سال اول - شماره ۱۸۸

پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۲۳ ربيع الاول ۱۴۲۵ - ۱۳ مى ۲۰۰۴

سربازان نويسنده
شرق: نمى دانم سياستمداران چه علاقه اى به دنياى ادبيات دارند، اما به هر حال نمى توانند خودشان را از وسوسه نوشتن رمان و داستان دور كنند. انگار كه داستان نويسى مرهمى براى جراحت هاى درونى شان باشد. حالا ظاهراً آقايان سياستمدار اين علاقه شان را به ديگران هم تسرى داده اند و براى ديگران خواب ديده اند. دولت آمريكا به سربازان جنگ عراق وعده اى داده. عده اى از سربازانى را كه قرار بوده به وطن بازگردند، پيش از عزيمت شان در شهر نجف جمع كرده و به آنها وعده داده است كه آنها اين شانس را دارند تا تجربيات جنگى خود را بنويسند تا به هزينه دولت آمريكا چاپ شود. اين برنامه قرار است رسماً از سوى سازمان ملى موقوفات هنرى آمريكا اعلام شود. اين برنامه كه «پروژه بازگشت به خانه» نام دارد مقالات، گزارش، ستون نظم و نثر، خاطرات، نامه ها و خاطرات خصوصى اين سربازان را جمع آورى مى كند و بعد به شكل كتاب تنظيم و روانه كتاب فروشى ها مى كند. اين هم يك جور ادبيات است.
سالى منتشر كرده است
 
انتشارات سالى كه مديريت آن را مهين خديوى بر عهده دارد در روز هاى نمايشگاه آثار متفاوت و متعددى را عرضه كرد. سالى كه بيشتر در زمينه انتشار شعر معاصر فعاليت مى كند، در نمايشگاه امسال علاوه بر شعر، چندين كتاب در حوزه داستان نيز منتشر كرده است. سالى امسال مجموعه داستان «ضمائر» از عليمراد فدايى نيا را منتشر كرد. اين كتاب كه سمت و سويى رمان گونه دارد به دغدغه هاى اين نويسنده قديمى دهه چهل مى پردازد. سالى، همچنين عاشقانه هاى ابونواس اعوازى را با بازسرايى سيدعلى صالحى منتشر كرده كه از مهم ترين كتاب هاى اين نشر محسوب مى شود.

از ديگر كتاب هاى اين نشر مى توان به مجموعه «باغ ملى» كوروش اسدى اشاره كرد كه البته چند ماه قبل از نمايشگاه منتشر شده بود. اسدى در اين كتاب فضا هاى جديدى را تجربه كرده و اين كتاب بعد از مجموعه پوكه باز دومين اثر او محسوب مى شود. «حرمان» از نويسنده فرانسوى (كه نسبى ايرانى دارد) ياسمينارضا ديگر كتاب جديد سالى است كه داوود دهقان آن را ترجمه كرده است. سالى همچنين مجموعه شعر «نت هايى براى بلبل چوبى» را تجديد چاپ كرده اين مجموعه را شمس لنگرودى سروده است. سالى، پابرهنه تا صبح را نيز به چاپ سوم رسانده و در آخر اينكه، مجموعه شعر «زنگوله تنبل» اثر هوشنگ چالنگى نيز توسط اين نشر به چاپ دوم رسيده است. سالى كه ناشرى خصوصى است با اين آثار و چند كتاب ديگر كوشيده تا جريانى را كه آغاز كرده بود، ادامه دهد.
علمى - تخيلى ها موزه مى شوند
شرق: قصه هاى علمى _ تخيلى هميشه يكى از ژانرهاى پرطرفدار و مورد علاقه خوانندگان و نويسندگان بوده است. از قصه هاى ژول ورن گرفته تا داستان هاى علمى _ تخيلى آرتور سى كلارك و حتى كورت ونه گات هميشه اين آثار جزء پرفروش ترين هاى دنياى ادبيات بوده و هست. خيلى ها هم به ارزش اين ژانر پى برده اند - جداى از نويسندگانى كه وسوسه شده اند و بخت خودشان را در اين عرصه آزموده اند _ و تصميم گرفته اند موزه اى از همه نويسندگان و هنرمندان پيشكسوت و معاصر اين عرصه ترتيب بدهند. اين موزه البته در حال ساخت و تكميل است و حامى مالى آن هم يكى از شركاى شركت مايكروسافت و بيل گيتس معروف است. پل آلن به دليل علاقه وافرى كه به اين ژانر دارد حامى مالى اين موزه شده و در ضمن بخشى از مجموعه خصوصى خود را كه از آثار علمى و تخيلى جمع آورى كرده قرار است در اين موزه به نمايش بگذارد. در ضمن پرتره هاى نويسندگان علمى و تخيلى هم يكى از بخش هاى اين موزه است. اين موزه در شهر سياتل آمريكا در حال تكميل شدن است.
دو چشم
 
دو داستان كوتاه مهمان و دو چشم آبى نوشته منيژه زارع و عباس پيروزان در هشتادمين نشست هفته كانون ادبيات ايران با حضور منتقدان، نويسندگان و علاقه مندان به ادبيات داستان نقد و بررسى شد. ابتدا على اكبر تبريزيان درباره داستان دو چشم آبى گفت: خواننده اين داستان درباره جهان ذهنى يك معتاد اطلاعاتى كسب مى كند، هر چند كه اين اطلاعات دقيق نيست و با حقيقت انطباق كامل ندارد، در اين داستان استعاره زيبايى درباره پرده همسايه و تصوير دوچشمى كه شخصيت داستان را بر شيشه مى كشد، شكل مى گيرد و اين دو چشم، نقش وجدان او را به عهده مى گيرد. پايان اين داستان تا حدى سرهم بندى شده است.

