانه تا به‌‌خطاهای خود و به‌خطاپذيری و نادانی خود آگاه بود و به‌آن اذعان داشت. لِشِک كولاكوفسكي (Leszek Kolakowski)، متفکر و متکلم لهستانی چنين شجاعت و صداقتی را از خود نشان داده است و نه تنها بر خطاپذيری خود تأکيد دارد و پيامد‌های ناخوشايند و ناگوار آن را نيز پذيرا شده، بلکه کوشيده است تا فرايند شکل‌گيری اين خطای تاريخی را نيز ترسيم کند و در اختيار ما قرار دهد. او در دورانی پُرتلاطم و زمانی که هنوز بسياری از روشنفکران، شيفته‌ی ايدئولوژی‌های مختلف بودند، عشق به‌حقيقت و دليري در اعتراف به‌خطا را پيشه‌ی خود ساخت و مسير انديشگی پُر فراز و نشيبی را طی نمود: از عضويت در حزب کمونيسم تا ايستادگی در برابر ايدئولوژی مارکسيسم و از مشارکت در جنبش همبستگی لهستان تا استادی در دانشکده‌ی فلسفه و معارف دينی دانشگاه آکسفورد.
زندگی و حيات فكری لِشِک کولاکوفسکی شباهتی بسيار به‌سرنوشت آن بخشِ بزرگ از روشنفكران جهان در قرن بيستم دارد كه در آغاز با شور و هيجانی توصيف‌ناپذير، مجذوب و مسحور ايدئولوژی‌‌های اتوپيايی و آرمانگرايانه شدند و در جست‌وجوی ناكجاآباد، چنانكه كارل پوپر می‌گويد، "سرمست از رويای عالمی زيبا"، سر از برهوتی درآوردند كه تنها جمود فكری و ويرانی فرهنگی و از هم پاشيدگی اجتماعی در پيش چشمانشان ظاهر شد.
در ميان انديشمندان معاصر اروپايی كه در نيمه دوم قرن بيستم ميلادی كوشيدند تا با آرا و افکار خود بر تفكر فلسفی و حيات اجتماعی مغرب‌زمين تأثيرگذارند، نام لِشِک كولاكوفسكی از جايگاهی خاص برخوردار است. او در گستره بينش فلسفی و انديشه سياسی، در شمار آن دسته از انديشمندان اروپايی قرار دارد كه به‌طور فعال در فرايند تغيير و تحولاتی كه در ايدئولوژی ماركسيسم و نظام كمونيستی به‌وجود آمد، نقشی مهم و كارساز داشته است؛ به‌ويژه در جنبش‌های اصلاح‌طلبانه و اعتراضی كه پس از جنگ جهانی دوم در اروپای شرقی آغاز شد و سرانجام پس از گذشت نزديك به‌نيم قرن، به‌فروپاشی نظام كمونيستی در اين كشورها انجاميد و دگرگونی‌‌های بنيادينی را در جهان پديد آورد كه دامنه تأثيرات و تبعات گوناگون آن هم اكنون از مرزهای جغرافيايی و سياسی سرزمين‌های اروپايی نيز فراتر رفته است.
كولاكوفسكی در سال ۱۹۲۷ ميلادی در شهر "رادوم" در مركز لهستان كنونی متولد شد. دوازده ساله بود كه كشورش را نيروهای ارتش هيتلری و ارتش سرخ استالين از دو سو مورد تهاجم قرار دادند و بين خود تقسيم كردند. پدرش را پليس مخفی هيتلر (گشتاپو) دستگير كرد و به‌قتل رساند.
او پس از جنگ جهانی دوم، زمانی که بيست سال بيش نداشت، به‌عضويت حزب كمونيست لهستان درآمد و در دانشگاه "لوچ" به‌تحصيل در رشته‌های فلسفه و روزنامه‌نگاری پرداخت. بديهی است كه در دوران اوج استالينيسم، تحصيل فلسفه در واقع به‌معنای فراگيری «علم ماركسيسم» و ضديت با انديشه ليبراليسم بود و روزنامه نگاری نيز جز آموزش و آماده سازی دانشجويان جوان برای تهييج و تحريک توده‌ها مفهومی نمی‌توانست داشته باشد.