محمد حسن شهسوارى درباره اين داستان گفت: چون حجم اين داستان و داستان مهمان كوتاه است و مى توان آنها را داستانك (به تعبير جمال ميرصادقى) ناميد، برخى از عناصر داستان مجال كافى براى پرداخت ندارند. پايان اين داستان ها هم ساختى لطيفه گون دارند و نمى توان آنها را دوباره خواند، در داستان دو چشم آبى، صحنه آرايى اهميت ويژه اى يافته است و نويسنده اين عنصر را به خوبى پرورانده است. محمدرضا گودرزى درباره اين داستان گفت: مركزيت اين داستان حول دوچشمى شكل گرفته است كه نشانه مراقبت و پاييدن شخصيت داستان است و مرد در درون خود همواره آن دو چشم را حاضر مى بيند، اگر اين مضمون به اعتياد فرو نمى كاهد و كلاً به اضطراب از تحت نظارت بودن انسان ختم مى شد، مضمونش عميق تر مى بود. حسن شهسوارى درباره داستان مهمان گفت: پايان بندى اين داستان هم قسمت مهم آن است چرا كه شخصيت اصلى، انتها تحول مى يابد.

از آنجا كه در داستان هايى با اين ساختار نمى توان بر فلاش بك تكيه كرد داستان راحت و روان روايت نمى شود. گودرزى درباره اين داستان گفت: چون زن اين داستان، سرنوشت تحميل شده بر خود را برنمى تابد و طغيان مى كند، در آن شخصيت، تشخص بيشترى از مكان يافته است. البته در اين داستان هم بهتر مى بود تنها به مسئله اعتياد تكيه نمى شد و فقر و جهل مورد توجه بيشترى قرار مى گرفت. تبريزيان درباره داستان مهمان گفت: محور اين داستان اخلاق است و در آن تاثير اعتياد بر اخلاق اشاره شده است. در اين داستان، زن است كه به مسائل اخلاقى توجه بيشترى دارد و به خاطر حرمت ارزش هاى انسانى به دفاع از خود برمى خيزد.در فواصل برنامه چند تن از منتقدان حاضر در جلسه، آراى خود را درباره داستان ها و نقد هاى ارائه شده بيان كردند.

داستايوفسكى در صدر

شرق: هر سال در هفته ملى كتاب آمريكا برنامه اى با عنوان «چه كسى چه چيزى مى خواند؟» از همه مشاهير حوزه سياست، ادبيات، فرهنگ، سينما و... دعوت مى شود تا در يك نظرخواهى شركت كنند و اعلام كنند كه به چه كتابى علاقه دارند و آن را مى خوانند. از جمله كسانى كه در اين نظرخواهى شركت كرده اند تونى موريسون، برنده جايزه نوبل و پوليتزر است و موريسون از «برادران كارامازوف» فئودور داستايوفسكى نام برده و مجموع كارهاى ترومن كاپوت. لارا بوش همسر جورج بوش رئيس جمهور آمريكا نيز از كتاب «برادران كارامازوف»، «محبوب» تونى موريسون و كتابى از ترومن كاپوت و ويلاكاتر نام برده است. بيلى كالينز، ملك الشعراى سابق آمريكا، نيز از پيت دكستر كتابى با عنوان «قطار» انتخاب كرده.

برگ هايى در باد
در غياب شعر
027357.jpg

              خسرو ناقد

چه كسى در آغاز
رشته هاى عشق را گسست 
و از آنها طناب دار بافت؟


«هولدرلين»

• برگ اول 
برايم كاغذ آوردند و قلم؛ صد برگ كاغذ و يك مداد. دو سال است تقاضاى قلم و كاغذ مى كنم و سرانجام امروز كه اولين روز از هزاره جديد است برايم قلم و كاغذ آورده اند. چرا امروز؟ نمى دانم. به گمانم خودشان هم نمى دانند كه چرا. اما از صبح تا حال كه ساعتى از نيم شب مى گذرد، اينجا نشسته ام و فكر مى كنم چه بنويسم. راستى چه مى خواستم بنويسم كه اين همه خواهش و تمنا كردم كه قلم و كاغذ در اختيارم بگذارند؟ مگر در اين دو سال تب نوشتن تمام وجودم را فرا نگرفته بود؟ مگر اين تب گاه چنان شدت نمى گرفت كه با ناخن مى كوشيدم تا افكارم را روى ديوار حك كنم و اندكى از فشار آنها بر گيجگاهم بكاهم؟ حال چه شده كه ساعت ها قلم در دستم است و كلمه اى روى كاغذ نياورده ام. شايد بايد احساسى در وجود آدمى پديد آيد تا محرك و انگيزه اى باشد براى نوشتن. حال اين احساس هر چه مى خواهد باشد؛ عشق، اشتياق، اندوه، ترس، تنفر، رنج، خشم، ترحم و يا احساس درماندگى و ضعف كه گاه با قهر و غضب همراه است.

در اين دو سال و در ابتدا كه مرا به اينجا آوردند آن احساس ترس عجيب كه گه گاه به سراغم مى آيد، باز زير پوستم افتاد و مرا آزار مى داد. نمى دانم ترس از حالت چهره آدم هايى بود كه در اطرافم پرسه مى زدند و با حركات و رفتارشان خواسته يا ناخواسته در من رعب و وحشت ايجاد مى كردند و يا هراس از اينكه مبادا در اين حصار به دست فراموشى سپرده شوم و همه به سادگى پس از مدتى وجودم را بتوانند انكار كنند. روزهاى متوالى تلاش كردم تا بر احساس ترسم غلبه كنم، يا دست كم علت آن را كشف كنم. در هر حال، هر چه بود ترس از مرگ نبود. بعد رفته رفته اين احساس به بيزارى و تنفر از چيزى نامعلوم تبديل شد. گر چه قيافه آدم هايى كه مدام مرا زير نظر داشتند در من ايجاد ترس مى كرد، ولى هيچ احساس تنفرى نسبت به آنان نداشتم.

نمى دانم چرا، ولى وقتى نگاه هايمان اتفاقى به هم مى افتاد، چشم هايشان حالتى داشت كه احساس ترحم مرا برمى انگيخت و دلم مى خواست دست روى شانه هاشان بگذارم و بپرسم: «آقا مادر شما در قيد حيات است؟ امروز صبح پيش از آنكه به اينجا بياييد، خواهر كوچكتان را به مدرسه رسانديد؟ تعطيلات سال نو را در منزل مى مانيد يا به زيارت مى رويد؟ راستى از اينكه احساس مى كنيد كسى از شما مى ترسد، احساس غرور و قدرت مى كنيد؟» بعد مثل اينكه اين پرسش ها در ذهن من فرياد شده و بر زبانم جارى شده باشد، مى ديدم كه براى اجتناب از پاسخ، وحشت زده و با شتاب نگاهشان را از من مى دزديدند تا مبادا جواب پرسش هايم را از حالت چهره و چشم هايشان بخوانم.

چند ماه بعد حسرت روزگار گذشته مرا چنان اندوهناك ساخت كه روز و شب با بغض در گلو ساعت ها به سقف اتاق خيره مى شدم و بى اختيار مى گريستم. عجيب آنكه اندوهناكى من كه با احساس ترحم جويى همراه بود، به تدريج احساس عشقى عميق نسبت به زندگى در درون من آفريد. ديگر احساس ضعف و ناتوانى نداشتم. مى دانستم كه با خاطرات گذشته زنده ام، ولى تفاوت ديروز و امروز و فردا را حس نمى كردم. كمتر به وضع امروزم مى انديشيدم. رشته خيال و خاطرات گذشته را ر ها نمى كردم. چون وقتى مى كوشيدم تا به علل اين دگرگونى هاى احساسى پى برم و براى هر يك دليلى منطقى بيابم، ترسى غريب وجودم را دربرمى گرفت و لرزه بر اندامم مى افتاد. نمى دانم كه هراس از جنون بود يا ترس از تنهايى. شايد هم بيمناك از اينكه مبادا مرگ به سراغم نيايد و تا ابد ناگزير در برزخ ترس از تنهايى و عشق به زندگى بمانم.

ولى حالا ديگر هيچ احساسى ندارم. فقط خسته ام. در اين دو سال به اندازه بيست سال پير شده ام. نكند كه بيست سال اينجا هستم و تصور مى كنم كه دو سال است؟ اگر چنين باشد پس نه پنجاه سال كه هفتاد سال از عمرم مى گذرد و اين قلم و كاغذها را هم به من داده اند كه وصيتنامه ام را بنويسم. اما چه وصيتنامه اى؟ من چيزى ندارم كه كسى به ارث برد؛ كسى را ندارم. اصلاً نمى دانم كه خودم وجود خارجى دارم يا فقط در خيال خودم وجود دارم. تنها چيزى كه وجودم را مى تواند به اثبات برساند، خوابى است كه از دوران نوجوانى در يادم مانده است. اگر اين خواب نبود و اگر ياد اين خواب در خاطرم نمانده بود، مطمئن بودم كه وجود ندارم و خيالى بيش نيستم؛ و شايد شبحى و يا روحى سرگردان كه در تمام اين سال ها در جست وجوى كالبدى بوده است تا در آن منزل كند. اما من اين رؤيا را كه وجودم را اثبات مى كند، خوب به ياد دارم
.