كولاكوفسكیِِ جوان مصمم بود تا با مطالعات گسترده و همه‌جانبه ‌در الهيات مسيحی، تاريخ كليسا، فلسفه قرون وسطی و نهضت اصلاح‌طلبی دينی در كليسای عيسوی، خود را آماده مبارزه با "نماد ارتجاع" سازد. برای او تكرار اين شعار ماركس كه "دين افيون توده‌هاست" كافی نبود و درصدد بود كه به‌گونه‌ای بنيادين، دين را به‌چالش بطلبد. او از اين طريق، افزون بر تأمل و تعمق در كتاب مقدس مسيحيان، ناگزير با شخصيت و آثار و افكار كسانی چون توماس داكن (آكوئيناس)، ارِاسموس رُتردامی، مارتين لوتر و باروخ اسپينوزا نيز آشنا شد.
پس از پايان تحصيلات دانشگاهی، بين سال‌های ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۸ ميلادی، به‌تدريس در رشته فلسفه تاريخ در دانشگاه ورشو مشغول شد. كولاكوفسكی تا اواخر دهه ۵۰ ميلادی يكی از نظريه‌پردازان و مدافعان سرسخت ماركسيسم و در زمره روشنفكران طرفدار نظام حاكم در كشورهای اروپای شرقی بود. او را شايد بتوان تا سال ۱۹۶۱ ميلادی فيلسوفی ماركسيست‌مشرب ناميد كه جزم‌انديشی نهفته در ايدئولوژی به‌ظاهر مترقی ماركسيسم از چشم او پنهان مانده بود.
كولاكوفسكی كه از سال‌ها پيش تحت تأثير سخنرانی نيکيتا خروشچف در كنگره بيستم حزب كمونيست روسيه قرار داشت، رفته‌رفته نه تنها توانست خود را از وسوسه توتاليتاريسم برهاند، بلكه به‌مطالعات و تحقيقات دامنه‌دار در زمينه‌های گوناگون دست زد و در اولين قدم با استفاده از بورس تحصيلی، به‌مدت يك سال در هلند به‌بررسی همه جانبه افكار و آثار باروخ اسپينوزا پرداخت و از آن زمان بود كه در محافل دانشگاهی به "شاگرد اسپينوزا" شهرت يافت.
در سال ۱۹۶۶ ميلادی به‌جرم دفاع از آزادی بيان و انتقاد علنی از كمونيسم از حزب اخراج شد و پس از چندی در پی سياست "كمونيستی كردن دانشگاه‌ها" كه بر اساس آن منتقدان و معترضان نظام، از كار بركنار و "پاكسازی" می‌شدند، او نيز از تدريس در دانشگاه محروم گرديد و كرسی درس فلسفه تاريخ از او گرفته شد. با تشديد فشارهای روانی و افزايش تضييقات عليه او سرانجام در سال ۱۹۶۸ ميلادی به‌ناچار لهستان را ترك گفت و به‌كانادا رفت و در دانشگاه مک گيل مونترال به‌تدريس مشغول شد. او در چهار دهه گذشته در دانشگاه‌های مختلف کانادا و آمريكای شمالی و اروپا و از آن جمله دانشگاه برکلی در كاليفرنيا، ييل در كانكتيكت، آكسفورد در انگلستان و دانشگاه شيكاگو به‌تحقيق و تدريس اشتغال داشته است.
كولاكوفسكی يكی از تحليلگران بنام ماركسيسم است و كتاب "جريان‌های اصلی ماركسيسم: تكوين، توسعه و تباهی ماركسيسم" كه در سه جلد منتشر كرد، يكی از جامع‌ترين و معتبرترين تحقيقات در اين زمينه به‌شمار می‌آيد. شايد بتوان گفت كه او در آغازِ تفكرِ فلسفی خود، روح انتقادی را از ماركسيسم به‌عاريت گرفت: از آنجا كه "ماركس جوان" بيش از همه در مركز توجه و علاقه كولاكوفسكی جوان قرار داشت، او پاسخ پرسش‌های خود را درباره انسان و درباره معنا و مقصود زندگی، در اين محدوده تنگ جست‌وجو می‌كرد. اما کولاکوفسکی با نگارش كتاب "جريان‌هاي اصلي ماركسيسم: تكوين، توسعه و تباهي ماركسيسم"، با کارل مارکس، "پدرمعنوی خود" وداع کرد، پدری كه به‌رغم شناخت و درك بسياری از پديده‌ها، عشق را كم داشت؛ عشق به‌حقيقت و دليری در اعتراف به‌خطا.