• برگ دوم 
در رختخوابم دراز كشيده ام؛ در گوشه اتاقى كوچك كه به اندازه لانه يك خرگوش است. صورتم را با لحاف پوشانده ام تا فرياد بى صدايم را كسى نشنود. پلك هاى چشمانِ بسته ام را چنان به هم مى فشارم كه گويى اگر چشم باز كنم هيولايى هولناك در برابرم ايستاده و چشم در چشم من انداخته است. نه، هيولايى وجود ندارد؛ ولى مى دانم به محض آنكه چشمانم را باز كنم هيولايى به وجود خواهد آمد. با اين همه چشم هايم را باز مى كنم. سقف اتاق همراه با چشم هايم باز مى شود و هر لحظه احتمال مى رود كه دست هاى هيولايى از بالا مرا از رختخوابم بيرون بكشد و با فشار دادن گلويم مرا خفه كند. اما هيچ اتفاقى نمى افتد. كمى آرام مى گيرم و به تاريكى اطرافم خيره مى شوم. سقف اتاق به كنار رفته است و من مى توانم ستاره ها را ببينم. ستاره ها به اين سو و آن سو مى جهند. مثل اينكه مى رقصند و به من مى خندند. حدقه چشم هايم را تا حد ممكن باز مى كنم تا مبادا از خواب بيدار شوم.

سعى مى كنم كه جزئيات خوابم را به خاطر بسپارم. مى دانم كه اين خواب برايم حياتى است. سرنوشتم با اين خواب رقم خواهد خورد. بودن و نبودنم به اين خواب بسته است. احساس مى كنم كه اين خواب براى من پيامى در بر دارد، يا حداقل مى خواهد چيز مهمى را با من در ميان گذارد. اما چه چيز؟ براى لحظه اى نمى دانم كه خواب مى بينم يا مى انديشم؟ نمى دانم انديشه هايم انديشه هاى خوابم است يا انديشيدنم ادامه خوابم؟ آيا خواب ديدن هم نوعى انديشيدن است؟ مى ترسم كه اين افكار مرا به بيدارى بكشاند و رؤيايم ناتمام بماند. مى ترسم باز از اوج خواب به قهقراى بيدارى سقوط كنم. ميان خواب و بيدارى، خود را به دست رؤياهايم مى سپارم.

چند ساعت از نيمه شب مى گذرد و من هنوز به آسمان چشم دوخته ام. ستاره ها يك به يك خاموش مى شوند. اما خاموشى شان دلبخواه نيست؛ ترتيبى در كارشان است. بعضى نوبت خاموشى شان كه مى رسد چند بار سوسو مى زنند و بعد خاموش مى شوند. مثل اينكه ايستادگى مى كنند. اما بيشترشان هيچ مقاومتى از خود نشان نمى دهند. گويى در انتظار خاموش شدن مى سوزند. ولى همه مى دانند كه بايد خاموش شوند. با اين همه مى كوشند تا با ترتيبى كه به خاموش شدنشان مى دهند، چيزى به من بگويند و روى تخته سياه آسمان چيزى بنويسند. سعى مى كنم كه فاصله ستاره هايى را كه خاموش مى شوند با خطوط به هم وصل كنم و بعد با حروفى كه اين خطوط ايجاد مى كنند، كلمه ها و جمله هايى بسازم. اما جمله ها نامفهومند. شايد به صورت رمزند و اول بايد كليد رمزشان را كشف كنم تا بدانم كه چه مى خواهند بگويند.

در اتاق باز مى شود؛ اما من چشم از ستاره ها برنمى گيرم. يك دو جمله ديگر و من پيام ستاره ها را دريافته ام، پيامى كه قرار است سرنوشت مرا رقم زند، پيامى كه با زندگى من پيوند خورده است. اما با اين ايما و اشاره ها كه نمى شود زندگى كرد. با خيال مى توان زندگى كرد ولى در خيال كه نمى توان زندگى كرد. چه بسا كه كوتاه زمانى بتوان با خيال روزگار گذراند، اما واقعيت زندگى چنان خشن و خشمناك است كه مجالى براى خواب و خيال نمى گذارد. دورانى كه در خواب پا به زمين مى كوبيدم و چون كبوترى سبكبال در آسمان مى پريدم و با دست هايم بال مى زدم تا اوج بگيرم و همه چيز و همه كس را از بالا نگاه كنم، گذشته است. راستى چند سال است كه خواب پرواز نديده ام؟ حالا فقط خواب سقوط مى بينم و صداى اصابت استخوان هايم را بر زمين مى شنوم كه ساعت ها بعد از بيدارى در گوش هايم طنين دارد. نه، با اين رؤياها و كابوس ها راز زندگى من گشوده نمى شود. معماى زندگى من بايد با زندگى كردن حل شود.

سايه كسى كه وارد اتاق شده است روى صورتم مى افتد. به ناچار از ستاره ها چشم مى گردانم. زنى بالاى سرم ايستاده است. مادرم است؟ دستش را به سويم دراز مى كند. دست او را مى گيرم و خودم را بالا مى كشم و در كنارش مى ايستم. با هم از اتاق به بيرون مى رويم. به آسمان نگاه مى كنم. ستاره ها همه خاموش شده اند و خطوطى هم كه من در خيالم ترسيم كرده بودم، همه محو شده اند. چشم كه از آسمان بر مى گيرم، زن هم ناپديد شده است. مادرم بود؟

در ميدان بزرگى ايستاده ام. مه غليظى همه چيز را در بر گرفته است. سنگفرش هاى نمناك زير پاهايم را نمى بينم، آنها را حس مى كنم. همه جا تاريك است. آسمان بى ستاره مانده، ولى خورشيد هنوز بر نيامده است. برمى گردم و از پنجره اتاق به درون مى نگرم. فضاى اتاق پُر از پروانه هاى سفيد رنگ است. از سقف باز اتاق نور خورشيد به درون مى تابد و چشم را مى آزارد. مى ترسم به درون اتاق بروم و تاريكى بيرون را هم با خودم به اتاق ببرم. در تاريكى و مه به طرف نقطه نامعلومى حركت مى كنم. در ظلمتى كه پيرامونم را فرا گرفته هيچ چيزى پيدا نيست. حتى قادر نيستم خودم را ببينم. كف دست هايم را به هم مى سايم تا خودم را حس كنم. كف دست هايم را به هم مى زنم تا سكوت تاريكى را بشكنم. اما صداى ضربه دست هايم را نمى شنوم؛ فقط پژ واك آنها را مى شنوم.

بيشتر به همهمه جمعيتى خشمگين مى ماند تا بازتاب صداى دست هاى من. اين همهمه و هياهو چقدر به من نزديك است! ديگر دست نمى زنم، ولى بازتاب صداى دست هايم را مى شنوم. هر چه اين صداها به من نزديكتر مى شوند، هوا هم روشن تر مى شود و مه غليظ تر. حال ذرات هواى مه آلود را كه رنگ شير دارد و بوى گچ مى دهد در ريه هايم احساس مى كنم. نورى كه هوا را لحظه به لحظه روشن تر مى كند، تابش خورشيد نيست، نور زننده نورافكنى است كه انعكاسش در هواى مه آلود چشم ها را خيره مى كند. يك باره خود را در ميان جمعيتى عظيم مى بينم كه اشعه نورافكن چهره هاشان را محو كرده است. مثل اينكه بى چهره اند؛ فقط مشت هاى گره كردشان را مى توان ديد كه در هوا مى چرخد و فريادشان را مى توان شنيد كه از ميان غبار غليظ مه، به هلال كم رنگ ماه اشاره مى كنند و جمله اى را تكرار مى كنند. با ديدن اين آدم هاى بى چهره، هراسناك مى شوم. ترس و دلهره تمام وجودم را در بر مى گيرد. سعى مى كنم خودم را از جمعيت جدا كنم. بيهوده است. سيل جمعيت مرا با خود مى برد. فريادهايشان نامفهوم است؛ بوى مرگ مى دهد. هراسم از اين است كه مبادا من هم بى چهره شوم. دست به صورتم مى كشم. چشم ها و لب ها و گونه هايم را لمس مى كنم. اندكى آرام مى گيرم. بار ديگر مى كوشم خودم را از جمعيت جدا كنم. تلاشم بيهوده است.


نمى دانم سيل جمعيت تا كجا مرا با خود برده است. مدتى است كه از ميدان خارج شده ايم. به جاده اى رسيده ايم كه در دو طرف آن درخت هايى پر برگ به تماشاى ما ايستاده اند. همهمه باد با خروش جمعيت در هم مى آميزد. نجواى برگ ها در فرياد خشم جمعيت گم مى شود. برگ هايى در باد از شاخه جدا مى شوند. به زمين كه پوشيده از برگ شده است چشم مى دوزم. سعى مى كنم تمام حواسم را به صداى خش خش برگ هاى زير پايم متمركز كنم. احساس مى كنم كه از شدت فريادها اندكى كاسته شده است. همهمه باد فرو نشسته است. سر بلند مى كنم و به اطرافم نگاه مى كنم. چند نفر خود را از جمعيت جدا كرده اند و در كناره جاده ايستاده اند. چهره هاى خود را باز يافته اند! در چهره هاشان اثرى از خشم و خشونت پيدا نيست، ولى ترس در حدقه چشم هايشان خانه كرده است. بدنشان مى لرزد و كف پاهاشان خون آلود است. در چهره هاشان ناباورى و حيرت موج مى زند. هر لحظه به شمارشان افزوده مى شود. روى سرها و شانه هاشان يكى دو برگ سبز نشسته است.