می‌دانيم كه تقريباً در تمام طول قرن بيستم و به‌ويژه در ميان روشنفكران لائيك و غير مذهبی، اين تصور ريشه دوانده بود كه آزادی و عدالت اجتماعی و همبستگی، ارزش‌هايی منبعث از ايدئولوژی ماركسيسم‌اند. شايد علت اين برداشت را بتوان چنين خلاصه كرد: در نوشته‌های اوليه ماركس، اين انسان بود كه می‌توانست و می‌بايست جهان را تغيير دهد و تاريخ را بسازد و فقط مهره‌ای در ماشين عظيم تاريخ نبود كه خواهی نخواهی مسير حركتش بر طبق قانون از پيش تعيين شده بود. "ماركس جوان" طرفدار زندگی، نه تنها در تضاد ديالكتيكی ابطال‌ناپذيری با "ماركس پير" طرفدار تاريخ قرار داشت، بلكه در تقابل با سوسياليسمی نيز بود كه در روسيه شوروی و ديگر كشورهای بلوك شرق كاربرد داشت.
با اين همه بايد در نقد مارکسيسم جانب اعتدال را رعايت کرد و برای مثال به اين نکته اشاره کرد که تصور مارکس از کمونيسم به‌هيچ عنوان گولاک و اردوگاه‌های سيبری را تداعی نمی‌کند. هر چند که ميان نظريه‌های مارکس و سوسياليسم لنينی- استالينی پيوندی وجود دارد که چندان اتفاقی نيست. اما جريان‌های سوسياليستی نيز در ميانه قرن نوزده ميلادی سراغ داريم که جهت‌گيری توتاليتری نداشتند و ما دست کم ايده و نهادهای "دولت رفاه" را مديون آنهائيم. متأسفانه مفهوم "سوسياليسم" را مارکس و بعدها لنين و استالين به‌انحصار خود درآوردند.
در كنار نقد ماركسيسم، بي گمان تحليل كولاكوفسکی از سوسياليسمی كه بيش از هفتاد سال در اتحاد جماهير شوروی و ديگر كشورهای کمونيستی، واقعاً موجود بود و مقدرات ملت‌های اين سرزمين‌ها را در دست داشت، از اهميتی بسيار برخوردار است.
كولاكوفسكی را نمی‌توان در چارچوب مكتب فلسفی خاصی گنجاند؛ او نه ماركسيست است و نه ضد ماركسيست، نه ايده آليست است و نه ماديگرا، نه وجودگراست و نه ساختگرا. مخالفان نظريه‌های او می‌كوشند تا وی را چندگرا و التقاطی و پراكنده‌گزين معرفی كنند؛ اما چنين نيست. در ميان صد مقاله از متفكران مختلف درباره موضوعی واحد، به‌آسانی می‌توان نوشته او را بازشناخت.
وی در كنار انتقاد از كليسای كاتوليك، از پيگيرترين منتقدان ليبراليسم است و "بی‌خدايی ظاهری" و عدم اعتماد به‌زندگی و گسترش نيست‌انگاری (نيهيليسم) را در جوامع غربی، بزرگ‌ترين خطر برای فرهنگ و تمدن مغرب‌زمين می‌داند. به‌باور او، قرن بيستم با پيشرفت سريع در علوم طبيعی جديد و گسترش ايدئولوژی‌ها و مكتب‌های فلسفی منكر خدا آغاز شد و با وقوع دو جنگ جهانی و ديگر فجايع عظيم ادامه يافت و اكنون در آغاز قرن بيست و يكم، جهان با بحران خرد انسانی و جست‌وجو برای يافتن معنای واقعی زندگی، روبه‌روست.
كولاكوفسكی در آثارش كوشيده است تا تاريخ تفكر فلسفی را از ديدگاه‌های مختلف نظاره و بررسی كند. پشتيبان او در اين راه مطالعات و تحقيقات گسترده ای است كه در زمينه‌های گوناگون انجام داده است: فلسفه يونانی، فلسفه قرون وسطی، دين‌پژوهی، الهيات مسيحی، عرفان، اسطوره‌شناسی، عصر روشنگری، مباحث فلسفی معاصر چون اومانيسم، ماركسيسم، سكولاريسم و مدرنيسم؛ و همچنين نقد و بررسی آثار و افكار انديشمندانی چون اراسموس رُتردامی، باروخ اسپينوزا، بلز پاسکال، ايمانوئل كانت، كارل ماركس، ادموند هوسرل و هانری برگسون.
شفافيت انديشه و روشنی نظرات او، آثارش را از پيچيدگي‌های متداول در متون فلسفی بركنار داشته است؛ گرچه روش استدلالی و سبك نوشته‌های او، و نيز طنز گزنده و تعريض و كنايه‌های نيشدارش، چنان است كه خواننده ناآشنا با آثار او در نگاه اول تصور می‌كند كه نويسنده دچار نقيضه‌گويی شده است. شايد بتوان گفت که سبك نوشته‌های او يادآور آثار اخلاق‌گرايان فرانسوی است.
کولاکوفسکی خود را عارف نمی‌داند، ولی معتقد است که تجربه عرفانی، به‌رغم آنکه در همه حال پديده‌ای پيرامونی بود است، بر تاريخ اديانِِ بزرگ تأثيری پايدار و دامنه‌دار داشته است. او به‌اين نکته مهم نيز اشاره می‌کند که تشابهاتی حيرت‌انگيز و باورنکردنی ميان مکاتب عرفانی و عارفان سرزمين‌های و فرهنگ‌های گوناگون می‌توان نشان داد؛ مثلاً ميان مايستر اِکارت آلمانی و شانکارای هندی. کولاکوفسکی عرفان را يکی از صور مهم ولی کم‌پيدای دينداری می‌داند و معتقد است که پيروان اين نوع دينداری به‌خوبی می‌توانند بدون قيود جزم‌انديشانه، زندگی دنيوی و حيات معنوی خود را سامان دهند و رابطه‌ای مستقيم با خدای خود برقرار کنند. ناگفته پيداست که درک و دريافت او از عرفان، پديده‌ای زنده و پوياست که در ميانه‌ی زندگی می‌جوشد و می‌کوشد، و نه آن عرفان دروغين و بی‌روح که با گوشه‌نشينی و عزلت‌گزينی انديشه را به‌فساد و زندگی را به‌تباهی می‌کشاند.
کولاکوفسکی در عصری كه فلسفه، خشك و بی‌حاصل و علم‌زده شده است، بازگشت به‌سرچشمه فلسفه و منشاء زبان فلسفی را توصيه می‌كند. او انديشمندی است كه نيكويی را بدون گذشت، تهور را بدون تعصب، بصيرت را بدون يأس و اميدواری را بدون چشم‌بستن بر روی واقعيت‌ها می‌خواهد. او استادی است سرزنده و بانشاط و فيلسوفی شوخ و طناز که شاگردی و دانش‌آموزی را منزل هميشگی خود می‌داند.


* اين نوشته بخشی کوتاه از پيشگفتاری است که خسرو ناقد بر کتابِ «زندگی به‌رغم تاريخ» نوشته است. اين کتاب که مجموعه‌ای از گفتارها و گفتگوهای لِشِک کولاکوفسکی است، در آينده‌ای نزديک منتشر خواهد شد.

انتشار در: مجله شهروند امروز. شماره  بهمن ماه  ۱۳۸۶. 
 

 

مقاله‌ها

 © 2003-2008 naghed.net

 editor[At]naghed.net