• برگ سوم 
من هرگز از خواب دوران كودكى ام بيدار نشدم. براى من ميان خواب و بيدارى، ميان رؤيا و واقعيت تفاوتى وجود ندارد. مرز ميان ضمير خودآگاه و ناخودآگاه را من هرگز احساس نكردم. بارها مرگ خود را در خواب تجربه كرده ام. خاكسپارى خودم را به چشم ديده ام؛ سوگوارى نزديكانم را. وقتى هم كه فرياد زده ام كه من زنده ام، بى اعتنايى زندگان را ديده ام و گاه لبخندهاى نيشدارشان را. نمى دانم، شايد تجربه مرگ در خواب همانند تجربه مرگ است در بيدارى. آيا مى توان در بيدارى مرگ را در حد تجربه مرگ، تصور كرد؟ مى دانم كه هيچ كس قادر نيست مرگ خودش را تا واپسين لحظه تصور كند. تصور مرگ در بيدارى گرچه چون تجربه مرگ نيست، ولى طعم مرگ را مى دهد و شايد از تجربه مرگ هم دردناك تر باشد. چون تصور مرگ در بيدارى، واقعيت مرگ را دو چندان مى كند. «منِ» در حال احتضار چشم به «منِ» تماشاگر مى دوزد. سستى و سردى بدن خود را و كرختى آرام يكايك اعضاى خود را مى بيند. مى بيند كه لب ها و دهانش خشك شده و از فرط تشنگى گلويش تنگ شده است. مى خواهد كه با زبان لب هايش را تر كند، ولى زبانش مثل يك تكه سنگ به كامش چسبيده است.

مى بيند كه پلك هايش آهسته روى هم مى افتند و او حتى سعى نمى كند كه از بسته شدن چشمهايش جلوگيرى كند. هيچ مقاومتى از خود نشان نمى دهد. با اينكه مى تواند خود را ببيند، مى بيند كه ديگر قادر نيست جهان بيرون خود را ببيند. اما آخرين تصوير جهان بيرون را در درون خود زنده نگاه مى دارد و مى كوشد كه ادامه جهان زندگان را بى وجود خود تصور كند. در ابتدا حس شنوايى اش او را يارى مى دهد. صداى زنگ تلفن را مى شنود و گريه كودك شيرخوار همسايه را. صداى رشد ناخن هاى دستش را مى شنود كه با موسيقى متن فيلم «نوستالژيا» و فرياد بازجوى بند دو زندان در هم آميخته است. از دور صداى خنده هاى ماسترويانى در «چشم هاى سياه» به گوشش مى آيد و صداى پاى ناظم مدرسه روى سنگفرش ها. ولى به تدريج صداها در هم مى پيچند، مبهم و نامفهوم مى شوند و سرانجام به صداى يكنواخت ريزش باران تبديل مى شود كه روى پيكر برهنه اش مى ريزد، در پوستش نفوذ مى كند و در شريان هايش جارى مى شود.

وقتى به قلبش سرازير مى شود، صداى ريختن خون را به جدار ماهيچه هاى قلب خود مى شنود. فشار سنگينى را روى سينه اش احساس مى كند كه بالا و پائين رفتن قفسه سينه را لحظه به لحظه دشوارتر مى كند. خود را نگاه مى كند و مرگ را كه در آستانه در ايستاده و مرا نگاه مى كند. حال همه جا خاموش است و تاريك؛ تنها سردى نفس مرگ را در كنار نرمه گوشم حس مى كنم.در لحظه مرگِ من، «منِ» ديگرِ من، خاموش به تماشاى مرگ خود مى نشيند. ولى تا زمانى كه «منِ» تماشاگر از «منِ» در حال احتضار چشم بر نگرفته است، مرگ جرأت نمى كند مرا با خود ببرد. من زنده ام، چون به تماشاى مرگ خود نشسته ام. ممكن است مرده باشم. ممكن است به خاك هم سپرده شده باشم. شايد پوسيده شده و خاك شده باشم. ولى چون «من» از تصور مرگِ خود دست نكشيده است، هنوز زنده است. تصور مرگ هميشه حالتى را پديد مى آورد كه در آن «من» نه واقعاً مرده است و نه واقعاً زنده. حالتى ميان زندگى و مرگ. حتى امكان دارد كه مرگ از زندگى هم طولانى تر شود. ترسى هم كه تصور مرگ در آدمى پديد مى آورد، بى گمان حاصل همين كشاكش مرگ است با زندگى.

من به ياد ندارم كه لحظه اى از تجربه مرگ ترسيده باشم. ولى از ترس هميشه وحشت و نفرت داشته ام. از همه دردناك تر ترس نامعلومى است كه هميشه در زير پوستم احساس كرده ام. اضطراب و دلهره اى كه وقتى در وجودم رخنه مى كند، مثل آدم هاى مفلوج مرا به گوشه اى پرتاپ مى كند. حالتى كه براى من حتى از ترس از تجربه مرگ هم ترسناكتر است. اولين بار كه سنگينى ترس را روى شانه هايم احساس كرده ام سيزده چهارده ساله بودم. سال دوم دبيرستان را مى گذراندم. پدرم اصرار داشت كه من بايد در بهترين دبيرستان شهر ادامه تحصيل دهم. دوره ابتدايى را در چند دبستان در گوشه و كنار شهر گذرانده بودم. علت جابجايى ها هم اسباب كشى هاى چندسال يك بار ما بود. كمتر پيش مى آمد كه ما در خانه اى بيش از دو سه سال ساكن باشيم. تا اندكى به محيط تازه عادت مى كردم و با بچه هاى محله طرح دوستى مى ريختم و با چند همكلاسى رفت و آمد پيدا مى كردم، در خانه زمزمه اسباب كشى به خانه جديد شروع مى شد.

مادرم ماتم مى گرفت و شكوه و شكايت مى كرد كه چرا پدرم پيشتر موضوع فروش خانه را با او در ميان نگذاشته و با خانواده مشورت نكرده است. بعد هم به قول خودش چند روز از وحشت و هيبت اسباب كشى تب مى كرد. اما پدرم گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود و مى گفت كه قرارداد فروش خانه را امضا كرده است و ديگر راه برگشت وجود ندارد. اسباب كشى ها اغلب در ميانه سال تحصيلى پيش مى آمد و من ناگزير بودم تا شروع سال تحصيلى جديد و ثبت نام در مدرسه اى در حوالى خانه جديدمان، چند ماهى راه نسبتاً طولانى مدرسه را تا خانه هر روز با اتوبوس يا دوچرخه طى كنم. در يكى از همين روزها بود كه در اتوبوس با اكبر آشنا شدم
.

027360.jpg

غلامعلى كريمى- شهروز نظرى:
و شاعر‎/كودك تابستان است‎/در عطش واژگان

در هيچ شرايطى قادر به فهميدن شعر بلند نبودم. احساس مى كنم داستان هاى كوتاه با كمى تكنيك به شعرهاى بلندى تبديل مى شوند و اين شعرها هم نفس خواننده را بند مى آورند و هم عين چوب پنبه سوراخ ذوق شاعر را مى بندد _ در اين جور كارها احتياج به توالى هست و توالى و استمرار عموماً از جنگولك بازى آدم مى كاهد. از شعر نه وزن مى خواهيم نه زيبايى، و نه حتى محتوا. چينش واژگان را منطبق با استنباط و استدلالات منطقى مى طلبيم، كه همين ناچيز هم دريغ مى شود. امروز ارزشگذارى شعر خيلى با هفتاد سال گذشته تفاوت كرده است. نگاهى به اسامى شاعران ۴ دهه پيش با نبود امروز نام شاعر را مقايسه كنيد. حتى نامدارانى كه امروز احساس پرچمدارى شعر فارسى را دارند اگر كمى از محافل و جرايد روشنفكرى بيرون بخزند خواهند ديد جايگاهشان در ميان عموم چگونه است. اگر بخواهيم قبول كنيم كه «زيبايى يعنى كاربرد» نمى دانم با امروز شعرهاى ايران چه مى شود كرد.

شايد بهترينشان را بشود فرستاد ينگه دنيا تا بخوانند و به ترانه تبديلش كنند، يا حتى بدتر از اين برود بين هزار شعر بى تاثير، بين ده ها مجله بى تاثيرتر.اگر همان ها كه افتخار شعر معاصر مى دانيم شان مى دانستند تلاش هايشان براى ساخت زبانى واژگان و كلمات و ساختارشكنى ها و مبارزه تجدد و سنت و ... به اينجا ختم مى شد حتماً دنبال كار آبرودارترى مى رفتند.دكلماسيون شعر امروز به اندازه تغيير دكلماسيون محاوره پيش نرفته است. البته اگر شعر ايرانى زبان خويش را علنى از نظم به مفهوم كلاسيك جدا نمى كرد معلوم نبود چه بر سر محاوره پرتكلف متصنع قاجارى مى آمد يا اصلاً اين سختى زبان و واژه فرصت حياتى در قرن بيستم پيدا مى كرد؟! محاوره سريع و جارى امروز ايرانيان بيش از هر چيز نتيجه تلاش هاى جدايى خواهانه عده اى از ادبا در مقابل سنت پيچيده گويى و گويش دغلبازانه پيش پهلوى در ايران است. هرچند اصرار پهلوى اول در به رسميت شناختن فارسى مخصوصاً لهجه تهرانى به عنوان زبان رسمى در كشور و تبليغ و مبارزه و ترويج در اين يكسان سازى را نبايد فراموش كرد. اما شاعران از فرصت تازه اى به نام روان گويى و ساده سازى به عنوا ن بهترين ترفند بهره جستند و به صورتى كه امروز ديگر يك نامه ديوانى ساده دوره محمدعلى شاهى برايمان نافهم شده است.

شاعران چون با كلمه سروكار دارند و كلمه اولين وسيله ارتباط آدمى است بنابراين آنها را بايد از اولين پيشاهنگان هر جنبش و آغازى دانست.در ايران هم مشروطه پيشتر از همه خودش را با آغاز تغيير در زبان مردم به نمايش درمى آورد. فرخى يزدى، صور اسرافيل، دهخدا، ملك الشعراى بهار، ايرج ميرزا و در آخر نيما اولين پرچمداران تجددند كه مى خواهند خودشان را به زمانشان بچسبانند، سلاحشان چيزى نبود جز كلمه. مردم دل به آنها دادند و دست در دستانشان پيش آمدند و باور نداشتند شاعر دروغ بگويد. شاعر كم آدمى نبود. اما دريغ.

باورهايى كه از گذشته زندگى با خود آورده ايم، دارند تغيير مى كنند. گاهى هراس انگيز است بپذيريم ديگر مردم اطمينانى به شاعر و نقاش و فيلسوف ندارند. شاعر ايرانى انسان بى نياز رند و خردمندى بود كه مى دانست و داشته هايش را مى آموزاند. اما آيا اين گونه ديدن خردمند تغيير نكرده است. روشنفكرى ايرانى براى رسيدن به آرمان ها و آرزوهايش حاضر شده بود تا با بعضى جريانات سياسى همگرا و همنفس شود ولى برعكس پيش فرضش به تباهى نشست. تاريخ نشان داده است كه جريانات قدرت طلبانه در سايه نام و لقب و حمايت تحركات فكرى چيزى جز تبديل اين پتانسيل به عمله هاى سياسى كار ديگرى نكردند و اين جماعت خسته دل و سرخورده را در گوشه گوشه تهران رها كردند تا در روزمرگى و رخوت زندگانى بپلاسند.

فرهيختگان عزيز؛ شاعر و نقاش و نويسنده و انديشمند هم در اين بى مهرى و تقسيم آدم ها به خودى و غيرخودى رفتند سراغ انواع و اقسام فراموش خانه ها. شعر هم سرنوشت بهترى نداشت. شعر ايدئولوگ ايران با اعتقاد به دو گونه شعر ليبراليست و سوسياليست مخصوصاً در دهه ۵۰ سعى مى كرد تا با چسباندن خود به نوع دوم از ابزار حمايت مردمى كه شديداً براى توجيه ادبيات غيرحسى بدان نياز داشت بهره ببرد. اما وقتى همين برخورد ايدئولوگ با شعر را با هم مسلكان غيرايرانى مقايسه مى كنى عمق تفاوت آشكار مى شود. «شعر پرنده اى است در جست وجوى آشيانه.»

ماياكوفسكى يا پاز، نرودا و خارا هر چند سياسى زده اما از شعر انتظار شاعرانگى دارند؛ طلب طبقاتى و تنفرهاى صنفى و قشرى خويش را در آن نمى جويند، در ضمن اينكه امروز آنها را با شعرهايشان به ياد مى آوريم نه مانيفست هايشان.امروز در خاطره ما ابر شلوارپوشى زنده است نه مداحه هاى ماركسيستى و ستايش لنين. شعر نوين ايران بالاجبار ميراثى از دهان دوخته شدن با خود حمل مى كند و همين وامى داردش تا ادبيات را بكند عمله يك جماعت هنرناشناس تا پشت مشت و گره و هيبت آنها دهانش را ندوزند و در اين وضعيت آنقدر مى ماند كه يك روز مى بيند خودش دارد دهان مى دوزد. حضراتى كه هنوز عرق سفرشان خشك نشده بود و ساك و كوله بار مهاجرتشان را باز نكرده شعر را به دو گونه تهرانى و شهرستانى تقسيم كردند و نمى دانم به چه استناد و اعتبارى خود را شاعر پايتخت ناميدند، و بقيه رفقاى چند سال پيش اصفهانى و كرمانى و شيرازى تبديل شدند به جمعى آدم خوش ذوق كه شعرى هم مى گويند.


براى همين شاعر قابل نام و يادآورى در اين سال ها نديده ايم. شاعر كسى است كه مردمانش زبانش را چون گفت وگوهاى روزمره بفهمند و چونان پندهاى پدرانه به گوش يكديگر زمزمه كنند.ممكن است شاعر ديگر نخواهد غزل بگويد يا نتواند، اما غزل باختگى هنوز شرط شاعرى است. ديديم بر سر سرودن از باروت و سرب و آهك زنده و در وصف طياره گفتن چه آمد. يا از سر سياسى زدگى افتادند به مانيفست نويسى و ميتينگ گذارى با عنوان شعر متعهد، و از سر ديگر بام برعكس دچار رمانتيسيسم مفرط گرديدند و درون بوى آب و غمزه برگ و نگاه ماه خفه شدند. با اين اوصاف هنوز شعر نمرده است، اصولاً شاعرى چون نمى ميرد شعر ناميراست. اگر خيلى تلاش كنيم ميان نام هاى بسيار، مى توانيم چند كتابى ببينيم كه خارج از بازى هاى رسانه اى هرچند خجول و كز كرده اما دارند عمل به سنت و ادامه محتوم و واجب شعر مى كنند.

صفحه اول
دولت
مجلس
سياست
ديپلماسى
خاورميانه
اروپا و آمريكا
آسيا و آفريقا
رسانه
هنر
سينما
ادبيات
انديشه
علم
زندگى
حادثه
جامعه
اقتصاد
صنعت
بورس
ورزش داخلى
ورزش خارجى
صفحه آخر
آرشيو